پندارِِ خدا

 

در یک نظرسنجی مجله ی پراسپکت، ریچارد دواکینز یکی از سه
روشنفکر برجسته ی جهان امروز شمرده شده است (همراه با اومبرتو اِکو و نوآم چامسکی).
او که نویسنده ی آثار کلاسیک بسیاری در زمینه های علمی و فلسفی است، همواره بر
نامعقولی باور به خدا و اثرات مصیبت بار آن بر جامعه تأکید داشته است. در این کتاب
او به ویژه همّ خود را معطوف این موضوع کرده و منطق مغلوط و پیامدهای دردناک
خداباوری را برشمرده است.

 

در این زمانه، در حالی که اروپا پیوسته سکولارتر می شود، خیزش
بنیادگرایی ، چه در خاورمیانه و چه در آمریکای میانه، به تقابل های خطرناک و خونبار
در سراسر جهان دامن زده است.

 

در آمریکا، استرالیا و برخی دیگر کشورها ، خواست گروه های قدرتمند
مذهبیِ حامی "خلقت عالمانه" و مخالف با داروینیسم، آموزش موضوعات علمی را به
محدودیت کشانیده است. جزمیات دینی قرون وسطایی  هنوز در سراسر جهان،  مانع بزرگ
تحقق حقوق بنیادی بشر محسوب می شوند. داوکینز در این کتاب نشان می دهد که چگونه دین
به جنگ، تعصب ورزی کور و سوءاستفاده از کودکان منجر می شود. و همه ی اینها به خاطر
خدایی است که هیچ گونه شاهدی بر وجودش نیست.

 

کتاب پندار خدا، چکیده ی اندیشه ی کوبنده و شورانگیز داوکینز برای
نفی هر گونه دین است. اندیشه ای  که با نثری شیوا، توانا و جذاب بیان شده است. این
کتاب به کار همه ی خوانندگان علاقمند به این عاطفی ترین و مهم ترین موضوع می آید.

 

(دریافت
فایل پی دی اف کتاب
)

***************************

[چند اظهار نظر در مورد کتاب]

"پندار خدا با همان وضوح و شکوهی نگاشته شده که داوکینز در آن
استاد است. این کتاب حقیقتاً چنان خوب نوشته شده که شایسته است کودکان هم همراه
بزرگسالان آن را بخوانند. این کتاب باید در کتابخانه ی همه ی مدارس جایی بیابد، به
خصوص مدارس مذهبی "

PHILIP PULLMAN

"اوه، بعد از آن همه که با ما گفتند که زندگی تان فقط وقتی
ارزشمند است که سرشار از ایمان، ارواح، و خرافات باشد، خوانندن چنین غریو بلندی
برای جستجوی حقیقت، جانفزاست. به دمی هوای تازه می ماند."

MATT RIDLEY

"بالآخره، ریچارد داوکینز، یکی از بهترین نویسندگان غیرداستانی
امروزی، اندیشه هایش درباره ی دین را در کتابی جمع آوری کرد.
کتابی که شکوه آن شاخصه ی
اوست ."

STEVEN PINKER

این  کتاب برگزیده ی زندگی من است. امیدورام کسانی که به قدر
کافی هوشمند و فهمیده هستند که ارزش پرسشگری اعتقادتشان را دریابند آن قدر بزرگ و
قوی هم باشند که این کتاب را بخوانند. این اثری قهرمانانه و تغییردهنده ی زندگی
است.

DERREN BROWN

پیشگفتار

(دریافت فایل پی دی
اف کتاب
)

به یاد داگلاس آدامز (1952 - 2001)

"آیا برای اینکه ببینیم باغ زیباست باید باور کنیم که
پریانی هم ته باغ هستند؟"


 

 

پیشگفتار

 

وقتی همسرم کوچک بود از مدرسه
نفرت داشت و می خواست ترک تحصیل کند. سالها بعد، وقتی بیست و چند ساله شد، این
حقیقت تلخ را با والدین اش در میان گذاشت، مادرش متحیرانه گفت: "اما عزیزم، چرا
نیامدی این موضوع را به ما بگویی؟" پاسخ لالا[1]،
همان نکته ی مورد نظر کتاب من است: "اما نمی دانستم که می توانم."


نمی دانستم که می توانم.

به گمانم – خوب،  در واقع مطمئن
ام – که خیلی از کسانی که مذهبی بار آمده اند، دل خوشی از دین ندارند، به آن بی
اعتقاد اند، یا نگران خباثت هایی هستند که به نام دین انجام می گیرد؛ کسانی که
اشتیاق گنگی برای ترک دین والدین شان را دارند و آرزو می کنند که کاش می توانستند
دین را ترک کنند، اما درنمی یابند که ترک دین هم یک گزینه ی پیش رویشان است. اگر
شما هم از این دسته هستید، این کتاب برای شماست. هدف این کتاب آگاهی بخشی است –
آگاهی بخشی در مورد این حقیقت که بیخدا [اتئیست][2]
بودن یک  خواستۀ واقعگرایانه است، خواسته ای شجاعانه و باشکوه.  می توانید بیخدای 
شادمان، متعادل، اخلاقی و فرهیخته ای باشید. این نخستین پیام آگاهی بخش کتاب من
است. سه پیام آگاهی بخش دیگر هم دارم که در ادامه به آنها اشاره می کنم.

 

در ژانویۀ سال 2006 من یک مستند
تلویزیونی دو قسمتی برای تلویزیون بریتانیا (کانال چهار) تهیه کردم به نام "ریشه
ی همه ی شر؟
"[3]
از آغاز من این عنوان  را دوست نداشتم. دین ریشه ی همه ی شرارت ها نیست،
زیرا هیچ چیز ریشه ی همه چیز نیست. اما از آگهی کانال چهار در مورد این مستند در
نشریات خوشم آمد. در این آگهی تصویر چشم اندازی بود از افق منهتن، همراه با عنوان
"جهانی بدون دین را تصور کنید". ارتباط آن تصویر و این عنوان چه بود؟ برج های
دوقلوی سازمان تجارتی جهانی به طرز چشمگیری در تصویر موجود بودند.

 

به سیاق ترانه ی جان لِنون،
جهانی بدون دین را تصور کنید. تصور کنید که بمب گزاران انتحاری نبودند، 11 سپتامبر
نبود، 7 جولای[4] 
نبود، جنگ های صلیبی نبود، شکار جادوگران نبود، طرح باروت[5]
نبود. تجزیه ی هندوستان نبود، جنگ اسرائیل و فلسطین نبود، کشتارهای صرب\ کروات\
مسلمان در بالکان نبود، تعقیب و آزار یهودیان به عنوان "قاتلان مسیح" نبود،
'مناقشه'ی ایرلند شمالی نبود، 'جهاد' نبود،  واعظان تلویزیونی خوش پوشِ فُکُلی
نبودند که مردم ساده لوح را بفریبند و پولهایشان را بالا بکشند ( می گویند "خدا می
خواهد آن قدر بدهید تا به مضیقه بیافتید"). تصور کنید نه طالبانی بود که که مجسمه
های باستانی را منفجر کند، نه قطع سر کافران در ملاء عام بود، نه شلاق زدن بر پوست
زنان به جرم بیرون بودن یک اینچ از پوست.

 اتفاقاً همکارم دزموند موریس به من یادآور شد که یک بار جان لنون
هنگام اجرای ترانۀ باشکوه اش در آمریکا این جمله را هم افزود که " و [تصور کن که]
دین هم نبود". و حتی در  روایت دیگری  این جمله را به این صورت تغییر داد که "و
هیچ
دینی هم نبود".

