خلاصه ی بیخدایی

 

اگنوستیسیم

در بیان عادی به کسانی اگنوستیک (یا لاادری) می گویند که در مورد وجود خدا شک دارند. لاادریان  نه باور دارند که  خدایی وجود دارد، و  نه اینکه خدایی وجود ندارد.
 بیش از یک میلیارد نفر در جهان باور ندارند که خدایی باشد، اما خیلی از آنان هم نمی گویند که اطمینان دارند خدایی نیست.
 اما معنای دقیق اگنوستیک با معنای متعارفی آن یکسان نیست.
 در معنای اصلی واژه،  اگنوستیک یعنی کسی که فکر می کند هرگز نمی تواند چیزی در مورد فراسوی جهان مادی بداند، و به همین خاطر می اندیشد که نمی توان به این پرسش پاسخ داد که آیا خدایی وجود دارد یا نه.
 
دلایل بی خدایی
دلایل مردم برای باور نداشتن به خدا بسیار اند. از جمله دلایل بی باوری می توان به این موارد اشاره کرد:
·          دینی بدون خدا، مثلاً بودیسم، را برگزیده اند.
·          دلایل کافی برای پشتیبانی از دین نمی یابند.
·          فکر می کنند دین مهمل است.
·          زمانی ایمان داشته اند اما ایمان خود را از دست داده اند.
·          در فرهنگ های غیردینی زندگی می کنند.
·          علاقه ای به دین ندارند.
·          فکر می کنند دین ربطی به زندگی شان ندارد.
·          فکر می کنند دین به مصیبت های زیادی  در جهان انجامیده است.
·          فکر می کنند دنیا چنان جای بدی است که ممکن نیست خدایی آن را آفریده باشد.
 
بیخدایی در برابر دین
کاملاً ممکن است که کسی هم دیندار باشد و هم بیخدا. در واقع تمام بودائیان، پیروان بسیاری ادیان دیگر، اینگونه اند..
 اما بسیاری بیخدا ها سکولار هم هستند، و مخالف هرگونه مداخله ی ادیان در زندگی هستند.
 

آداب و مراسم بیخدایی

اغلب مردم رخدادهای مراحل اصلی زندگی – مانند  تولد، ازدواج، مرگ و غیره – را با آداب و مراسم مذهبی مانند غسل تعمید دادن، خطبه ی عقد خواندن و تدفین مطابق شریعت  و غیره برگزار میکنند.
 
 نزد بیخدا ها هم این مناسب ها  می توانند به همان ارج و اهمیت  دینداران محسوب شوند و برای آن مراسم خاصی برگزار کنند.
اما  مراسم و آداب بیخدا ها و سازمان های اومانیستی فاقد مضمون و محتوای دینی است.
 برخی بیخدا ها و گروه های اومانیست در این مناسبت ها مراسمی خاص خود برگزار می کنند. این مراسم از این جهت  با مراسم سکولار رایج مانند ازدواج مدنی (بدون حضور روحانی یا در مکان مذهبی) تفاوت دارند که مختص افراد گروه مورد نظر هستند.
 مراجع
در مورد چنین مراسمی چندین کتاب منتشر شده است، از جمله برخی نوشته های جِین واین ویلسون برای انجمن اومانیستی بریتانیا.

دلایل بیخدایی

دلایل عقلی بیخدایی

اغلب بیخدا هابرخی از دلایل زیر را برای  بی باوری شان به وجود خدا ذکر می کنند:

فقدان شواهد  به نفع وجود خدا

 "همواره، همه جا و برای همه کس نادرست است که بدون داشتن شواهد کافی چیزی را  باورکند."
ویلیام کینگدان کلیفورد، فیلسوف و ریاضیدان بریتانیایی (1879).
 
بسیاری به این خاطر بیخدا هستند که می اندیشند شواهدی – یا دست کم شواهد قابل اعتمادی –  بر وجود خدا وجود ندارد.
 اینان احتجاج می کنند که شخص نباید چیزی را که شواهد خوبی در تأیید آن نیست باور کند.
 ممکن است یک فیلسوف بگوید که این افراد بیخدایی را دیدگاه پیش فرض می گیرند و زحمت اثبات را بر عهده ی خداباوران می گذارند.
آنها می گویند شواهد حاکی از وجود خدا (هر نوع خدایی) بیش از شواهد حاکی از وجود اسب تک شاخ نیست.
 ممکن است کسی هم  که پیرو دین خاصی است در مورد وجود خدایان ادیان دیگر همین نظر را داشته باشد، گرچه با لحن ملایم تری آن را بیان کند.
 مؤمنان به دلایل چندی با این نظر مخالف اند. مثلاً می گویند:
مردم بسیاری چیزهای دیگر را هم بدون داشتن شواهد خوب می پذیرند. ممکن است یافتن شواهد خوب دشوار باشد یا فهم آن شواهد پیچیده باشد و به همین خاطر شواهد خوبی به نظر نرسند. بسیاری از "حقایق" پیشرفته ی علمی تنها بر پایه ی زنجیره های پیچیده ی  استدلال ها بر پایه ی "شواهد" هستند. لازم نیست  که شواهد خوب کاملاً متقن باشند. همین قدر کافی است  که صحت مطلبی را محتمل سازند.
 
و بیخدا ها چنین پاسخ می دهند:
اما اینکه مردم بدون داشتن شواهد خوب، " بسیاری چیزها را درست می دانند" به این خاطر است که مراجع معتبری هستند که شواهد خوبی بر صحت آن مطالب دارند – اما نهایتاً مراجع معتبر هم  نیازمند شواهد هستند. ممکن است درک شواهد خوب دشوار و پیچیده باشد – اما مراجعی معتبری مانند دانشمندان می توانند آن شواهد را درک کنند. اما علمای دین های مختلف چنین مراجع معتبری نیستند – زیرا خودشان بر سر اینکه دین درست کدام است هم رأی نیستند، و حتی درون یک دین هم با هم اختلاف نظر دارند. هنگامی می توان درستی مطلبی را محتمل دانست که بهترین تبیین موجود  باشد، اما شواهد حتی حاکی از احتمال وجود خدا هم نیست.
 
***

زحمت اثبات

 یک استدلال اصلی بیخدا ها مربوط به آغاز بحث از وجود یا عدم وجود خداست.
مطابق این استدلال، باید ابتدا فرض کنیم که خدا وجود ندارد، و از کسانی که به خدا باور دارند بخواهیم که  وجودش را اثبات کنند.
در بحث از وجود از خدا باید  همان رویه ای را پیش گیریم که هنگام بحث از وجود غول های دریاچه.
یعنی فرض کنیم که غولی در دریاچه وجود ندارد.
و بپرسیم غول دریاچه چگونه موجودی است.
و ببینیم آیا چیزی هست که "ثابت کند" چنان موجودی وجود دارد.
 آنتونی فلو فیلسوف در مقاله ای  در این باره چنین می نویسد:
"اگر قرار باشد بپذیریم که خدایی وجود دارد، باید مبنای خوبی برای این باور بیابیم.
اگر چنین  مبنایی نباشد، می توان باقاطعیت گفت که دلیلی  برای باور نداریم؛ و در این وضعیت تنها موضع بخردانه این است که بیخدا سلبی یا اگنوستیک باشیم.
پس زحمت اثبات بر دوش مدعیان وجود خداست.
آنان نخست باید بگویند که منظورشان از واژه ی "خدا" چیست، و به این ایراد پاسخ دهند که تعریف شان از خدا یک شبه- مفهومِ ناهمساز است، و سپس، مطابق تعریف خود از"خدا" دلایل کافی برای به کرسی نشاندن ادعایشان مبنی بر اینکه "خدا وجود دارد" ارائه دهند.
فرض وجود خدا ضرورتی ندارد، پس خدا وجود ندارد.
***


نیازی به فرض وجود خدا نیست


بیخدا ها احتجاج می کنند که چون همه ی امور جهان را  می توان بدون استفاده از مفهوم خدا تبیین کرد، پس اصلاً لازم نیست قائل به وجود خدا باشیم.


 تیغ اُکام
این برهان مبتنی بر یک ایده این فلسفی است که به  تیغ اُکام مشهور است، زیرا ویلیام اُکامی در قرن چهاردم آن را رواج  داد.
شعار اُکام به این بود که  "نباید باشندگان را بیش از حد لازم تکثیر کرد."
معمولاً این ایده به زبان ساده تر چنین تعبیر می شود که ساده ترین پاسخ، بهترین پاسخ است. (البته این دقیقاً به همان معنا نیست، اما برای مقصود ما به قدر کافی به معنای اصلی نزدیک است.)
 
بیخدایان  و تیغ اُکام
بیخدا می گوید، مطابق این حکم از آنجا که کل کیهان، و پیدایش همه ی موجودات را می توان توسط تکامل و کیهان شناسی علمی تبیین کرد، نیازی به فرض وجودی به نام خدا  نداریم.
بنابراین خدا وجود ندارد.
 
آیا این استدلال ثابت می کند که خدا وجود ندارد؟
 نه،  چنین نمی کند. به کارگیری تیغ اُکام فقط ثابت می کند که نیازی به فرض وجود خدا نداریم، ولذا می توان این فرض را کنار گذاشت.
 
خود ویلیام چه می گفت؟
ویلیام اُکامی با این نظر موافق نبود؛ او یک راهب فرانسیکن بود که هرگز در وجود خدا شک نکرد.
اما در زمانه ی او، قاعده ای را که به نام او خوانده شده نقض نکرد. علم قرن چهاردهم هیچ توضیحی برای تکامل یا چگونگی ایجاد کیهان نداشت. خدا تنها تبیین در دسترس بود، و لذا خیلی هم ضروری بود.
اینکه اگر ویلیام امروزه زنده بود چه می گفت مطلب دیگری است...