 

شاید احساس می کنید که لاادری
گری [اگنوستیسیم][6]
دیدگاه معقولی است، اما بیخدایی به همان جزمیت[7]
دیگر مذاهب است؟ اگر این طور باشد، امیدوارم که
فصل 2 نظرتان را عوض کند چون در این
فصل می کوشم شما را متقاعد کنم که "فرضیه ی خدا"[8]
هم یک فرضیه ی علمی درباره ی کیهان است، که باید آن را با همان شکاکیتی تحلیل کنیم
که به دیگر فرضیه ها می پردازیم. شاید هم آموخته اید که فیلسوفان و الاهیدانان
دلایل خوبی برای باور به وجود خدا یافته اند. اگر این طور فکر می کنید، چه بسا از
فصل 3، با عنوان "برهان های وجود خدا" است محظوظ شوید – نشان می دهیم که این برهان
ها به طرز شگرفی ضعیف اند. شاید می اندیشید که وجود خدا بدیهی است. آخر بدون خدا
چطور ممکن است جهان به وجود آمده باشد؟ چطور ممکن است حیات، با تمام غنا و گوناگونی
اش، و با تمام جاندارانی که انگار هر کدام شان "طراحی" شده اند، ایجاد شده باشد؟
اگر اندیشه هایتان در این حول و حوش سیر می کنند، امیدوارم بتوانید از
فصل 4 بهره
ببرید. عنوان این فصل هست: "چرا به احتمال قریب به یقین خدایی نیست". نظریه ی
شکوهمند انتخاب طبیعی داروینی نه تنها حاکی از وجود یک طراح نیست، بلکه با تبیین
قوی و برازندگی  نابودگرانه اش پندار وجود طراحی در جهان را می زداید. و گرچه
انتخاب طبیعی فی نفسه منحصر به تبیین جهان جانداران است، اما جهت مقایسه و امکان
سنجی "جراثقال های" تبیین ایجاد کیهان می تواند آگاهی بهتری به ما ببخشد. دومین
پیام از چهار پیام آگاهی بخش من قدرت جراثقال هایی مانند انتخاب طبیعی است.

 

چه بسا می اندیشید که باید خدا
یا خدایانی در کار باشند، چون مردم شناسان و مورخان می گویند که همه ی جوامع
اعتقادات دینی دارند. اگر این مطلب را متقاعد کننده می یابید، لطفاً به
فصل 5 ، با
عنوان "ریشه های دین" رجوع کنید، که شرح می دهد چرا باور دینی این قدر شایع است.
شاید هم فکر می کنید که باورهای دینی ضروری اند تا مبنایی برای اخلاقیات مان فراهم
کنند؟ آیا برای خوب بودن نیازی به خدا نداریم؟ لطفاً
فصل های 6 و
7 را بخوانید تا
ببینید که چرا چنین نیست. آیا هنوز هم گوشه چشمی به دین دارید و آن را چیز مطلوبی
برای دنیا می دانید، حتی اگر ایمان خودتان زایل شده باشد،
فصل 8 شما را فرا می
خواند تا به دلایلی فکر کنید که دین چندان هم چیز خوبی برای دنیا نیست.

 بالای
صفحه

اگر خود را گرفتار دین آبا و
اجدادی تان می یابید، می ارزد که از خود بپرسید این گرفتاری چطور ایجاد شده است.
عموماً پاسخ را در تعلیمات دوران کودکی تان خواهید یافت. اگر اصولاً مذهبی هستید،
به اغلب احتمال، دین شما همان دین پدرانتان است. اگر در آرکانزاس زاده شده اید و می
اندیشید که مسیحیت درست  است و اسلام نادرست، گرچه خوب می دانید که نظر کسی که در
افغانستان زاده شده مخالف نظر شماست، قربانی تعلیمات دوران کودکی تان هستید. و همین
طور اگر در افغانستان زاده شده اید و برعکس این می اندیشید.

 

موضوع کل
فصل 9،  دین و کودکی
است، که پیام آگاهی بخش سوم این کتاب را نیز در بر دارد. درست همان طور که فمنیست
ها از شنیدن
he به جای
she  و
man به جای
human  چندش شان می آید[9]،
می خواهم هرکسی هم که اصطلاحاتی مانند "بچه کاتولیک" یا "بچه مسلمان" را می شنود
دچار چندش شود. اگر دوست دارید می توانید از "بچه های والدین کاتولیک" حرف بزنید،
اما اگر شنیدید که کسی از "بچه کاتولیک" سخن می گوید، حرف اش را قطع کنید و مؤدبانه
یادآور شوید که بچه ها کوچک تر از آنند که در مورد چنین مسائلی نظر داشته باشند،
درست همان طور که کوچک تر از آنند که در مورد اقتصاد یا سیاست نظر داشته باشند.
درست به خاطر اینکه هدف من آگاهی بخشی است، معذور نیستم از اینکه علاوه بر فصل 9،
در پیشگفتار هم بر این نکته تأکید کنم. شما چندان مجال این یادآوری را نمی یابید.
پس من باز هم تکرار می کنم. این کودک  یک بچه مسلمان نیست، بلکه بچه ی والدین
مسلمان است. کودک جوان تر از آن است که مسلمان باشد یا نباشد.  بچه مسلمان وجود
ندارد. بچه مسیحی هم وجود ندارد.

 

فصل 1 و
10 سر و ته  این کتاب
اند که هر یک به شیوه ای شرح می دهند که چگونه فهم درست شکوهمندی جهان واقعی، بدون
اینکه سر از دین در آورد، می تواند آن نقش الهام بخشی را ایفا کند که دین در طول
تاریخ –   نابسنده وارانه – غصب کرده است. 

 

پیام آگاهی بخش چهارم من، فخر
به بیخدایی است. اصلاً لازم نیست از بیخدایی خود شرمنده باشیم. برعکس، باید به
بیخدایی خود مباهات کنیم. و برای نظاره ی افق های دور گردن افرازیم، چرا که بیخدایی
تقریباً همواره نشانگر استقلالِ سلیمِ ذهنی، و درحقیقت، نشانگر ذهنی سلیم است.
مردمان بسیاری هستند که در اعماق دل شان می دانند که بیخدا هستند، اما شهامت ابراز
آن را نزد خانواده شان، و در برخی موارد، حتی نزد خودشان ندارند. بخشاً به این سبب
که مؤمنان، خود واژۀ "بیخدا" را با جد و جهد فراوان مهیب و ترسناک نموده اند. در
فصل 9 داستان تراژدیک-کمیک جولیا سوینی کمدین را نقل می کنیم که والدین اش در
روزنامه خواندند که جولیا اتئیست شده است. آنها می توانستند بپذیرند که او به خدا
بی اعتقاد باشد، اما اتئیست... استغفرالله! (صدای مادر در اینجا به جیغ بدل
شد).

 بالای
صفحه

باید در اینجا مخصوصاً سخنی با
خوانندگان آمریکایی بگویم، چون دین در آمریکای امروز واقعاً نقش چشمگیری دارد. سخن
وِندی کامینرِ وکیل که می گوید ریسک تمسخر دین در آمریکا دست کمی از ریسک آتش زدن
پرچم آمریکا در انجمن ملی نظامیان آمریکایی[10]
ندارد[11]،
فقط اندکی اغراق آمیز است. موقعیت امروزی بیخدایان در آمریکا قابل قیاس با موقعیت
همجنس گرایان این کشور در پنجاه سال پیش است. امروزه، پس از جنبش مباهات به همجنس
گرایی[12]،
یک همجنس گرا هم قادر است به مناصب دولتی انتخاب شود، گرچه چنین چیزی چندان آسان
نیست[13]
. در یک نظرسنجی مؤسسۀ گالوپ به سال 1996 از مردم سئوال شد که آیا حاضرند به کسانی
با قابلیت های از هر لحاظ یکسان رأی دهند که: زن باشند (92 درصد موافق بودند)،
کاتولیک رومی باشند (94 درصد موافق)، مورمون باشند (79 درصد موافق)، همجنسگرا باشند
(79 درصد موافق) یا بیخدا باشند (49 درصد موافق بودند). آشکار است که راه درازی در
پیش داریم. اما، شمار بیخدایان، به ویژه در میان نخبگان تحصیل کرده،  بسیار فزون تر
از آن است که بسیاری گمان می کنند. حتی در قرن نوزدهم هم چنین بود، زمانی که جان
استوارت میل می توانست اظهار کند: "جهان مبهوت خواهد شد اگر بداند که تابناک ترین
گوهرهایش، برجسته ترین چهره هایی که عقل و فضیلت شان شهره ی خاص و عام است، کاملاً
در قبال دین شکاک اند."

 

در حقیقت، چنان که در فصل 3 با
ذکر شواهد نشان خواهم داد، امروزه این مطلب را می توان با قطعیت بیشتری گفت. کثرت
بیخدایان به این سبب نزد مردم نظرگیر نیست که بسیاری از ما از "بُروز دادن"[14]
امتناع می کنیم. من امید دارم که این کتاب بتواند به مردم کمک کند تا عقاید خود را
بروز دهند. دقیقاً مانند جنبش همجنس گرایی، هرچه تعداد بیشتری بروز دهند، پیوستن
دیگران به آنها آسان تر می شود. شاید برای آغاز واکنش زنجیره ای، نیازمند یک جِرم
بحرانی باشیم[15].

 

در آمریکا نظرسنجی ها حاکی از
آنند که شمار بیخدایان و لاادریان بر شمار یهودیان و حتی بسیاری از مذاهب دیگر می
چربد. با این حال، برخلاف یهودیان که نفوذشان در لابی های سیاسی شهره است، و برخلاف
مسیحیان اِوانجلیک، که نفوذشان در قدرت سیاسی حتی بیش از یهودیان است، بیخدایان و
لاادریان سازمان یافته نیستند و لذا نفوذشان در حد صفر است. در واقع، سازماندهی
بیخدایان مثل گلّه کردن گربه هاست. آنان تمایل به مستقل اندیشی و ناهمنوایی با
اتوریته دارند. اما یک گام مناسب نخستین، تشکیل یک جرم بحرانی از 'بروز دهندگان'
است، تا  ابراز بیخدایی را برای دیگران نیز میسر سازند. حتی اگر نتوان گربه ها را
گلّه کرد، می تواند تعداد کافی از آنها را در یک جا جمع کرد تا آنقدر سروصد اکنند
که نتوان آنها را نادیده گرفت.

 بالای
صفحه

واژه ی

‘delusion’ [پندار] در عنوان
این کتاب، برخی از روانپزشکان را برآشفت، زیرا این واژه
را یک اصطلاح تخصصی محسوب می کنند که نباید آن را سرسری به
کار برد. سه نفر از آنان به من نامه نوشتند و یک واژه ی تخصصی برای پندار دینی
پیشنهاد کردند: ‘relusion’.
[دِندار]. شاید این اصطلاح کارساز باشد. اما فعلاً می خواهم همان
 ‘delusion’را به کار برم، و
باید این کاربرد را توجیه کنم. دیکشنری انگلیسی پنگوئن
‘delusion’ را چنین تعریف می
کند: "باور یا ادراکی کاذب". و جالب اینکه نقل قول توضیحی دیکشنری پنگوئن برای این
واژه، جمله ای از فیلیپ ای. جانسون است: "داروینیسم روایت رهایش بشریت از این 
پندار است که سرنوشت بشر در ید قدرت قادری فراسوی بشر می باشد. " آیا این شخص همان
فیلیپ ای. جانسونی نیست که امروزه دعوای خلقت انگاران آمریکایی در مقابل داروینیسم
را رهبری می کند؟ چرا، در واقع همان شخص است و، همان طور که می توان حدس زد، این
نقل قول خارج از زمینه اش مطرح شده است.  امیدوارم این توضیحی که دادم کافی باشد تا
دیگر بر من خرده نگیرند، زیرا این خارج از زمینه نقل کردن  در مورد دیگر نقل قول
هایی که از خلقت انگاران می آورم صادق نیست. مقصود خود جانسون هرچه که باشد، من با
کمال میل جمله اش را قبول دارم. در دیکشنری همراه مایکروسافت وُرد، واژه ی
delusion چنین تعریف می شود:
حفظ یک باور کاذب ماندگار که در برابر شواهد قوی خلاف آن، به ویژه به سان نشانگانی
از یک ناهنجاری روانی". بخش نخست این تعریف کاملاً با ایمان دینی می خواند. اینکه
آیا ایمان نشانگان یک ناهنجاری روانی هم هست، من  با نظر روبرت م. پیرسینگ مؤلف
ذِن و هنر نگهداری موتورسیکلت
[16]
موافق ام که می گوید
"هنگامی
که یک نفر دچار پندار می شود، دیوانه اش می گویند. هنگامی
که افراد بسیاری دچار یک پندار می شوند، مؤمن شان می خوانند."

 

اگر این کتاب آن طور که می
خواهم کارساز باشد، خوانندگان مؤمنی که کتاب را می خوانند وقتی آن را زمین می
گذارند بیخدا خواهند بود. عجب خوشبینی گستاخانه ای! البته، دینخویان کله شق در
برابر استدلال مصونیت دارند. مقاومت آنها ناشی سالها تعلیمات دینی دوران کودکی شان
است. این تعلیمات توسط روش هایی که در طی قرنها پرورده شده  (یا به طور تکاملی یا
طراحی شده) به خوردشان داده شده است. یکی از مؤثر ترین شیوه هایی ایجاد مصونیت در
برابر شک، این هشدار خوف انگیز است که هرگز لای هیچ کتابی مانند کتاب حاضر را باز
نکنند، چرا که چنین مطالبی مطمئناً از تراوشات شیطانی است. اما من یقین دارم که
مردمان آزاداندیش بسیار اند: کسانی که تعلیمات دینی دوران کودکی شان خیلی موذیانه
نبوده است، یا اینکه آن تعالیم را "هضم" نکرده اند، یا هوش ذاتی شان آن قدر قوی
بوده که بر آن تعالیم فائق آیند. این جان های آزاده تنها به تشویقی اندک نیاز دارند
تا خود را کاملاًً از چنگ دین برهانند. دست کمِ  کم، من امیدوارم که هر کس این کتاب
را می خواند بتواند با خود بگوید 'نمی دانستم که می توانم'.

 

برای تألیف این کتاب من مدیون
کمک های دوستان و همکاران بسیاری بوده ام...[17]

 

 بالای صفحه

 

ادامه >>

یک کافر عمیقاً دیندار

 

[1]
. Lalla

[2]
. atheist

[3]
. Root of All Evils?

[4]

. 7 جولای 2005 تاریخ بمب گزاری اعضای شبکه ی القاعده
در مترو و چند نقطه ی لندن که به کشته شدن 55 نفر انجامید.