***
 سستی برهان های وجود خدا
از قدیم الاهیون کوشیده اند با ارائه ی برهان هایی وجود خدا را اثبات کنند. اما هیچ یک از این برهان ها برای بیخدایان متقاعد کننده نیستند. این برهان ها از این قرار اند:
 
(تذکری برای فیلسوفان: برهان ها و ضد برهان هایی که در اینجا مطرح شده، بسیار ساده شده اند. کسی که جداً  به  این بحث علاقه مند باشد می تواند به کتاب های فلسفه یا به مطلب  نقد برهان های وجود خدا رجوع کند.)
 
برهان صُنع
جهان چنان زیبا و منظم است که مسلماً باید طراح و سازنده ای داشته باشد. خلق چنین جهانی تنها خدا برمی آید. بنابراین چون جهان وجود دارد، باید خدایی وجود داشته باشد.
 پاسخ بیخدا:
در حقیقت جهان چندان هم زیبا و منظم نیست. و حتی اگر هم این طور باشد، چرا باید بگوییم خالقی دارد؟ علم جدید نشان داده است که بیشتر پدیده های طبیعی که فکر می کنیم طراحی شده اند، در واقع  فقط محصول فرآیندهایی مثل تکامل هستند.
 
برهان "وجودی" (اونتولوژیک)
ما می اندیشیم که خدا موجودی کامل است. اگر خدا وجود نداشت کامل نمی بود. خدا کامل است، پس خدا وجود دارد.
پاسخ بیخدا ها شبیه این است:
اغلب بیخدا ها می اندیشند این برهان آن قدر سست است که ارزش پاسخ گویی را ندارد. فیلسوفان حرفه ای هم اغلب بر پایه ی اینکه وجود، خاصه ای از موجودات نیست آن را رد می کنند. مثلاً می توان گفت که  ببر(به عنوان یک موجود) دارای خاصه های راه راه بودن، چنگال داشتن و غیره است، اما نمی توان گفت ببر دارای خاصه ی وجود هم هست.
 
برهان علت اولی
هر پدیده ای که رخ می دهد علتی دارد. بنابراین جهان هم که پدیده ای است علتی دارد. علت جهان باید یک خدا بوده باشد. بنابراین چون جهان پدیده ایست، باید خدایی باشد که علّت ایجاد آن باشد.
 بیخدا ها پاسخ می دهند:
 پس علت خدا چیست؟ (و علتِ علتِ خدا چیست، و الی آخر.)  و اگر خدا نیازی به علت ندارد، پس ممکن است جهان هم نیازی به علت نداشته باشد. اگر خدا پیش از آفرینش جهان کمال داشت، چرا آن را آفرید؟ جهان  چه فایده ای برای خدا دارد؟  چرا خودش را به زحمت انداخته؟ و اگر جهان معلول است، از کجا معلوم که علت آن چیزی جز خدای مورد نظر شما نباشد؟ می بخشید، ولی من هنوز متقاعد نشده ام.


***

وجود شر در جهان  نشان می دهد که خدایی وجود ندارد.

وجود شر در جهان برای کسانی که معتقداند که خدا یکسره خیر است، و بر همه چیز تواناست، مسئله  ساز است، زیرا به نظر می رسد وجود شر با وجود چنین خدایی ناسازگار است.
 
برهان شر چنین است:
اغلب ادیان می گویند که خدا کاملاً خیر، دانا بر همه چیز، و توانا برهمه کار است. اما دنیا پر است از شرارت ها و بدی.  چنین وضعی در صورتی می تواند رخ دهد که:
 
یا خدا مایل به اجتناب از شر نباشد، که در این صورت خدا خیر نیست، یا
خدا چیزی در مورد شرهایی که واقع می شوند ندارد، که در این صورت خدا دانای همه چیز نیست، یا
خدا نمی تواند مانع شر شود، که در این صورت قادر برهمه کار نیست، یا
ترکیبی از موارد بالا
 
بنابراین، هیچ موجودی که کاملاً خیر، دانای همه چیز، و قادر بر همه کار باشد  وجود ندارد.
ولذا، خدایی وجود ندارد.
 
الاهیدانان و فیلسوفان پاسخ های متفاوتی به این برهان داده اند. اما همگی موافق اند که باید آن را جدی گرفت، و پاسخ به آن برداشت های مفیدی از سرشت خدا، شر، و باور به ما می دهد.
 
مؤمنان معمولاً در پاسخ به این برهان می گویند که خدا دلایل خوبی برای جلوگیری نکردن از وقوع شر دارد

***


 تبیین علمی  سرشت جهان بهتر از تبیینی است که باورمندان به خدا ارائه می دهند.

در بیشتر طول تاریخ، وجود خدای آفریننده بهترین تبیینی بود که انسان برای وجود و طبیعت جهان فیزیکی در اختیار داشت.
اما در طی چند قرن اخیر دانشمندان تبیین هایی منطقی تر و استوارتر ارائه داده اند، که شواهد بیشتری مؤید آنهاست.
بیخدا ها می گویند که این تبیین ها آن قدر بهتر از فرض وجود خدا ایجاد جهان را توضیح می دهند که دیگر نیازی به باور به وجود خدا نیست.
 
پیش از علم
در زمان های قدیم – و هنوز هم نزد برخی جوامع سنتی – پدیده های طبیعی  مانند وضع آب وهوا، طلوع و غروب خورشید، و مانند برای مردم قابل فهم نبود، لذا آنها را کار خدایان یا ارواح می دانستند.
 
زمان انجیل
مطابق تصویر انجیلی از جهان، خدا امورجهان را اداره می کند.
 
امروزه ما وضع هوا را تابع اصول هواشناسی می دانیم، اما مردم آن زمان می گفتند که اوضاع جوی کار خداست. و در مورد همه ی پدیده های دیگر هم به همین ترتیب، همگی کار خدا محسوب می شدند.
 
یونانیان باستان
"هر چیزی سرشار از خدایان است"
تالس (624-546 ق.م.)، فیلسوف یونانی
 
اسطوره و جادو
اما تصور مردم دوران باستان از خدا محدود به توضیح  امور خدا در جهان نبود بلکه جهان را دارای ساختاری دینی می دیدند؛ هیچ  نگرش دیگری برای توضیح پدیده های جهان وجود نداشت.
 
نزد باستانیان، خدا قدرت بود که  امور جهان را می گرداند، و  سازوکار جهان و حیات آدمیان را مطابق نقشه ی و اراده ی الاهی می دانستند.
 
اخترگویی
باقیمانده ی چنین ایده هایی را می توان در اخترگویی (ستاره بینی یا طالع بینی)  امروزی نیز یافت.
بسیاری از مردم معتقدند که زندگی شان به گونه ای تحت تأثیر حرکت اجرام آسمانی است. و بر آن اجرام آسمانی نام هایی نهاده اند که برگرفته از ادیان و اسطوره هاست.
 
دین های مدرن
در اغلب باورهای دینی مردم پسند  نیز می توان ایده هایی مشابه اینها را یافت.
بسیاری از مردم باور دارند، یا می خواهند باور داشته باشند، که سررشته ی همه ی امور به دست خداست.
آنها معتقداند که خدا می تواند هرکاری اراده کند در جهان انجام دهد: می تواند دریای سرخ را بشکافد تا قوم بنی اسرائیل را از چنگ فرعون نجات دهد، و می تواند دعای شفای بیماری یا قبولی در امتحانات را اجابت کند.

 کیهان شناسی
کیهان شناسی علم مطالعه ی منشاء و سرشت کیهان است.
امروزه کیهان شناسی شاخه ای از اخترشناسی و فیزیک است، اما در دوران  پیش از علم  یک موضوع دینی بود. ادیان  کیهان را در رده هایی شبیه درجات نظامی طبقه بندی کرده بودند. خدا در رأس این سلسله مراتب بود، و نوع بشر خیلی پایین تر از او قرار داشت.
در برخی از کیهان شناسی ها  یک طبقه بندی معکوس هم از شرّها  وجود داشت که از انسان به پایین ادامه می یافت تا به منبع شرّ ، که شیطان باشد، می رسید.
 
قدرت
این کیهان شناسی های دینی متصلب و بی چون و چرا بودند؛ هر موجودی در آن جایگاهی ثابتی داشت که خدا از پیش برایش تعیین کرده بود.
چنین نگرشی به جهان  قویّاً مؤید نظام طبقاتی ملّت ها و قبایل روی زمین بود: هرکسی در یک ملّت یا قبیله جایگاه معین خود را  داشت، و قدرت از بالا ناشی می شد. 
و اگر خدا جهان را چنین طبقه بندی کرده باشد، هر کس که بکوشد جامعه را به گونه ای منصفانه تر و برابرتر  سامان دهد خلاف خواست خدا عمل کرده است – زیرا خدا بهترین شیوه ی ساماندهی امور را به ما نموده است، و به این ترتیب صاحبان قدرت، بر گردن دیگران حقی الاهی دارند.
 
این خبر خوشی برای دین های دولتی هم  بود: چون قدرت دولت ودیعه ی الاهی است، پس حکمرانان که خادمان دین هستند باید موقعیتی ویژه داشته باشند و در مقابل از دین مقدس کشور حمایت کنند.
 
جهان مکانیکی
با کشف این که قوانینی بر جهان حاکم  است که همه ی اشیاء کیهان تابع آنها هستند، این ایده که جهان به اتوبوسی می ماند که خدا آن را به هر سو خواست هدایت می کند زایل شد.
 