[5]

. The Gunpowder
Plan : طرح ناکام گی فاوک، کاتولیک انگلیسی در سال
1605  برای کشتن شاه جیمز اول و نابودی پارلمان داشت. فاوک قصد داشت با
کارگذاشتن مواد منفجره در پارلمان این طرح را عملی کند. اما نقشه ی او هنگامی
ناکام ماند که یکی از کاتولیک ها به یکی از بستگانش هشدار دادر در روز موعود (5
نوامبر) در پارلمان حاضر نشود. با کشف شدن این طرح همه ی دست اندرکاران آن
دستگیر و کشته شدند. مردم بریتانیا  به این مناسب هرساله   شب 5 نوامبر به  آتش
بازی می پردازند.

[6]
. agnosticism

[7]

.
dogmatic

[8]

.
the God
Hypothesis

[9]

. مقصود کاربرد ضمیر یا اسم های مذکر در جمله هایی است
که جنسیت موضوع جمله لزوماً مذکر نیست. م

[10]
. American Legion Hall

[11].

 Wendy Kaminer, ‘The Last Taboo: Why America needs
Atheism?’, New Republic, 14 Oct. 1996.

[12]
. Gay Pride movement

[13]

. تا چند ماه پس از نگارش این کتاب هیچ نماینده ی مجلسی
در آمریکا علناً خود را بیخدا نخوانده بود.م

[14]
. coming out

[15]

. تلمیحی به "جرم بحرانی" مورد نیاز برای آغاز برای
واکنش زنجیره ای رادیواکتیو.م

[16]
. Zen and the Art
of Motorcycle Maintenance

 

[17]
. ادامه ی پیشگفتار، شامل تقدیرهای نویسنده است که به
دلیل مفید نبودن به حال خواننده ی فارسی زبان حذف شد.م


بالای صفحه

فصل ۱ : یک کافرعمیقاً دیندار

من نمی کوشم خدایی شخص وار را تصور کنم؛ شگفتی از ساختار جهان، تا
جایی که توان کافی برای درک جهان بدهد، ما را کفایت می کند.

آلبرت اینشتین

 

احترامِ سزاوار

پسرک روی چمن ها دمرو خوابیده است، گونه اش بر پشت دستانش است.
ناگهان خود را غرق در آگاهی از ساقه ها و ریشه های درهم تنیده می یابد. جنگلی در
ریزجهان. جهان اش بدل به جهان مورچه ها و سوسک ها می شود، و حتی جهان میلیارها
باکتری  خاک، جانداران ساکت و ناپیدایی که اقتصاد ریزجهان را می گردانند – گرچه در
آن هنگام کودک چندان جزئیات را نمی داند. ناگهان ریزجنگل چمنزار آماس می کند و با
کیهان، و با ذهن ساده ی پسرک یگانه می شود. پسرک  این تجربه را در قالبی دینی تعبیر
می کند. تجربه ای که عاقبت او را  به کشیش شدن سوق می دهد. او به عنوان یک کشیش
آنگلیکن تعلیم می بیند و معلم دینی مدرسه ی ما می شود، معلمی که من شیفته اش بودم.
به لطف روحانیان شایستۀ لیبرال مآبی مانند او، هرگز کسی  نتوانسته ادعا کند که دین
را به زور به ذهن من فروکرده اند*.
 

در زمانی و مکانی دیگر، آن پسرک من بودم زیر آسمان پر ستاره، خیره
به منظومۀ جبّار،
و دُبّ اکبر. گریان از موسیقی ناشنیدنی افلاک، سرمست از عطر
شبانه ی یاسمن و گل های شیپوری باغی در آفریقا. اینکه چرا همان عواطف  معلم دینی ما
را به سویی راند و مرا به سویی دیگر، سئوال ساده ای  نیست. در میان دانشمندان و
خردگرایان هم رویکرد نیمه عرفانی به طبیعت و کیهان رایج است. اما این هیچ ربطی به
باورهای فراطبیعی ندارد. معلم دینی ما ( و خود من)، دست کم در کودکی مان، سطور
پایانی کتاب منشاء انواع داروین را نخوانده بودیم؛ این قطعه ی مشهورِ "این
توده ی درهم تنیده"،  "با پرندگان نغمه خوان در بیشه زاران، با حشرات گوناگون پرنده
در هوا، با کرم های لولنده در زمین نمدار". مسلماً داروین هم تجاربی به سان ما
داشته، اما به جای کسوت کشیشی، رویه ی داروینی اش را پیشه کرد که "همگی حاصل قوانین
عامل بر ما هستند": 

پس ایجاد گرامی ترین چیزهایی که می شناسیم، یعنی ایجاد جانداران
عالی، مستقیماً محصول ستیزه ی طبیعت،  قحطی و مرگ است. در این
نگرش به زندگانی،
با قوای چندگانه اش، عظمتی هست. حیات در بدایت خود یک یا چند شکل بیش نداشت. اما با
گردش زمین مطابق قانون ثابت گرانش، از شکل هایی چنان ساده،  بی نهایت شکل، زیباترین
و شگفت ترین جانداران تکامل یافته اند و می یابند.

 

بالای صفحه

کارل ساگان در کتاب نقطه ی آبی تیره می نویسد: 

چرا به ندرت پیش می آید که ادیان به علم بنگرند و نتیجه بگیرند:
"این بهتر از چیزی است که فکر می کردیم! کیهان بسی بزرگ  تر از چیزی است که رسولان
مان گفته اند، عظیم تر ، ظریف تر، و شکوهمند تر است"؟ در عوض می گویند: "نه، نه،
نه! خدای من یک خدای کوچک است و من می خواهم همان جور بماند." هر دینی، چه قدیمی و
چه جدید، که عظمت کیهان را که در پرتو علوم مدرن دریابد می تواند چنان کرنشی نثار
کیهان کند که ادیان سنتی به گرد پایش هم نمی رسند.

 

همه ی کتاب های ساگان به سرحدات حیرت متعالی راه می برند. حیرتی که
دین در اعصار گذشته درانحصار خود گرفته بود. کتاب های خود من هم چنین مقصودی دارند.
در نتیجه غالباً می شنوم که مرا آدمی عمیقاً مذهبی می خوانند. یک دانشجوی آمریکایی
برایم نوشت که نظر استادش را درباره ی من پرسیده است. و استاد پاسخ داده "البته علم
پوزیتیو او با دین سازگار نیست، اما او علم او با نشئه ی طبیعت و کیهان استحاله
یافته. به نظر من او مذهبی است!" اما این "مذهب" واژه ی درستی برای توصیف دیدگاه من
است؟ این طور فکر نمی کنم. استیو واینبرگ، فیزیکدان برنده ی جایزه ی نوبل (که
بیخداست)، همین نکته را به خوبی هر کس دیگری در کتاب اش رؤیاهای یک نظریه ی
پایانی
 چنین بیان می کند: 

برخی از مردم چنان دیدگاه وسیع و انعطاف پذیری در قبال خدا دارند
که ناگزیر هر جا خدا را  بجویند، او را می یابند. می شنویم که می گویند "خدا غایت
است"، یا "خدا سرشت پاک ماست"، یا "خدا همان کیهان است". البته به "خدا" هم مثل
بقیه ی واژگان می توان هر معنایی داد. اگر می خواهید بگویید که "خدا انرژی است"، پس
خدا را در یک تکه زغال سنگ هم می یابید.  

 

مسلماً حق با واینبرگ است که اگر قرار است واژه ی خدا کاملاً بی
فایده نباشد، باید آن را به طریقی استعمال کرد که معمولاً از این واژه می فهمند،
یعنی خالقی فراطبیعی که "درخور پرستش" باشد.