گالیله کشف کرد که کیهان تابع قوانینی است که می توان آنها را به زبان ریاضی بیان کرد.
به این ترتیب منطق و مهندسی بر سراسر جهان حاکم است. کیهان به شیوه ای منظم عمل می کند و تابع هوسبازی خدا، یا تأثیرات نامعین اجرام کیهانی نیست.
این نظم ریاضی جهان هیچ مشکلی برای دینداری گالیله ایجاد نکرد  چون  او معتقد بود که خدا نگارنده ی یا کتاب طبیعت است، که به زبان ریاضی نوشته شده. (اما کلیسا او را شدیداً تهدید و سرزنش کرد  و وادارش کرد که در مورد نتایج تحقیقاتش سکوت کند)
و از آن دوران دانشمندان درصدد ارزیابی امور به شیوه هایی نوین برآمدند. دیگر انتظار می رفت که پدیده ها به شیوه هایی تکرارپذیر و  قابل آزمون رخ دهند، چنان که بتوان آنها را در قالب معادلات بیان کرد.
 

مهندس خدا
اگرچه  دانشمندان به کمک اکتشافات علمی به طور فزاینده ای به تبیین پدیده ها پرداختند، اما این وضع به کاهش دینداری بسیاری از مردم نیانجامید.
حتی بسیاری – چه بسا اکثر – دانشمندان هنوز جایی برای خدا در جهان می یافتند. دست کم، می گفتند که او آغازگر حرکت همه ی چیزها بوده است، و قوانینی را آفریده که جهانش از آن پیروی می کند.
این منزل میان راه  دین و علم هنوز برای مؤمنان مسئله ساز بود، زیرا به نظر نمی رسید که این نگرش جای چندانی برای مداخله ی خدا در جهان باقی بگذارد – و مسلماً برای ادامه ی حرکت چیزها دیگر نیازی به مداخله ی خدا باقی نماند.
 
خدای خالق
اما این موضع میانه  تأییدی  برای نظر مؤمنان فراهم کرد. می توانستند به جهان بنگرند و ببینند که خدا چه زیبا آن را آفریده، و اطمینان حاصل کنند که خدا با خلق این جهان شگفت انگیز وجود خود را  نشان داده است.
و از آنجا که علم تا اواخر قرن هجدهم و قرن نوزدهم هیچ تبیین خوبی برای علت آغاز چیزها ارائه نداده بود، دین هنوز برای توضیح علت وضع فعلی جهان و جانداران جایگاه مهمی داشت.
 
خدا بازنشسته می شود
اما علوم زمین شناسی و تکامل ضربه ای جدی به نقش خدا در تبیین وضع امور وارد آوردند.
زمین شناسان کشف کردند که زمین صدها میلیون سال قدمت دارد، و نه 6000 سالی که در انجیل گفته شده و عموماً تا آن زمان درست می پنداشتند.
آنان نشان دادند که سنگ های سازنده ی زمین در زمان های مختلف به صورت لایه هایی چینش یافته اند؛ و هرچه لایه ای در عمق بیشتری  باشد (عموماً) قدمتی بیش از لایه های سطحی تر دارد.
در هر لایه ی زمین فسیل هایی هست که نشان می دهند در اعصار مختلف، گونه های متفاوتی از جانوران بر زمین زیسته اند. نه تنها خیلی از آن گونه ها دیگر وجود ندارند، بلکه برخی از گونه ها نیز تا همین اواخر وجود نداشته اند.
این کشف، با تصور اینکه خدا جهان را در 6 روز خلق کرده، در تضاد بود. و لذا دانشمندان مؤمن برای حل مشکل گفتند که منظور از شش روزی که در انجیل [و قرآن.م] ذکر شده، بیان شاعرانه ای از دوره های دراز چند میلیون ساله است که در خلال آن خدا در کار خلق جهان بوده است.
 
تکامل
"داروین بیخدایی تمام عیار و بخردانه را ممکن ساخت."
ریچارد داوکینز، ساعت ساز نابینا
 
نظریه ی تکامل پیدایش گونه های حیات بر روی زمین را بدون هیچ گونه ارجاعی به خدا توضیح می دهد.
این نظریه می گوید گونه های  فراوان جانداران از شکل های بسیار ساده آغاز شده و توسط فرآیند های تغییر ژنتیکی و انتخاب طبیعی گسترش یافته اند. یعنی پیوسته انواع جدیدی از حیات ظاهر می شوند، و برخی از انواع ناسازگار با شرایط محیطی باقی نمی مانند و نابود می شوند. در طی این فرآیندها که صدها میلیون سال به درازا کشیده اند، ا انواع گیاهان و جانوران امروزی ایجاد شده اند.
این فرآیندها توسط هیچ کس هدایت نشده اند، بلکه صرفاً حاصل شیوه ی کار جهان است؛ نیازی به خدا نیست.
استفن جِی گُلد (زیست شناس برجسته ی آمریکایی) نتیجه ی این نظریه را برای ایده ی خدا چنین توضیح می دهد:
" هیچ روح مداخله گری عاشقانه به امور طبیعت نمی نگرد (گرچه ممکن است خدای ساعت ساز نیوتون ماشین آلات اش را در آغاز چنین تنظیم کرده باشد و سپس آن را به حال خود گذارده باشد.)
هیچ نیروی حیاتی ای تغییرات تکاملی را به پیش نمی راند.
و هر نظری که در مورد خدا داشته باشیم، وجودش در محصولات طبیعت بروز نمی کند."



***

 
"خدا" بی معناست
برخی فیلسوفان می اندیشند که زبان دینی اصلاً معنایی ندارد، و بنابراین این پرسش که آیا خدا وجود دارد یا نه،  فاقد معناست.
 به نظر آنان جمله ای مانند "در آغاز خدا آسمان ها و زمین را خلق کرد" نه درست است و نه نادرست، بلکه بی معناست. درست همان طور که "ایده های سبز بیرنگ عصبانی می خوابند" بی معناست.
 
پوزیتیویسم منطقی، یا تحقیق گرایی
پوزیتیویست های منطقی احتجاج می کردند که جمله ای که نه درست باشد نه نادرست، بی معناست، و می گفتند که یک جمله تنها هنگامی می تواند درست یا نادرست باشد که :
 الف. بتوان آن را به تجربه آزمود،
یا
ب. بنا به تعریف درست باشد.
 از آنجا که نمی توان وجود خدا را با هیچ نوع "تجربه ی حسی" آزمود، و بنا به تعریف هم دست نیست (مثلاً آن طور که مثلث سه زاویه دارد درست است)، پس پوزیتیویست های منطقی احتجاج می کردند که پرسیدن  این سوال که "آیا خدا وجود دارد؟" بیهوده است چرا که نمی توان به آن پاسخ مناسبی داد.
 این فیلسوفان نه تنها می گفتند که سخن دینی بی معناست، بلکه می اندیشیدند که عمده ی بحث های فلسفی، مثلاً متافیزیک، نیز بی معنا هستند. این نظریه فلسفی دیگر چندان طرفداری ندارد، و توجه فلسفی به مسئله ی معنای"خدا" و این که آیا "خدا" وجود دارد از سر گرفته شده است.
 
نکته ای برای فیلسوفان
یک فیلسوف برجسته مسئله را چنین بیان می کند:
" می گوییم جمله ای حقیقتاً برای شخص معینی معنادار است، اگر و تنها اگر، او بداند که چگونه گزاره هایی را که آن جمله بیان می کند تحقیق کند – یعنی، اگر بداند که چه مشاهداتی در شرایط معین او را به تصدیق یا تکذیب آن گزاره ها سوق می دهند." اِی. جِی. اِیِر.
 
در حقیقت اِیر حامی روایت ضعیف تری از این نظریه بود، زیرا از آنجا که نمی توان هیچ اثباتی را سراسر قاطع دانست، تقریبا هر جمله ای درباره ی جهان را باید بی معنا شمرد.
"می گوییم گزاره ای، به معنای قوی کلمه، تحقیق پذیر است، اگر و تنها اگر، صدق آن را بتوان به نحو قاطعی  از تجربه استخراج کرد. اما گزاره، در معنای ضعیف کلمه، هنگامی تحقیق پذیر است که تجربه  صدق آن را محتمل سازد."
و همین مطلب اِیِر را به نحوی تقریباً سرسری پرونده ی پرسش خدا را ببندد:
 
"... هیچ راهی برای اثبات این نیست که وجود خدا... دست کم محتمل است.
" زیرا اگر وجود چنان خدایی محتمل باشد، آنگاه این گزاره که خدا وجود دارد یک فرضیه تجربی می شود. و در این صورت  می توان از آن فرضیات تجربی دیگر، و گزاره هایی تجربی استخراج کرد که از آن  فرضیات دیگر به تنهایی قابل استخراج نیستند.
 " اما در واقع این امر ممکن نیست... زیرا  گفتن اینکه "خدا وجود دارد" بیانی متافیزیکی است که نمی تواند صادق یا کاذب باشد."

***

خدا ساخته ی ذهن انسان است.


اینکه دین درهمه ی جوامع وجود دارد از دیرباز مورد توجه روانشناسان بوده است.
 روانشناسان این پرسش را مطرح کرده اند که آیا ممکن است "دین" ناشی از  وجود خدا یا خدایان نباشد، بلکه در حقیقت نام دیگری باشد برای انگیزه های گوناگون روانی؟
 چنین باوری آشکارا بیخدای است.
"دین، برای آدم عادی، "نظامی از آموزه ها و وعده هاست، که از یک سو داعیه ی حل تمام وکمال معمای جهان را دارد، و از سوی دیگر، به شخص اطمینان می دهد که وجود الاهی عادل و دقیقی هست که در حیات اخروی همه ی ناکامی هایش را جبران می کند."
فروید، تمدن و ناخرسندی های آن
 
دین  برآمده از احساسات است
انسان به خدا باور دارند زیرا کسی را می خواهند تا:

    *
      پدری باشد و  فرد را در این دنیای مخوف حفاظت کند.
    *
      به زندگی فرد معنا و مقصود ببخشد.
    *
      کاری کند که مرگ پایان کار نباشد.
    *
      فرد باور کند که بخش مهمی از هستی است، و بخش دیگری از هستی (خدا) مراقب اوست به او ارج می نهد.

 
مردم این باورها را گرامی می دارند زیرا ایمان به آنها مردم  را قادر می سازد تا بر برخی از ترس های طبیعی شان فائق آیند.
 حتی اگر وجود این گرایش روانشناختی در مردم به معنای عدم وجود خدا نباشد ،(که اغلب درست است)  اما نشان می دهد که ما از لحاظ  روانشناختی مایل ایم تا به وجود خدا باور داشته باشیم، چه خدایی در کار باشد و چه نباشد.
 بیخدا ها محاجه می کنند که چون دین فقط حاصل تخیلات رواشناختی است، انسان ها باید دین را رها کنند تا به رشد فکری برسند که آنان را توانای  روبرو شدن  با جهان واقعی می سازد.
 
فروید
 فروید بسیار به دین پرداخت و اندیشه های  چندی درباره ی آن داشت.
 یکی از نظریه های فروید این بود که دین ناشی از تجربه ی بی یاوری کودک محتاج والدین است. کودک والدین اش را همچون موجودات قادرمتعال می داند که عمیقاً به او مهر می ورزند و نیازهایش را برآورده می کنند. رابطه ای که مردم با خدا توصیف می کنند تقریباً عین همین تجربه است.
 همچنین فروید می گفت که تجارب دوران کودکی موجب می شوند تا شخص احساسات بسیار پیچیده ای نسبت به والدین و خودش داشته باشد، و دین و مناسک دینی سازوکار محترمانه ی برای ابراز این احساسات فراهم می کنند.
  فروید دین را یک عوام فریبی نیز توصیف می کرد که با قلب واقعیت، وعده  و وعید خوشبختی و مصونیت از رنج می دهد.
 

***


خدا  ابداع جامعه ی انسانی است.


برخی معتقد اند که دین و باور به خدا به خاطر این نیست که خدایی وجود دارد بلکه به خاطر کارکردی است که دین  در جامعه ی بشری بشری دارد.


لودویک فوئرباخ:

لودویک فوئرباخ فیلسوف آلمانی در قرن نوزدهم  بود که می گفت دین صرفاً بیانگر ادراک آدمی از بی نهایت است.
 به نظر فوئرباخ ایده های آدمی درباره ی خدا چیزی جز تصویر ایده هایش در مورد خود بشر نیست. تصویری که در قالب یک موجود فراطبیعی خیالی به نام خدا شکل گرفته است.


امیل دورکیم
امیل دورکیم (1858- 1917)، جامعه شناس فرانسوی، می اندیشید که دین محصول جامعه ی بشری است، و هیچ امر فراطبیعی در پیدایش آن نقشی ندارد.
" نیروی دین چیزی نیست جز نیروی جمعی و بی نام و نشان قبیله."  
دورکیم، صور ابتدایی حیات دینی
او معتقد بود که دین وجود دارد، اما موافق نبود که واقعیت فراسوی دین همان چیزی باشد که مؤمنان ادعای وجودش را دارند.
به نظر دورکیم،  دین مردم را یاری می دهد تا پیوندهای اجتماعی شان را تحکیم کنند، تا برای خود جایگاهی در جامعه بیابند. مناسک دینی در مؤمنان حالت هایی ذهنی ایجاد می کنند که به حال گروه مفید است.
 کارکردهای  دین از این قرار اند:
·          معنا و مقصود بخشیدن به زندگانی
·          ایجاد پیوند میان اعضای گروه
·          پشتیبانی از نظام اخلاقی گروه
·          پشتیبانی از نظام اجتماعی گروه
 
به اعتقاد دورکیم همین کارکردها کافیست تا این تصور را در مردم ایجاد کند که امری فراطبیعی در کار است.
" چون فشار اجتماعی به سان نیرویی روحانی اعمال می شود،  این تصور را  به مردم القا می کند که ورای خودشان نیرو یا نیروهایی وجود دارند، که هم اخلاقی اند، و هم کارآمد، و مسلط بر آنان."
دورکیم، صور ابتدایی حیات دینی.
 
به نظر او باورهای دینی تجارب را بشری را به امور ناسوتی (دنیوی)  و قدسی (روحانی)  تقسیم بندی کرده اند – امور ناسوتی تجارب عادی زندگی روزمره اند، درحالی که امور قدسی فراسوی روزمرگی اند و می توانند تکریم برانگیز باشند.
مردم چیزهایی را مقدس می شمارند، نه به این خاطر که آن چیزها ویژگی فراطبیعی دارند، بلکه به این خاطر که گروه نوعی "ایده های جمعی" را به آن اشیاء نسبت داده است.


کارل مارکس
کارل مارکس می اندیشید که دین یک توهم است، و هیچ خدا یا موجود فراطبیعی ای در کار نیست. دین نیرویی است که جوامع بشری را از تغییر باز می دارد.
 
یک سازمان اجتماعی
به اعتقاد مارکس دین یک سازمان اجتماعی است، و بازتاب و حافظ جوامع خاصی است که در آن بالیده است. 
او از این هم فراتر رفت و گفت دین ابزاری است در دست سرمایه داران برای حفظ سلطه بر طبقه ی کارگر.
 
دین انسان ها را فریب می دهد
به علاوه، دین ارجمندترین ایده آل های بشر را می ستاند و آن را به خدایی ناموجود می بخشد، پس انسان ها را فریب می دهد تا نتوانند عظمت و قابلیت های خود را تحقق بخشند.
دین حقیقت را قلب می کند
مارکس احتجاج می کرد که نیک بختی موهومی که دین عرضه به مردم می کند ناشی از شرایط اقتصادی آنان است.  باید نظام اقتصادی را چنان  تصحیح کرد تا مردم برای قابل تحمل کردن زندگی شان محتاج متاع قلابی دین نباشند. 
دین مانند یک مُسکّن است ( بنا به این گفته ی معروف مارکس که "دین افیون توده هاست")، اما آنچه مورد نیاز است علاج بیماری است، نه تسکین بیمار.
" دین آه سرکوب شدگان است، احساس جهانی بی شفقت است، روح جهانی بیروح است. دین افیون توده هاست."
تحلیل مارکسیستی دین اصولاً معطوف به مسیحیت بود. دین های دیگری هم هستند که چندان آسایشی برای سرکوب شدگان فراهم نمی آورند.
با این حال، چون دین اصلی جوامع صنعتیِ مورد نقد مارکس مسیحیت بود، ملاحظه ی او در این زمینه ی خاص کاملاً بجا بود.

 ***


برهان خدای مهرورز
 

این یکی از نامتعارف ترین برهان هایی است که علیه وجود خدا اقامه شده است:
 
·          خدا مطلقاً مهرورز است.
·          خدا می داند که اگر بشر از وجود خدایی مهرورز آگاه بود زندگی شادتری می داشت.
·          مردمان بسیاری هستند که از وجود خدایی مهرورز آگاه نیستند.
·                    بنابراین چنین خدایی وجود ندارد.


***

دلایل غیرعقلی بیخدایی

بسیاری از مردم  به خاطر دلایلی مانند دلایل فوق بیخدا نیستند، بلکه به خاطر نوع تربیت یا آموزش خود، یا به صرف پیروی از فرهنگی که در آن بار آمده اند بیخدا شده اند. همین مطلب در مورد خیلی از باورمندان هم صادق است. مثلاً کسی که در چین کمونیست پرورش یافته باشد احتمالاً به خدا باور ندارد، چون به ندرت با مؤمنی مواجه می شود، و نظام آموزشی هم مردم را به سوی بیخدا شدن سوق می دهد. گروهی هم به این خاطر بیخدا هستند که فقط احساس می کنند بیخدایی درست است.  همین طور که بسیاری از مؤمنان هم به صرف اینکه ایمان خود را درست می یابند، آن را حفظ می کنند.

بالا
   
 

اصطلاح شناسی بیخدایی

 بیخدا ها کسانی هستند که باور ندارند که خدا یا موجودات فراطبیعی وجود داشته باشند.
بیخدا ها برای تبیین وجود جهان از فرض وجود خدا استفاده نمی کنند.
بیخدا ها می گویند که انسان می تواند نظام اخلاقی مناسب زندگی خود را بدون نیاز به خدا یا متون مقدس تنظیم کند.
 بیخدایی نه یک دین است، و نه یک نظام فلسفی خاص. اما برخی ادیان اساساً سرشتی  بیخدای دارند. قوت و استحکام نظام های فلسفی بیخدای دست کم به قدر نظام های خداباور است. نظام های فلسفی بیخدای بسیارند، اما تنها وجه اشتراک آنها بی باوری به وجود خدا(یان) است.
 
بیخدا های ضعیف(weak)  باور ندارند که خدا وجود دارد. آنها برای دفاع از دیدگاه خود یا می گویند:
·          هیچ شاهدی بر وجود خدا یا خدایان وجود ندارد.
یا اینکه معقتدند:
·          شواهد موجود به قدر کافی قانع کننده  نیست.
 
بیخدا های قوی (strong)  از این پیش تر می روند. آنها باور دارند که خدایی وجود ندارد. یا می گویند که:
·          دلایل خوبی برای اثبات وجود نداشتن خدا وجود دارد.
یا  اینکه می گویند:
·          کلآ مفهوم خدا بی معنا است.
 
واژه ی Atheism  (بیخدایی) ، از پیشوند a به معنای بدون، و theism به معنای  باور به خدا یا خدایان تشکیل شده است.
 ( > تعاریف واژه نامه ای از بیخدایی)
 
بیخدایی و اخلاقیات
اتئسیت ها هم به اندازه ی خداباوران اخلاقی  (یا غیراخلاقی) هستند.
 در عمل اغلب بیخدا ها پیرو همان اصول اخلاقی خداباوران هستند.
اما بیخدا ها در مورد اینکه چه چیزی خوب است و چه چیزی بد، بدون یاری گرفتن از ایده ی وجود خدا تصمیم می گیرند.