 

علت بسیاری از سردرگمی های اسف بار این است که مردم تشخیص نمی دهند
که آن دیدگاهی که می توان دین انشتینی خواند با دین فراطبیعی فرق دارد. اینکه
انشتین گاهی به نام خدا اشاره می کرد (البته او تنها دانشمند بیخدایی نبود که چنین
می کرد)، موجب سوءتفاهم ماوراءطبیعه گرایانِ مشتاقِ سوءتفاهم شد تا چنان اندیشمند
برجسته ای را از سنخ خود بخوانند. پایان دراماتیک (یا شاید موذیانه ی؟) کتاب استفان
هاوکینگ، تاریخچه ی زمان، این است که "چرا که آن گاه ذهن خدا را خواهیم
شناخت". بدساختی این جمله شهره است. همین عبارت باعث شد تا عده ای گمان کنند، البته
به خطا، که هاوکینگ مذهبی است. زیست شناس سلولی، اورسالا گودیناف در کتابش اعماق
قدسی طبیعت
، لحنی مذهبی تر از انشتین و هاوکینگ دارد. او شیفته ی کلیساها،
مساجد، و صومعه هاست. و قطعه های بسیاری از کتابش ار را خارج از زمینه ی آن نقل
کرده اند تا آنها را به عنوان مهمات دین فراطبیعی به کار گیرند. او تا آنجا پیش
میرود که خود را یک "ناتورالیست مذهبی" می خواند. اما به دقت خواندن  کتاب او نشان 
می دهد که در واقع او هم بقدر من یک بیخدای معتقد است.

بالای صفحه

 

"ناتورالیست" واژه ای مبهم است. در قرن های هفدهم و هجدهم،
ناتورالیست هنوز  همان معنای امروزی اش را داشت: دانشجوی عالم طبیعت. ناتورالیست ها
به این معنا، از گیلبرت وایت به بعد، اغلب روحانیون بوده اند. داروین هم در جوانی
می خواست کشیش شود تا بتواند از زندگی آسودۀ شهرستانی برخوردار شود و به تفریح مورد
علاقه اش یعنی بررسی سوسک ها بپردازد. اما فیلسوفان "ناتورالیست" را به معنای
کاملاً متفاوتی به کار می برند، که به معنای خلاف "سوپرناتورالیست" [فراطبیعت گرا]
است. جولیان باگینی در کتاب آشنایی مختصری با بیخدایی
معنای  این واژه را برای  یک بیخدا چنین شرح می دهد:
"اغلب بیخدایان بر این باوراند که تنها یک جور ماده وجود دارد که همانا باشنده های 
فیزیکی است.، اما ذهن ها، زیبایی، عواطف، ارزش های اخلاقی – وخلاصه همه ی پدیده
هایی که به زندگی انسان غنا می بخشند – از این ماده ناشی می شوند."

 

اندیشه ها و عواطف انسان از همربطی های به غایت پیچیده ی باشنده
های فیزیکی درون مغز ناشی می شوند. به این معنای مورد نظر فیلسوف طبیعت گرا،
بیخدا کسی است که باور دارد که هیچ چیز فراسوی جهان طبیعیِ فیزیکی  وجود ندارد ،
هیچ هوش خالق فراطبیعی ای در کار نیست که در پس جهان فیزیکیِ طبیعی نهفته باشد. اگر
چنین می نماید که چیزی فراسوی جهان فیزیکی نهفته است، به این خاطر است که هنوز فهم
ما از جهان به کمال نرسیده، اما امیدواریم که عاقبت به فهم کامل جهان نائل شویم،
فهمی که سراسر معطوف به طبیعت خواهد بود. و هنگامی که به تشریح رنگین کمان هستی
نائل شویم، چیزی از شگفتی آن کاسته نمی شود.

 

هنگامی که باورهای اغلب دانشمندان بزرگ زمانه ی ما را که مذهبی می
نمایند عمیق تر بکاویم، عموماً درمی یابیم که مذهبی نیستند. این مطلب مسلماً در
مورد انشتین و هاوکینگ صادق است. مارتین رییز،  کیهان شناس برجسته ی معاصر و رئیس
انجمن پادشاهی علوم بریتانیا، به من می گفت که او به عنوان "یک انگلیکن کافرم ... و
فقط برای ابراز وفاداری به قبیله" به کلیسا می رود. او هیچ گونه اعتقاد خداباورانه
ای ندارد، اما ناتورالیسم شاعرانه را می پذیرد. در خلال یک سلسله گفتگوهای
تلویزیونی، با دوستم روبرت وینستون  درباره ی حس شاعرانه ای را که  شگفتی های کیهان
نزد این دانشمندان ایجاد می کند بحث می کردم.  من سعی می کردم او را که یکی از
بزرگان یهودیان بریتانیا و متخصص زنان و زایمان است متقاعد کنم که یهودیت او دقیقاً
از همین قسم ناتورالیسم شاعرانه است و او واقعاً به هیچ چیز فراطبیعی باور ندارد.
او به پذیرش این مطلب نزدیک شد اما بر سر آخرین مانع درنگ کرد ( اگر بخواهیم منصف
باشیم، باید یادآور شوم که قرار بود او با من مصاحبه کند و نه برعکس). در مقابل
اصرار من، اظهار کرد که علاقه اش به یهودیت به این خاطر است که آئین یهودی نظام
خوبی فراهم کرده و به او در شکل دهی مطلوب زندگی او کمک کرده است. شاید چنین باشد؛
اما مسلماً این به هیچ وجه به معنای درستی مدعاهای فراطبیعی یهودیت نیست. روشنفکران
بیخدای فراوانی هستند که با افتخار خود را یهودی می نامند و، شاید به خاطر ابراز
وفاداری به سنت های قدیمی یا خویشان مرده، مناسک یهودی را رعایت می کنند. اما شاید
این رعایت به خاطر میل شان به "دین" خواندن دیدگاه وحدت وجودی[1]
نیز باشد. برجسته ترین نمونه ی این دیدگاه را نزد آلبرت اینشتین می توان یافت. ممکن
است این دانشمندان اعتقادی به فراطبیعت نداشته باشند، اما به اصطلاح دَن دِنِت[2]،
"به باور باور دارند." [4]

 

بالای صفحه

یکی از گفته های انشتین که بیش از همه با اشتیاق نقل می شود این
است که "علم بدون دین علیل است، دین بدون علم کور است." اما انشتین همچنین گفته
است، 

البته آنچه درباره ی اعتقادات دینی من گفته اند دروغ است. دروغی که
به طور سیستماتیک تکرار شده است. من به خدایی شخص وار[3]
اعتقاد ندارم و هرگز منکر این بی اعتقادی ام نمی شوم بلکه آن را آشکارا بیان می
کنم. اگر باوری دارم که می توان آن را دینی خواند، همانا حس ستایش بی کران در برابر
ساختار جهان است، تا بدانجا که علم می تواند آشکار کند.

 

آیا سخنان  انشتین ضد و نقیض می نمایند؟ آیا می توان سخنان او را
چنان دستچین کرد که حامی هر دو طرف دعوا باشد؟ نه. اما منظور انشتین از "دین"
کاملاً با معنای متعارفی دین فرق دارد. در ادامه ی بحث دربارۀ تمایز میان دین
فراطبیعی از یک سو و دین انشتینی از سوی دیگر، به خاطر داشته باشید که من تنها
خدایگان فراطبیعی را پندارآلود می خوانم.

 

در اینجا چند نقل قول دیگر از انشتین می آورم تا درک بهتری از دین
انشتینی به دست دهم. 

من یک کافر عمیقاً دیندار هستم. این یک جور دین جدید است. 

من هرگز برای طبیعت مقصود یا هدفی، یا هر چیزی که بتوان انسانوار
شمرد، قائل نبوده ام. آنچه که من در طبیعت می یابم ساختار شکوهمندی است که ما تنها
فهم بسیار ناقصی از آن داریم و باید آدمی را سرشار از حس فروتنی سازد. این یک 
احساس اصیل دینی است که هیچ دخلی به عرفان ندارد. 

به نظر من ایده ی وجود خدایی شخص وار کاملاً غریب و حتی بدوی می
نماید.

 

پس از مرگ انشتین متألهان فراوانی به گونه ای قابل درک مدعی شده
اند که انشتین از سنخ خودشان است. اما برخی از دینداران معاصر خود انشتین نظر
کاملاً متفاوتی دربارۀ او داشتند. در سال 1940 اینشتین مقاله مشهوری در شرح این که
گفته بود "من به خدایی شخص وار باور ندارم" نوشت. این مقاله و نوشته های مشابه او
موجب سیلی از نامه های دینداران سخت کیش شد، که برخی به اصالت یهودی انشتین  گریز
می زدند. قطعه های ذیل برگرفته از کتاب مَکس جَمِر[4]

  با عنوان انشتین و دین است (که مرجع اصلی من در
نقل سخنان خود انشتین درباره ی دین نیز هست). اسقف کاتولیک کانزاس سیتی گفت: " جای
تأسف است که می بینیم مردی از نژاد عهد عتیق و آموزه های آن، سنت بزرگ آن نژاد را
منکر می شود." دیگر روحانیون کاتولیک مدعی شدند که: "هیچ خدایی جز یک خدای شخص وار
وجود ندارد ... انشتین نمی داند درباره ی چه سخن می گوید. او کاملاً برخطاست. برخی
گمان می کنند که چون جایگاهی رفیع در یک حیطه ی تخصص یافته اند شایستگی اظهار نظر
در مورد همه چیز را دارند." این که دین یک حیطه ی خاص است که می توان در آن
مدعی تخصص بود، مطلبی است که انگار جای  جای چون و چرا ندارد. انگار که
روحانیون "فرشته شناسان"ی هستند که بر شکل و رنگ بال فرشتگان تفقّه دارند. هر دوی
این عالیجنابان می گویند که چون انشتین دانش دینی ندارد، درباره ی سرشت خدا دچار
سوءتفاهم شده است. اما برعکس، انشتین به خوبی می دانست که چه چیزی را منکر می شود.
 

یک وکیل کاتولیک آمریکایی که برای اتحاد جهانی کلیساها کار می کرد،
به انشتین نوشت: 

ما عمیقاً متأسفیم که شما چنین اظهاراتی می فرمایید... که در آن
ایده ی خدای شخص وار را به سخره می گیرید. در ده سال اخیر هیچ چیز به قدر اظهارات
شما در متقاعد کردن مردم به این که هیتلر حق داشت که یهودیان را از آلمان بیرون
راند مؤثر نبوده است. من با وجود پذیرش حق آزادی بیان شما، همچنان می گویم که
اظهارات شما یکی از بزرگ ترین منشآت اختلاف در آمریکاست.  

یک خاخام نیویورکی گفت: " انشتین بی شبهه از بزرگ ترین دانشمندان
است، اما نظرات دینی اش در تعارض تام با یهودیت قرار دارند." 

"اما"؟ "اما"؟ چرا نمی گویند "و"؟ 

رئیس یک اجتماع تاریخی در نیوجرزی نامه ای به انشتین نوشت. نامه
ای  که چنان ضعف ذهن مذهبی را عیان می کند که به دو بار خواندن می ارزد: 

دکتر انشتین، ما برای آموزه هایتان احترام قائلیم؛ اما به نظر می
رسد شما چیزی را نیاموخته اید: اینکه خداوند روحی است که نه از خلال تلسکوپ یا
میکروسکوپ آشکار می شود، و نه در اندیشه یا عواطف آدمی جای دارد که بتوان آن را با
تشریح مغز یافت. چنان که همگان می دانند، دین مبتنی بر ایمان است، نه شناخت. هر
انسان اندیشمندی شاید زمانی دربارۀ دین دچار شک شده باشد. ایمان خود من بارها
متلاطم گشته است. اما به دو دلیل هرگز از خبط روحانی ام با کسی سخن نگفته ام: (1)
هراسیده ام که ممکن است با اظهارات شک آلود زندگانی و امید برخی از همگنانم را
مخدوش سازم؛ (2) چون با آن نویسنده موافق ام که می گوید " درون هرکسی که بخواهد
ایمان دیگران را زایل کند رگه ای از خباثت هست."... دکتر انشتین، امیدوارم که در
مورد سخنان شما سوءتعبیر شده باشد و شاهد سخنان لطیف تری از شما باشیم  تا کثیری از
آمریکاییان از مباهات به شما مشعوف شوند. 

عجب نامه ی فاشگوی ویرانگری! هر جمله اش چکیده ی بُزدلی فکری و
اخلاقی است. 

بالای صفحه

یک نمونه ی کمتر ذلیلانه و بیشتر تکان دهنده، نامه ای بود که بنیان
گزار انجمنی مذهبی در اوکلاهاما نگاشت: 

پروفسور انشتین، به اعتقاد من مسیحیان آمریکایی پاسخ شما را خواهد
داد، "ما ایمان خود به خدا و فرزندش عیسی مسیح  را رها نخواهیم کرد، اما شما را
دعوت می کنیم که اگر به خدای مردمان این سرزمین معتقد نیستید، به همان جایی که آمده
اید برگردید." من به سهم خود هرچه در توان داشته ام برای تبرّک اسرائیل کوشیده ام،
و بعد شما سر می رسید و با یک جمله که از دهان کفرگویتان صادر می کنید، همه ی رشته
های مسیحیان عاشق اسرائیل را که در محو سامی ستیزی می کوشند پنبه می کنید. پروفسور
انشتین، هر مسیحی آمریکایی بی درنگ پاسخ شما را خواهد داد، " یا نظریه ی مغلوط و
دیوانه وار تکامل خود را بردارید و به همان آلمانی برگردید که از آن آمده اید، یا
ازشکستن ایمان مردمانی که شما را پس از فرار از سرزمین مادری تان خوشامد گفتند دست
بردارید." 

نکته ای که همه ی این ناقدان خداباور [تئیست] در آن محق بودند این
بود که انشتین از سنخ آنان نبود. او به کرّات از اینکه او را خداباور بشمارند
برآشفته شد.  پس آیا می توان گفت انشتین هم مانند ولتر و دیدرو یک دئیست[5]
بود؟ یا اینکه او مانند اسپینوزا، که فلسفه اش را تحسین می کرد، وحدت وجودی
[پَنتئیست] بود؟ چون می گفت " من به خدای اسپینوزا باور دارم. خدایی که خود را در
نظم هارمونیک هر آنچه هست آشکار می کند، نه خدایی که دلمشغول تقدیر و اعمال آدمیان
است" 