انواع بیخدایی

اومانیسم
 فلسفه ای برای زندگی که جهان را بدون استفاده از ایده های فراطبیعی تبیین می کند.


" اومانیسم رویکرد به زندگانی برپایه ی عقل و انسانیت مشترک ماست، و تشخیص اینکه ارزش های اخلاقی تنها  بر پایه ی سرشت و تجارب  انسان است."

رابرت اَشبی

بیخدایی فقط نبود باور به خداست، اما اومانیسم رویکردی ایجابی به جهان برپایه ی تجربه، اندیشه و امیدهای بشری است.

 
انجمن اومانیست های بریتانیا و اتحاد بین المللی اومانیستی و اخلاقی از نماد واحدی استفاده می کنند. این نماد به شکل انسانی  است که قامت خود را برای حصول توانایی های بالقوه اش کشیده است.

به اعتقاد اومانیست ها تنها منبع کسب معرفت و نیز تنظیم اصول اخلاقی زندگی،  تجربه ی بشری و تفکر عقلانی است.

اومانیست ها قبول ندارند که  "وحی" خدایان  به برخی آدمیان یا کتاب های خاصی بتوانند معرفت بخش باشند.

 

"اومانیسم دیدگاهی دموکراتیک و اخلاقی درباره ی زندگی است، که می گوید نوع انسان حق و مسئولیت دارد به زندگی خود شکل و معنا بخشد.

" اومانیسم نشانگر جامعه ای انسانی تر است که  بر پایه ی ارزش انسان و طبیعت در پرتو خرد و پرسشگری آزادانه توسط توانایی های بشری بنا شود.

"اومانیسم خداباور نیست، و دیدگاه فراطبیعی به واقعیت را نمی پذیرد."

اتحاد بین المللی اومانیستی و اخلاقی

 

ایده های اومانیستی

اغلب اومانیست ها با مطالب زیر موافق اند:

هیچ موجود فراطبیعی وجود ندارد.

جهان مادی تنها چیزی است که وجود دارد.

علم تنها منبع معتبر برای کسب معرفت در مورد جهان است.

تنها زندگانی، زندگانی این جهان است. حیات اخروی، و اموری از قبیل تناسخ،  وجود ندارد.

نوع انسان می تواند بدون باورهای دینی زندگانی اخلاقی و پرباری داشته باشد.

نوع انسان نظام اخلاقی خود را از درس های تاریخی، تجارب شخصی، و اندیشه اش کسب می کند.

************

سکولاریسم
یک فلسفه ی بیخدای که تأکید دارد هیچ کس نباید به خاطر نداشتن ایمان دینی مورد تبعیض و اجحاف قرار گیرد.

 سکولاریسم
 سکولاریست ها مخالف دادن امتیازات خاص به دین یا دینداران – و به عبارت دیگر – اجحاف در حق بقیه هستند.
 آنها معتقداند که کاهش تعداد کسانی که به کلیسا [یا مسجد.م] می روند نشان دهنده ی آن است که اقبال به دین فروکش کرده. آنها این وضع را نیز دلیل دیگری بر غیرمنصفانه بودن دادن هرگونه حق انحصاری به اهل دین می دانند.
 سکولاریست ها توجهی ویژه  به شرایط آموزشی دارند. به باور آنها مدارس دینی موجب ایجاد شقاق در جامعه می شوند  و به تکثّر و هماهنگی جامعه لطمه می زنند.
 سکولاریست ها مخالف حق افراد برای پرداختن به دین نیستند. آنچه با آن مخالف اند، دادن امتیازات خاص به پیروان  و مؤسسات یک دین خاص است.
 آنها می اندیشند که حمایت های قانونی که حقوق بشر فراهم می آورد برای صیانت از مؤمنان در برابر توهین یا تبعیض کفایت می کند.
 شاید تعجب کنید که گرچه اغلب سکولاریست ها بیخدا هستند، اما مؤمنانی هم در میان سکولاریست ها یافت می شود. اینان اگرچه مؤمن به دینی هستند، اما فکر نمی کنند که یک اعتقاد دینی خاص باید امتیازات خاص هم همراه باشد.
 
چارلز بردلا یکی از بنیانگزاران انجمن سکولار ملی بریتانیا بود.
فعالیت های سیاسی او بیخدایی را در معرض افکار عمومی دوره ی ویکتوریا  قرار داد.
 
سکولاریسم قوی
برخی از سکولاریست ها از این هم پیش تر می روند و می خواهند دین یک مسئله ی خصوصی محسوب شود و محدود به خانه و محل عبادت باشد – و دولت در مورد ادیان کاملاً بی تفاوت باشد.
 
سکولاریست های قوی همچنین  خواهان آن هستند که آن بخش هایی از فرهنگ امروزی که ریشه در دین دارند از منشاء دینی خود جدا شوند.
 
سکولاریست ها به این ایده ها باور دارند:

    *
      جدایی کامل دین و حکومت
    *
      انحلال کامل دین حکومتی [ کلیسای انگلیکن در بریتانیا]
    *
      عدم حضور رسمی نمایندگان ادیان در پارلمان (بریتانیا تنها دموکراسی غربی است که چنین نماینده ای دارد.) به این معنا هیچ اسقفی هم نباید در مجلس اعیان باشد.
    *
      حذف نیایش از مراسم پارلمان، شوراهای شهر و غیره.
    *
      حذف شرط سوگند دینی برای تصدی مقامات عمومی.
    *
      پولی که از خزانه ی دولت به مؤسسات مذهبی داده می شود نباید صرف امور تبلیغ دین شود.
    *
      لغو هرگونه امتیاز انحصاری برای مؤسسات دینی.
    *
      لغو هرگونه حمایت اختصاصی برای گروه های دینی
    *
      تبدیل مدارس دینی به مدارس ملی که ورود به آنها برای همگان، فاقد از مؤمن بودن یا نبودن آزاد باشد.
    *
      در نظام آموزشی باید دیدگاه های غیردینی به جهان نیز تدریس شوند. برخی سکولاریست ها ترجیح می دهند که درسی جایگزین ′تعلیمات دینی′ شود که سرفصل های آن آموزش اصول شهروندی باشد و تنها برخی از اصول ادیان جهانی را نیز دربرگیرد. البته این به معنای حذف اشاره به دین در درس هایی مثل تاریخ، هنر و مانند آن نیست.
    *
      لغو قوانین ضد "کفرگویی".
    *
      سکولاریست ها حامی حمایت از افراد دیندار هستند، نه حمایت از باورهای دینی آنان.
    *
      سکولاریست ها به شدت با اجحاف به افراد به سبب باورهای دینی شان  مخالف اند.
    *
      سکولاریست ها معتقداند که قانون نباید به این بهانه که انتقاد احساسات دینداران را جریحه دار می کند مانع آزادی بیان شود.
    *
      سکولاریست ها معتقداند که قانون نباید برانگیختن کینه های دینی را مجاز بشمارد.
    *
      سکولاریست ها حامی وضع قوانینی هستند که کسانی را که در استخدام افراد برپایه ی دین میان متقاضیان تبیعض می گذارند.
    *
      سکولاریست ها مخالف معافیت های خاص برای مؤسسات دینی هستند.
    *
      سکولاریست ها خواهان لغو اعطای امتیازات انحصاری برای تبلیغات و رسانه های دینی هستند.


 (نگاه کنید: سکولاریسم به زبان ساده)

************
 
خردگرایی (راسیونالیسم)
رویکردی به زندگانی مبتنی بر خرد و شواهد.

 
خردگرایی رویکرد به زندگانی بر پایه ی  خِرد و شواهد  است.
 خردگرایی مشوق آن ایده های اخلاقی و فلسفی است که بتوان آنها را به محک تجربه آزمود. خردگرایان آمریت مراجعی را که شواهدی تجربی مؤیدشان نباشد نمی پذیرند.
 از آنجا که خردگرایی مردم را تشویق می کند که خودشان بیاندیشند، خردگرایان ایده های بسیار گوناگونی دارند و ادامه دهنده ی سنتی هستند که از قرن نوزدهم آزاداندیشی خوانده می شود.
 
با این حال، اغلب خردگرایان قبول دارند که:

    *
      هیچ شاهدی مبنی بر وجود هرگونه مرجع فراطبیعی، مانند خدا یا خدایان، در دست نیست.
    *
      بهترین توضیحی که تاکنون برای پیدایش حیات یافت شده نظریه ی تکامل داروین است.
    *
      همه ی انسان ها دارای حقوقی بنیادی هستند. برخی خردگرایان و اومانیست ها از این هم پیش تر می روند و احتجاج می کنند که جانوران هم باید حقی برای حیات داشته باشند.
    *
      جامعه باید جامعه ای "باز" باشد. جامعه ای که در آن افراد بتوانند "آزادانه و برابر به شیوه ی انتخابی خود زندگی کنند، و در آن قابلیت های آدمی به نفع خود فرد و جامعه شکوفا شود." (لِوی فراگِل، رئیس اتحاد بین المللی اومانیستی و اخلاقی، 2001)

 
خردگرایان و فلسفه
تقریباً همه ی خردگرایان بیخدا یا اگنوستیک هستند. میان خردگرایی و روش علمی پیوندی دیرینه برقرار است.
 این نیز سنتی دیرینه است که در فیلسوفان از چشم انداز خردگرایی به طرح پرسش های فلسفی و اخلاقی می پردازند.
 کتاب "ایمان خردگرایان" برتراند راسل نمونه ای از رویکرد خردگرایان به باورهای دینی است.
 