معانی واژگان را به خاطر داشته باشیم. خداباوران [تئیست ها] به
هوشی فراطبیعی اعتقاد دارند که علاوه بر آفرینش جهان در وحله ی نخست، هنوز همین دور
و بر است تا ناظر اعمال مخلوقات اش و دخیل در سرنوشت آنها باشد. در بسیاری از نظام
های خداباور، پروردگار کاملاً در امور آدمیان دخیل است. او دعاها را اجابت می کند؛
گناهان را می بخشاید یا سزا می دهد؛ با انجام معجزه در امور جهان دست می برد؛
ملاحظه ی اعمال نیک و بد را دارد، و می داند شما کِی بدان ها دست می یازید (یا حتی
در مورد انجام شان می اندیشد). دِئیست[6]
ها هم به وجود یک هوش فراطبیعی باور دارند، اما خدای مورد نظرشان فقط هوشی است که
نخست قوانین حاکم بر کیهان را وضع کرده است. به همین سبب خدای دئیست ها هرگز در
امور جاری جان مداخله نمی کند و مسلماً هیچ علاقه ی خاصی به امور بشری ندارد.
همه-خداانگار[پنتئیست][7]
 اصلاً به خدای فراطبیعی اعتقاد ندارد، اما واژه ی خدا را همچون مترادف
نا-فراطبیعیِ طبیعت، یا کیهان، یا قانونمندی حاکم بر امور جهان به کار می برد. فرق
دئیست با تئیست این است که خدای دئیستی دعاها را اجابت نمی کند، علاقه ای به معاصی
و اعترافات ندارد، نمی خواند و نمی اندیشد و با معجزات بالهوسانه در کار جهان
مداخله نمی کند. فرق دئیست با پنتئیست این است که خدای دئیست ها نوعی هوش کیهانی
است، و برخلاف خدای پنتئیست ها، مترادف استعاری یا شاعرانه ای برای قوانین
یا جهان نیست. پنتئیسم،  آتئیسم جلازده  است؛ دئیسم، تئیسم رنگ و رو رفته است.  

به قوت می توان گفت که جملات قصار انشتین مانند "خدا ظریف است اما
بداندیش نیست" یا "او تاس نمی ریزد" یا "آیا خدا در آفرینش جهان گزینه های دیگری هم
داشت؟" پنتئیستی هستند، نه دئیستی، و مسلماً نه تئیستی. باید "خدا تاس نمی ریزد" را
چنین تعبیر کرد که "کتره ای بودن در ذات همه ی امور نیست." معنای ""آیا خدا در
آفرینش جهان گزینه های دیگری هم داشت؟" این است که "آیا جهان می توانست به گونه ی
دیگری آغاز شود؟" انشتین "خدا" را به معنای استعاری و شاعرانه ی محض به کار می برد.
هاوکینگ هم همین طور، و هکذا اغلب فیزیکدان های  دیگری که به زبان استعاری دینی می
لغزند. پل داویز[8]
در کتاب ذهن خدا، میان پنتئیسم انشتینی و نوعی دئیسم مبهم در نوسان است –
کتابی که به پاسداشت آن جایزه ی تمپلتون را دریافت کرد (این جایزه مبلغ هنگفتی است
که هرساله بنیاد تمپلتون می دهد، و معمولاً به دانشمندانی اهدا می شود که حاضر اند
حرفهای دلپسندی درباره ی دین بزنند).  

اجازه دهید دین انشتینی را در یک نقل قول دیگر از خود او خلاصه
کنم: " درک اینکه چیزی فراسوی همه ی چیزهای تجربه پذیر هست که ذهن ما نمی تواند
دریابد و زیبایی و ظرافت اش تنها به طور غیرمستقیم و به سان تأملی ضعیف  بر ما ظاهر
می شود، همانا دینداری است. به این معنا من دیندارهستم." به این معنا من هم
دیندار هستم، با این تبصره که "نمی تواند دریابد" به معنای این نیست که "تا ابد
درنیافتنی است". اما من ترجیح می دهم خود را دیندار نخوانم تا موجب سوءتفاهم نشوم.
این عنوان به طرز مخربی سوءتفاهم برانگیز است چرا که در نظر قاطبه ی مردم "دین"
اشاره به "فراطبیعت" دارد. کارل ساگان این نکته را به خوبی بیان می کند: "... اگر
معنای "خدا" این باشد که یک دسته قوانین فیزیکی حاکم بر جهان است، پس مسلماً خدایی
وجود دارد. اما چنین خدایی از نظر عاطفی راضی کننده نیست ... دعا کردن به درگاه
قانون گرانش چندان کار معقولی نیست." 

جالب اینکه عالیجناب دکتر فولتون جی. شین، استاد دانشگاه کاتولیک
آمریکا، نکته ی اخیر ساگان را پیشگویی کرده بود. او در دهه ی 40 در بخشی از حمله ی
تند و تیز اش به انشتین به خاطر انکار خدای شخص وار، به نحوی طعنه آمیز می پرسد که
آیا کسی حاضر است زندگی خود را وقف کهکشان راه شیری کند؟ ظاهراً او می اندیشیده که
ایرادی به انشتین گرفته است، و نه به خود، چون می افزاید: " این دین کیهانی [cosmic religion] تنها یک عیب دارد: یک
‘s’ اضافه دارد.[9]
البته هیچ چیز خنده آوری در در باورهای انشتینی نیست. با این حال من آرزو دارم که
فیزیکدان ها از کاربرد واژه ی خدا به این معنای خاص استعاری پرهیز کنند. خدای
استعاری یا وحدت وجودیِ فیزیکدانان با خدای مداخله جو، معجزه پرداز، فکرخوان، سزا
دهنده ی گناهان، اجابت کننده ی دعایی که مقصود انجیل، کشیشان و ملّاها و خاخام ها و
زبان متعارفی است از زمین تا آسمان فرق دارد. خلط عمدی این دو مفهوم، به نظر من،
مصداق بارز خیانت روشنفکری است.

 

بالای صفحه

ادامه >>
احترام ناسزاوار

*
. تفریح  ما در کلاس او این بود که او را وا می داشتیم
تا از بحث متون مقدس
منحرف شود و برایمان داستان های رزم های هوایی جنگنده ها را تعریف
کند. او خدمت نظام خود را در نیروی هوائی سلطنتی گذرانده بود، و همین باعث شده 
تا هنوز در کلیسای انگلستان جذبه ای بیابم (دست کم در قیاس با رقبایش). به خصوص
که بعدها با این شعر جان بنجامن آشنا شدم که سروده:

کشیش ما خلبان پیری است،

حالا بال هایش را از ته بریده اند،

اما هنوز چوب پرچم حیاط خانه اش

انگشتی است به فراسو

 

[1]
. patheistic

[2]

.Daniel Dennett
 فیلسوف معاصر آمریکایی که آثار مهمی در فلسفه ی ذهن
دارد.م

[3]
.personal God

[4]
. Max Jammer

 

[6]
. deist

[7]
. pantheist

[8]
. Paul Davies

[9]

. مقصود این طعنه آن است که این دین 
  comic (خنده آور) است و
نه  cosmic
(کیهانی). م

 

احترام ناسزاوار

عنوان کتاب من، پندار خدا،
به خدای انشتین و دیگر دانشمندان روشن اندیشی که در بخش پیش نام بردم ربطی ندارد.
به همین سبب لازم بود که دین انشتینی را از دامنه ی بحث بیرون بگذارم:  دیدگاه
انشتینی ظرفیت اثبات شده ای برای گیج کردن دارد. در ادامه ی این کتاب من تنها
دربارۀ خدایگان فراطبیعی سخن می گویم که نزد خوانندگان این کتاب، معروف ترین
شان یهوه، خدای عهدعتیق است.  به زودی سر وقت این جناب خواهم آمد. اما پیش از پایان
این فصل مقدماتی لازم است به مطلب دیگری بپردازم که اگر ناگفته بماند کل کتاب را می
آشوبد. این بار سخن از آداب معاشرت است. ممکن است خوانندگان مذهبی از برخی سخنانم
آزرده شوند، و این متن را فاقد  احترام کافی به اعتقادات خودشان بیابند (
اگر درمورد اعتقادات دیگران چنین حساسیتی به خرج ندهند). اگر این احساس آزردگی آنان
را از ادامه ی خواندن منصرف کند مایه ی شرمندگی است، پس در اینجا می خواهم از همین
ابتدا موضوع را روشن کنم.