هنرها، و ادبیات خردگرا
خردگرایان علاوه بر داشتن رویکردی عقلانی، از امور عاطفی و کاربرد قوه ی خیال در زندگی نیز استقبال می کنند.
از دیرباز هنرمندان و نویسندگانی هوادار جنبش خردگرا، جنبش خواهر آن اومانیسم، بوده اند، یا اینکه در آثارشان به طرح ایده ای خردگرایانه پرداخته اند.  از جمله ی این نویسندگان می توان به جورج الیوت، ادوارد مورگان فورستر و امیل زولا اشاره کرد.
 
اندیشمند
 
 خردگرایان مردم را به مستقل اندیشیدن دعوت می کنند، تا خود شواهد را بررسی کنند و به نتیجه گیری بپردازند. به همین دلیل، نماد "انجمن انتشارات خردگرا"  الهام گرفته از مجسمه ی "اندیشمند" رودَن است.


************

 پست مدرنیسم
دیدگاهی به مذهب، بدون خدا و بدون ارزش های مطلق

پست مدرنیسم همواره بسیاری از اموری را که دینداران اساسی می دانند جدی نمی گیرد.
 از نظر پست مدرن ها هر جامعه وضعیتی دائم در حال تغییر است؛ ارزش مطلقی وجود ندارد، بلکه ارزش ها همه نسبی هستند و نه حقیقتی مطلق.
 این نگرش برای انگیزه های دینی فردی اهمیت قائل است، اما داعیه ی "دین"ی را که مدعی ارائه ی  حقیقت مطلق و عینی وحی شده از  "خارج" باشد به چیزی  نمی گیرد.
 در جهان پست مدرن هیچ دین یا اصول اخلاقی جهانشمولی نیست، همه چیز در بافت فرهنگی جامعه و در زمان و مکان خاص شکل می گیرد.
 نتیجه ی ناگزیر نگرش پست مدرن این است که دین سراسر پدیده ای ساخت دست بشر است.
 
پیشینه
این نگرش چندان جدید نیست. زمانی مردم ژاپن  هم پیرو آیین بودا بودند و هم شینتو. در بخش هایی از هند، بودیسم با دین های قبیله ای همزیستی دارد. هندوئیسم هم می تواند ایده های بسیار گوناگونی را در خود جذب کند.
 
شیوه های دینداری
در جهانی که هیچ خدای عینی "ماورائی" در کار نیست، و نظریه های پر طول و تفصیل جامعه شناختی و روانشناختی  درباره ی دین چنگی به دل نمی زنند ، این ایده که دین را مجموعه ای از تجارب دینی بدانیم خریدار می یابد.
 در نظریه ی پست مدرن، دین محصول جامعه ی آدمیان است که در طی برهمکنش های انسانی شکل های گونه گون و دائم تغییریابنده ای  به خود می گیرد.
 تصورات و ایده های در مورد خدا، محصول فعالیت های آدمی است، و خصوصیت هایی ("امور قدسی"؟) را نزد گروه های مختلف بشری ایجاد می کند.
 هیچ دین "درست یا غلط" ی در کار نیست. تعداد دین ها به عدد گروه ها و برهمکنش هاست، و ایده ها بارها و بارها باهم می آمیزند و تجزیه و ترکیب می شوند. برخی ایده ها با هم گروه هایی را تشکیل می دهند که تحت عنوان دین های اصلی را شناخته می شوند. میزان انسجام درونی این گروه ایده ها هم متفاوت است. ایده های دیگر، گرچه آشکارا وجهی دینی دارند، عنوانی  نمی یابند.
 
چند نمونه
برخی از این برهمکنش ها و فعالیت ها را "دینی" می خوانند: آداب برگزاری مراسم ازدواج و کفن و دفن، مراسم عبادی، گردهمآیی های نیایشی، نشست های مراقبه، و اعتکاف.
 برخی از فعالیت ها هم فقط آداب زندگی روزمره محسوب می شوند. مانند پخت وپز، شست وشو، و کارکردن.  (بسیاری از دین های رسمی از قدیم چنین رویکردی داشتند – گرچه دینی بودن انجام اعمال را منوط به حالت ذهنی خاصی مانند حضور قلب می کردند.)
 یک دسته فعالیت های دیگر هم هستند که "برای رضای خدا" محسوب می شوند. از این دسته می توان به ایجاد تغییرات اجتماعی، کارهای خیریه، یا مبارزه در راه اهداف خاص اشاره کرد.
 این روایت از دین، آن را از انحصار متون مقدس، یا شیوه های زندگی مبتنی بر دینی خاص بیرون می آورد، و دین را به زندگی روزمره می برد.
 این نگرش امکان می دهد تا مؤمنان ادیان گوناگون، یا بیدینان، در حین انجام کنش های اجتماعی  به فعالیت دینی نیز مشغول باشند – مثلاً برای کسب رضای خدا بکوشند، و نگران نباشند که خدا کیست، یا اصلاً خدا هست یا نه.
 
   
 

************
بودیسم
نوعی شیوه ی زندگی مبتنی بر آموزه های سیذارتا گوتاما.


" هیچ کس ما را نخواهد رهانید، هیچ کس نه می خواهد و نه می تواند چنین کند. ما خود باید راه را بپیماییم،
اما بودا آشکارا راه را به ما نموده است."   ذام ماپادا، 165.
 
 
بودا
بودا هیچ گونه ادعای الاهیتی نداشت. بودائیان هم قائل به وجود خدایی شخص وار نیستند.
 بودا می گوید  انگیزه ی دینی انسان ناشی از ترس است.
" مردمان در چنگال ترس  به زیارت کوه های مقدس ، مسیرهای مقدس،  درختان و معابد مقدس می روند، اما این ها پناهگاه ایمنی نیست."    ذام ماپادا، 188.
راه  درمان این ترس باور به خدایی محافظ نیست، بلکه رسیدن به فهم درست و پذیرش طریقت چیزهاست.
 
خدایان محلی
بودیسم در بسیاری فرهنگ ها با خدایان محلی همزیستی یافته است.
 گاهی خدایان محلی را برگزیدگان بودا می دانند، و در جاهایی هم آنها را بوداهای مختلفی می دانند که ظهور کرده اند. اغلب یک خدای محلی خاص مسئولیت تقدیس معبد یا نذرگاهی را دارد.
 این "خدایان"  محلی تفاوت بسیاری با خدا(یان) جاوید و متعال یهودیت، مسحیت و اسلام دارند. خدایان محلی جاوید و تغییرناپذیر نیستند، بلکه مانند انسان ها گرفتار روند مرگ و تولد مجدد می باشند.
 
یک پرسش بی اهمیت
اغلب بوداییان، به ویژه بوداییان غربی، وقت چندانی صرف این پرسش نمی کنند که آیا خدا وجود دارد یا نه – این پرسش برایشان اهمیت ندارد.
 هدف اصلی بودیسم این است که فرد چنان زندگی کند که به روشنی دست یابد؛ اینکه خدایانی وجود داشته باشند یا نه اهمیت چندانی برای بودیسم ندارد.
 روح
هیچ بودیستی به روح منفرد جاودانی باور ندارد. روحی که طی فرآیند تناسخ در جسم های جدید باززایی شود .
 نزد بودیست هیچ چیز جاویدان نیست. شخص دائم در حال تغییر است، هیچ عنصر ثابتی در شخص نیست.
 ... و درست همان طور که میان رخدادهای حیات شخص ارتباطی علّی  هست، میان هر یک از زندگی هایش هم ارتباطی علّی هست.
 
************
 
یهودیت اومانیستی
قسمی از یهودیت که فاقد خدا است.

  یهودیت اومانیسیتی ادعا نمی کند که خدایی وجود ندارد، بلکه بدون این فرض به کارش ادامه می دهد. می گوید هیچ شاهدی بر وجود موجودی فراطبیعی وجود ندارد. اغلب یهودیان اومانیست پرسش وجود خدا را یا بی معنا می دانند و یا نامربوط.
 
این مکتب معنایی در عبادت خدا نمی یابد، چه خدا موجود باشد و چه ناموجود. لذا یهودیان اومانیست عبادت نمی کنند یا ذکری از خدا یا فراطبیعت به میان نمی آورند، یا زبانی عبادی یا نیایشی به کار نمی برند.
 این مکتب هیچ مرجعیت اخلاقی برای خدا قائل نیست.
   
نماد یهودیت اومانیستی، ترکیب طرح یک انسان با شمعدان های مراسم عبادی یهودی است.


 
اصول پایه
اومانیسم یهودی یک مذهب بیخدا است که مبتنی بر دو اصل است:
 
·          یهودیت فراتر از یک دین است؛ فرهنگ مردمان یهودی است.
·          منبع قدرت حل مسائل بشری خود آدمیان اند.
 
بنابراین یهودیان اومانیست یهودیت را یک فرهنگ قومی می دانند که توسط یهودیان ایجاد شده و توسط تجارب آنها شکل گرفته است.
این دین از آسمان نازل نشده، و هیچ ارتباطی با هیچ موجود فراطبیعی ندارد.
رَبی شِروین واین در سال 1963 نخستین جماعت یهودیان اومانیست را تأسیس کرد، و در راه تأسیس جامعه ی یهودیت  اومانیست به سال 1969 کوشید.
 
 
امور اخلاقی و روحانی
اومانیست های یهودی معتقداند که نظام اخلاقی بشر از خود آدمی و جهانی که در آن می زید نشأت گرفته است.
 
یهودیان اومانیست در برگزاری اعیاد و مناسبت های یهودی، مطالعه و بحث درباره ی مسائل یهودی و مسائل عام تر بشری، و فعالیت برای عدالت اجتماعی،  "ارضای روحانی" سکولاری می یابند.
 
یک جهان بینی مثبت
اگرچه  یهودیان اومانیست خدا و فراطبیعت را رد می کنند، اما برای زبان عبری، تاریخ یهودیت، فرهنگ و اخلاقیات و ارزش های یهودی اهمیت فراوانی قائل اند.
 نقل قول زیر تصوری از اندیشه شان بدست می دهد:
" از نظر یهودیان اومانیست تاریخ یهودیت تاریخ مردم واقعی و رخدادهای واقعی است.
" داستان یهودیان که در انجیل و تلمود ذکر شده حاوی هسته ای از حقیقت است که با اسطوره و افسانه آمیخته شده. علوم، باستان شناسی، و مطالعات انجیلی داستان تجربه ی یهودیان را بازگو می کنند، داستانی که تا روزگار کنونی ادامه دارد.
" اهمیت رخدادهای زمانه مدرن و پاسخ های ادبی به آنها به همان اهمیت رخدادها و پاسخ های ادبی به آنها در دوران باستان است. بنابراین اهمیت هرتزل کمتر از یوشع نیست. گلدمایر همان قدر مهم است که دبورا.
 
جشنواره ها و مناسک خانوادگی
یهودیان اومانیست مراسم سنتی یهودی را برگزار می کنند، اما بدون اینکه مؤلفه ای فراطبیعی برای آنها قائل باشند.
 آنها این مراسم را شیوه ای برای یادبود تاریخ، خاطره ها، و فرهنگ مشترک یهودیان می دانند، و به عنوان شیوه ای برای همبستگی جامعه ی یهودی.
 یهودیان اومانیست جشن های خانوادگی مانند مراسم بارمیتزواهل (جشن تکلیف) را طریقی برای بیان مجدد ارزش ها و همبستگی خانوادگی می داند.
"برخی از ما بیخدا هستیم، بعضی اگنوستیک، و برخی هم ایگنوستیک ( قائل به بی اهمیت بودن اینکه خدا وجود دارد یا نه)، بعضی هامان هم  به خدا اعتقاد دارند(اما نه عده ی خیلی زیادی). مهم این است که بر آنچه می توانیم انجام دهیم متمرکز شیوم، نه بر عبادت." سوزان آورباخ

 
 
************

بیخدایی مسیحی
نوعی مسیحیت که فاقد خدا است.

 
بیخدایی مسیحی – یا  ناواقع گرایی
 بیخدا های مسیحی می خواهند اموری را که افسانه های پریان می دانند از مسیحیت بزدایند.
 آنها ترجیح می دهند که نگرش خود را روایتی ناواقع گرا از مسیحیت بدانند، و نه بیخدایی مسیحی. چون می گویند که به خدا اعتقاد دارند، اما نه خدای افسانه های پریان.
 اصول مسیحیت ناواقع گرا
·          دین معطوف به کسب تجربه ی روحانی درونی است، همین و بس.
·          هیچ جهانی ورای جهان مادی اطراف ما وجود ندارد.
·          هیچ موجوداتی جز ارگانیسم های زنده ی روی کره ی زمین یا جاهای دیگر کیهان نیست.
·          هیچ موجود عینی یا چیزی که بتوان خدا نامید ورای شخص مؤمن وجود ندارد.
·          هیچ "واقعیت غایی" فراسوی اذهان آدمیان وجود ندارد.
·          خود ما به حیات خویش معنا می بخشیم؛ هیچ کس و هیچ چیز  ورای ما برایمان چنین نمی کند.
·          خدا تصویری است در ذهن آدمی.
·          "خدا"  تعبیری است شاعرانه  از ایده های "روحانی" که انسان برای تسهیل تفکر خود به کار می برد.
·          "خدا" فقط واژه ایست که برای بیان والاترین آرمان های ما به کار می رود.
·          اصطلاحات مورد به خدا، تنها ابزاری زبانی است که ما را قادر می سازد تا در مورد والاترین آرمان هایمان سخن گوییم و معنای زندگی خود را ایجاد کنیم.
·          داستان ها و متون دینی شیوه هایی هستند که مردم برای گفتگو در مورد امور روحانی، اخلاقی و بنیادی زندگانی ابداع کرده اند.
·          بحث های دینی ما درواقع درباره ی خودمان و درون مان ، و اجتماع و فرهنگی است که در آن زندگی می کنیم.
·          زبان دینی ما را قادر به عمل یگانه ای می سازند...
·          زبان دینی، از همان زبان متعارف گفتگو درباره ی دنیای اطرافمان را استفاده می کند تا بیان ایده های پیچیده تر و ظریف تر را میسر سازد.
·          پس ایمان، باور به وجود خدایی بیرون از اذهان ما نیست.
·          دین همان چیزی است که مردم هنگام دنبال کردن آرمان های "روحانی" انجام می دهند.
·          گفتن اینکه کسی پیرو دین خاصی است شیوه ای برای بیان نگرش او نسبت به زندگی و دیگر مردمان است.
 
عبادت و مناجات
اگر هیچ خدایی در کار نباشد، به نظر می رسد که دیگر کلیسا رفتن و عبادت کردن بیهوده باشد. اما بیخدا های مسیحی با این نظر موافق نیستند:
 
عبادت : فعالیتی مفید است. عبادت گروهی به این دلایل برای اجتماع مفید است:
·          مردم با هم معاشرت می کنند.
·          آرمان ها و ایده های خود را به اشتراک می گذارند.
·          معنا و مقصود حیات شخصی شان، و حیات اجتماع شان را کاوش می کنند.
 
تلاوت آیات و نماز: شیوه های مؤثری برای کاوش معنا و مقصود حیات انسان هستند.
 
مناجات ها – مراسم و مناسک عبادی: شیوه های مؤثری برای فعال کردن ایده های معنابخش به زندگانی هستند. انسان ها را قادر می سازند تا برای کاوش عمیق ترین ایده هایشان علاوه بر کلمات از کنش ها نیز کمک گیرند.
 
مزایای این قسم باور
معتقدان به این طریقت مدعی مزایای بسیاری برای آن هستند:
·          بشریت وادار می شود مسئولیت همه چیز را بپذیرد.
·          انسان را قدرتمند و قادر به خدمت به خود می سازد.
·          دیگر لازم نیست دین به حل مسائل پیچیده ی ناشی از باور به امور فراطبیعی بپردازد.
·          دین دیگر مخالف پیشرفت علمی نمی شود.
·          دین ذاتاً دموکراتیک می شود، و نه فعالیتی طبقاتی – چیزی می شود که از بشریت ناشی شده، و نه از اجبار یک خدای قادر متعال.
 
************

  یونیتارین جهانگرا
دینی مبتنی بر باورهای شخصی، که اغلب مؤمنانش موضعی غیرواقع گرا نسبت به خدا دارند و برای توجیه دین به نوع بشر رجوع می کنند.

بیخدایی در دوران مدرن

در نیمه ی دوم قرن نوزدهم مسیحیت مورد انتقادهای  گوناگونی قرار گرفت:


 علم
با طرح نظریه ی تکامل چارلز داروین، و دیگر کشفیات علمی، ارزش دین  برای تبیین طبیعت، و وجود جهان از میان رفت. در این مورد نگاه کنید به بیخدایی و علم
 
 
 
الاهیات و مطالعات انجیلی
در خلال قرن های  هجدهم و نوزدهم پژوهش هایی آکادمیک برای دریافتن حقیقت دین آغاز شد، و بر باور به وجود خدا و موجودات فراطبیعی سایه ای از شک افکند.
حتی پیش از آن، در سال 1651 تامس هابز فیلسوف گفته بود که موسی نمی تواند نویسنده ی همه ی کتاب هایی از انجیل  (عهدعتیق) باشد که به او نسبت می دهند.


 
در سال 1779، یوهان گاتفرید آیکهورن، انجیل شناس آلمانی، اعلام کرد که داستان های سِفر پیدایش در حقیقت تاریخ نیستند، بلکه درست مانند اسطوره های یونانی و رومی، اسطوره هستند. به علاوه، او می گفت نباید تصور کرد که این داستان ها حقیقتاً کلام خدا باشند.
الاهیدانان دیگری نیز با الهام از ایده های هگل به تفسیر دین، و کلاً داستان ها و باورهای دینی، به عنوان شیوه های نمادین اشاره به حقایقی در مورد حیات روحانی نوع بشر پرداختند.
تحلیل گران ادبی متن انجیل، در صحت آن به عنوان یک سند تاریخی معتبر تردید کردند.
 یک الاهیدان پروتستان معروف آلمانی به نام دیوید فردریش اشتراوس در سال 1835 اعلام کرد که نباید داستان های انجیل عهد جدید در مورد مسیح را به معنای تحت اللفظی صحیح دانست، بلکه باید آنها را نمادهایی دینی دانست که  حیات آموزگاری  یهودی را مخفی کرده  اند.
 
خدا یک ابداع بشری است
لودویگ فوئرباخ در سال 1841 احتجاج کرد که خدا یک ابداع بشری است. خدا یک ابزار روحانی است  برای غلبه بر ترس ها و آمال ما.


انسان شناسی
پژوهش های تطبیقی ادیان نشان داد که میان مناسک و داستان های و بسیار از ادیان – حتی ادیان قبیله ای –  و مسیحیت شباهت های بسیار وجود دارد.
 این حقیقت به این پرسش اساسی انجامید که چگونه مسیحیت (یا هر دین دیگری) می تواند ادعا کند که تنها دین درست است، و چگونه یک دین می تواند ادعا کند که فقط خودش وحی الاهی است، یا مقصود درست خداست، زیرا همه ی ادیان شباهت های بسیاری با هم دارند.

 

نیچه
در اواخر قرن نوزدهم فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی (1844- 1900)، اعلام کرد که خدا مرده است.
نیچه گفت که دیگر نمی توان به خدای مسیحیت باور داشت. او می اندیشیدکه انسان مدرن دیگر به خدا باور ندارد، و این بی باوری است که خدا را کشته است.
 این مطلب پیامدهای جدی اخلاقی داشت. کل نظام اخلاقی جوامع غربی مبتنی بر اخلاق یهودی-مسیحی بود، و مردم دیر یا زود  متوجه می شوند که اگر دیگر به وجود خدا باور ندارند، نمی توانند با نظام اخلاقی خدامحور زندگی کنند.
 نیچه نه تنها مرگ خدا را اعلام داست، بلکه ادعایش بسیار بنیادی تر بود – زیرا می گفت که مسلماً دیگر نه تنها نمی توان به هیچ خدایی باور داشت، بلکه هیچ جهان فراطبیعی نیز نمی تواند برای بشر منبع ارزش و معنا باشد.
 نیچه به ویژه منتقد مسیحیت بود. او می اندیشید که مسیحیت نه تنها نادرست است، بلکه فاسد و حقیر هم هست، و "تناقضی است در زندگی".

 

 

اخلاقیات
یک انتقاد قوی، و تقریباً غیرمنتظره، به مسیحیت از جانب گروهی بود که می گفتند مسیحیت غیراخلاقی است.  از جمله ی آنان جورج الیوت نویسنده بود.(تصویر چپ)
 
به گفته ی آنان، خدایی که مانند یک "جبّار منتقم" رفتار می کند، کاملاً غیراخلاقی است.
 مطابق این آموزه ی "گناه اولیه"، خدا می خواهد مردم را به خاطر اشتباهی که تقصیر آنها نبوده مجازات کند، فقط به این خاطر که از نسل آدم ابوالبشر گناهکار هستند. آنها می پرسیدند این چه جور خدایی است که به خاطر اینکه پسر اش را مجازات کرده   این طور غیرمنصفانه می خواهد ما را هم مجازات کند!
 یکی از نخستین کسانی که این استدلال را مطرح کرد، جیمز فراود بود که در سال 1849 نوشت:
" من ترجیح می دهم برای همیشه نابود شوم تا اینکه در برابر موجودی سر تعظیم فرود آورم که قدرت نابود کردن مرا دارد، اما قلبم مرا از احترام نهادن به او باز می دارد."

 

 جان استوارت میل فیلسوف  در سال 1872 نوشت، " من نمی توانم موجودی را خیر بدانم که به همان معنایی از خیر  که برای  موجودات دیگر مراد می کنیم خیر نباشند، و اگر چنین موجودی به خاطر اینکه او را خیر ندانسته ام بتواند مرا به دوزخ اندازد، به دوزخ می روم."
 
فعالان بیخدا نقد ظریف تری هم به اخلاقیات انجیل دارند، و می گویند انجیل چنان آکنده از خشونت و رفتارهای ناشایست است که مناسب نیست خردسالان آن را بخوانند.

 


سکولاریسم
جنبش سکولاردر قرن نوزدهم  مبارزه ی سختی علیه مسیحیت آغاز کرد.
هدف اصلی مبارزه ی  این جنبش، لغو امتیازات کلیسای حاکم انگلستان بود که  امتیازات انحصاری فراوانی داشت. مثلاً:
 تا 1828 هیچ کس نمی توانست بدون اعتقاد به کلیسای انگلستان به مناصب حکومتی دست یابد.
تا 1836 تنها کشیشان کلیسای انگلستان حق داشتند عقد ازدواج را جاری کنند.
تا 1871 تنها اعضای کلیسای انگلستان می توانستند در دانشگاه های آکسفورد و کمبریج تدریس کنند.
 
کفرگویی
قانون ضد کفرگویی در بریتانیای دوره ی ملکه ی  ویکتوریا بسیار سخت گیرانه بود.
 جورج هالی اوک (1817- 1906) آخرین کسی بود که (در سال 1842)  به خاطر بیخدا بودن زندانی شد. او به خاطر یک سخنرانی که در آن گفته بود: " من از انجیل مثل افعی فرار می کنم، و از لمس یک مسیحی برآشفته می شوم."شش ماه زندانی شد.
 {مقایسه کنید با قوانین ضد ارتداد جمهوری اسلامی.م}
 
چارلز برَدلا
بردلا (1833-1891) یکی از برجسته ترین بیخدا های دوره ی ویکتوریا بود. او به خاطر کفرگویی مورد پیگرد قرار گرفت، و در سال 1886 انجمن ملی سکولار را پایه گزاری کرد.
بردلا در سال 1880 به نمایندگی پارلمان برگزیده شد، اما چون از ادای  سوگند به  خدا خودداری نمود، به او اجازه ی تصدی کرسی اش داده نشد. او طی پنج سال بعد چند بار دیگر به نمایندگی انتخاب شد، اما تا سال 1886 نتوانست بر کرسی نمایندگی  بنشیند.


 هنگامی که بردلا این اجازه را یافت، نخستین نماینده پارلمان انگلیس شد که آشکارا خود را بیخدا می خواند.

 

تاریخچه بیخدایی در جهان باستان

اغلب مورخان بیخدایی، فیلسوفان یونانی و رومی، اپیکور، دموکریتوس، و لوکرتیوس را به عنوان نخستین نویسندگان بیخدا ذکر می کنند. اگرچه  مسلماً  این نویسندگان ایده ی وجود خدا را تغییر دادند، اما امکان وجود خدایان را سراسر انکار نکرده اند.

 
اپیکور
اپیکور نظریه ی "ماتریالیسم" را پیش نهاد: اینکه فقط اجسام و فضای میان آنها وجود دارند.
اپیکور می اندیشید که روح نیز از اشیای مادی ساخته شده است، ولذا وقتی جسم می میرد، روح نیز با آن می میرد. پس از مرگ هیچ حیاتی  نیست.
به نظر اپیکور دین فعالیتی بشری است. انسان از طریق دین  می کوشد چنان زندگی کند که شایسته ی خدایان (ناشناختنی) است. این جملات از اپیکور است:
                " روح نمی تواند جدای از جسم زنده بماند،زیرا باید بدانیم که روح نیز بخشی از جسم است.
 "روح به خودی خود هرگز نه می تواند زندگی کند (گرچه افلاطون و رواقیون مهملات بسیاری در این باره گفته اند) و نه می تواند حرکت را تجربه کند، همان طور که جسم نمی تواند هنگامی که روح از آن خارج می شود، تجربه ای داشته باشد."
 
لوکرتیوس
لوکرتیوس نیز منکر وجود خدایان نبود، اما تصور می کرد که افکار انسان درمورد خدایان چنان با ترس از مرگ آمیخته که زندگی آدمی را غمبار نموده است.
او نیز پیرو  اندیشه ی ماتریالیستی اپیکور بود، و با ردّ اینکه خدایان بتوانند هرگونه تأثیری در جهان داشته باشند می گفت که لازم نیست که نوع بشر هراسی از فراطبیعت داشته باشد.
 
قطعه ی زیر  ترجمه ی بخشی  از شعر او به نام "سرشت چیزها" است:
"این دهشت، و سپس، این تاریکی ذهن،
نه  مشعل طلوع از نور سخن گفت ،
نه پرتوهای رقصان صبح پراکنده  شدند،
تنها طبیعت است و قوانین اش،
که در دیباچه اش به ما  آموزد:
هرگز چیزی از چیزی زاده نشد.
ترس بر اخلاق چیره شود
چون با نگریستن در زمین و آسمان
بسیار چیزها هست که هیچ فرزانه ای نمی داند
می اندیشند خدایگانی در کار اند.
 
در این هنگامه، چون  باز بدانیم که هیچ
از هیچ خلق نتواند شد، درمی یابیم آشکارا
جستنی مان: آن عناصر را
که برسازنده ی همه چیز اند،
و  چگونه  بی هیچ  ابزار خدایگان ساخته شده اند.
 
زمانی که نوع انسان
          همه جا  بیچاره و پریشان
همه رو به سوی دین دارد
که از آسمان چشم دوخته
و با چهره ی هولناکش بر میرندگان می نگرد
نخست یونانی ای دلیری می کند
و چشمان میرندگان را می گشاید
او که نه آوازه ی خدایان، نه غرش رعد،
نه برق  تندر آسمان بدشگون،
از پایش نیاندازد؛ بر شور دژمش افزاید
دل بی باکش برمی کند
حصار دروازه های کهن طبیعت را
 
و آنگه که خواست خرد استوارش پیروز گرداند
 این سفر تا دوردست هاش پیش برد
و تا فراسوی باروهای فروزان جهان
همه ی ناپیموده ها را پیماید.
 
و آن فاتح ما را گوید
کدام چیزها می توانند هست شوند، و کدام نمی توانند،
و قلمرو قانون هر کدام تا کجاست،
و مرزهایش که چنان سخت به زمان چسبیده اند
 
آنک دین را زیر پایمان نهیم،
و از شعف پیروزی اش  سر به آسمان ساییم."

 


ویژگی های بیخدایان

  اهدای اعضای بدن
بسیاری از اومانیست ها اخلاقاً احساس وظیفه می کنند که بگذارند پس از مرگ شان اعضای بدن آنها مورد استفاده قرار گیرد.
 
 مصاحبه ای با ریچارد داوکینز
ریچارد داوکینز، زیست شناس است و کتاب های مشهوری برای توضیح  نظریه ی تکامل و ژنتیک نگاشته است. او مدرس فهم عمومی علم در دانشگاه آکسفورد و عضو آکادمی پادشاهی علوم و ادبیات است و نقش مهمی در تفسیر و آموزش علم در بریتانیا دارد.
 
بیخدا ها در مورد دین چه می اندیشند؟
بسیاری از بیخدا ها به شدت منتقد دین هستند، اما برخی هم نکته های گیرایی هم در دین می یابند.