 

یک فرض همه جاگستر ، که تقریباً
همگان در جامعه ی ما – از جمله بی دینان – آن را می پذیرند این است که ایمان دینی
به خصوص مستعد آزرده شدن است و باید آن را توسط یک دیوار بس ضخیمِ احترام صیانت
کرد، احترامی  از سنخی متفاوت با آن احترام عادی که از هر آدمی در قبال دیگران
انتظار می رود. داگلاس آدامز[1]
این نکته را اندکی پیش از مرگ اش در یک سخنرانی فی البداهه در کمبریج به چنان
شیوایی بیان کرده [5]، که من هرگز از تکرار کلام اش خسته نمی شوم:

 

"دین
ایده های
خاصی
در بطن
خود
دارد که
مقدسات،
یا
محرمات یا
مانند
آن
نامیده می
شوند
.  و
معنای
مقدس و
محرم
بودن شان
این
است که
'شما
نباید یک
کلمه
حرف بد
در
مورد این
ایده
ها یا
انگاره
ها بزنید.
مبادا
چنین
کنید. چرا
نباید؟
چون که
نباید.  اگر
کسی
به حزبی
رأی
دهد که
شما
مخالف آن
باشید،
تا می
توانید به
او
انتقاد
کنید، بی
آن
که کسی
برنجد.
اگر کسی فکر می کند که مالیات باید کم یا زیاد شود شما آزادید که نظر او را به چالش
بگیرید.
 اما
وقتی نوبت باورهای
دینی می رسد،
اگر کسی
بگوید
به لحاظ
شرعی 'من
نباید
یکشنبه
ها چراغی
روشن
کنم'،
شما
صرفاً
باید گویید
' به
اعتقادتان
احترام
می گذارم
'.

چرا باید این
طور باشد که  حمایت از حزب کارگر یا محافظه کار، جمهوریخواه یا دموکرات، این یا آن
مدل اقتصادی، مک اینتاش به جای ویندوز مجاز باشد، اما داشتن عقایدی در مورد آغاز
جهان، درباره ی خلقت جهان، نه ...، چون این چیزها مقدسات هستند؟ ... ما عادت کرده
ایم که ایده های دینی را به چالش نگیریم اما خیلی جالب است که وقتی ریچارد[داوکینز]
چنین می کند چه بلوایی به پا می شود! همه در این مورد [نقد دین]  از کوره در می
روند چون شما مجاز به صحبت درباره ی این امور نیستید.  اما وقتی که عاقلانه به 
موضوع بنگرید می بینید که امتناع از بحث آزاد درباره ی موضوعات دینی هیچ دلیلی
ندارد جز اینکه ما یک جورهایی بین خودمان توافق کرده ایم که نباید باب بحث از دین
را گشود.


 بالای صفحه

یک مثال بارز  از احترام پرنخوت
جامعه مان [بریتانیا] در قبال دین را که واقعاً اهمیت دارد ملاحظه کنید:  تاکنون
آسان ترین راه فرار از خدمت، به ویژه در زمان جنگ، عذر شرعی بوده است. ممکن است به
رغم اینکه شما یک فیلسوف اخلاق عالی باشید که تز دکترایتان در باب شر بودن جنگ
جایزه برده باشد، اما باز نتوانید مسئولان نظام وظیفه را قانع کنید که برای نرفتن
به جبهه عذر شرعی دارید. اما اگر بتوانید بگویید که یکی از والدین تان یا هردو
کویکر بوده اند کارتان مثل آب خوردن راه می افتد، و مهم نیست که چقدر در مورد نظریه
ی صلح طلبی[2]،
و حتی خود مذهب کویکریسم، خام و بی اطلاع باشید.

 

در سویه ی دیگر طیف صلح طلبی،
اکراه بزدلانه  از استعمال نام های دینی برای فرقه های معارضه جو را می یابیم.   در
ایرلند شمالی کاتولیک ها و پروتستان ها خود را با به ترتیب با نام های 'ملی گرایان'
و 'وفاداران' [به بریتانیا] خوشایندگویی[3]
می کنند. خود واژه ی "مذاهب " را قلب به "اجتماعات" می کنند، همان طور که در پی
اشغال آنگلوامریکایی عراق از "از صلح بین اجتماعات"
سخن می گویند تا وخامت جنگ داخلی میان مسلمانان شیعه و سنی 
را تخفیف بخشند.  جدالی که آشکارا مذهبی است اما در سرتیتر روزنامه ی ایندیپندنت 20
مِی 2006 می خوانیم که آن را "پاکسازی قومی" توصیف می کند. "قومی" هم در این بافت
یک نحو دیگر خوشایندگویی به جای "دین" است. آنچه  ما در عراق شاهدیم پاکسازی مذهبی
است. در مورد یوگوسلاوی سابق  نیز چه بسا "پاکسازی قومی" خوشایندگویی به جای
"پاکسازی دینی" باشد چرا که صرب های ارتدکس، کروات های کاتولیک و مسلمانان بوسنیایی
درگیر آن پاکسازی ها بودند [6]

 

 پیش تر تبعیض قائل شدن به نفع
دین را در بحث های عمومی درباره ی اخلاق رسانه ای و نزد دولت خاطرنشان کردم [7].
هرجا بحثی درباره ی اخلاقیات جنسی یا مسائل مربوط به زادوولد در می گیرد، می توانید
شرط ببندید که رهبران مذهبی از گروه های دینی گوناگون در کمیته های بانفوذ عضویت می
یابند، یا در میزگردهای رادیویی یا تلویزیونی حاضر می شوند. مقصودم این نیست که
باید ورود این سنخ را منع یا نظراتشان را سانسور کرد. اما چرا باید جامعه ی ما
همواره به درگاه آنها متوسل شود؟ مگر آنها مهارتی قابل قیاس با، گیریم، فیلسوفان
اخلاق یا وکلای متخصص در امور خانواده یا پزشکان دارند؟

  بالای صفحه

حال به نمونه ی دیگری از مزیت
خاص قائل شدن برای دین اشاره کنیم. در 21 فوریه ی 2006 دادگاه عالی ایالات متحده
حکم
 داد که یک قرقه ی
مسیحی در نیومکزیکو باید از شمول قانون ضد مصرف داروهای توهم زا مستثنا شود، قانونی
که همگان ملزم به تبعیت از آنند. [8].  مؤمن به این کلیسا[4]
معتقداند که فقط با نوشیدن چای هواسکا، که حاوی داروی توهم زای غیرقانونی دی متیل
تریمپتامین[5]

 است، می توانند به درک خدا نائل شوند. توجه کنید که آنها
فقط معتقداند که این دارو درک شان را افزایش می دهد. آنان هیچ شاهدی ارائه
نمی دهند. از سوی دیگر، شواهد بسیاری هست مبنی بر اینکه که شاهدانه موجب می شود تا
حالت تهوع  و ناراحتی سرطانی های تحت شیمی درمانی تسکین یابد. اما همان دادگاه عالی
در سال 2005 رأی داد که همه ی بیمارانی که برای مقاصد درمانی استعمال از شاهدانه می
کنند مشمول تعقیب قضایی فدرال هستند (حتی در اقلیتی از ایالت ها که در آنها استفاده
ی پزشکی از مشتقات شاهدانه قانونی است). دین، مثل همیشه، خال برنده است. تصور کنید
که  اعضای یک انجمن هنری نزد دادگاه مدعی شوند که "معتقد اند" که جهت افزایش درک
نقاشی های امپرسیونیستی یا سورآلیستی باید  داروهای توهم زا مصرف کنند. اما وقتی یک
کلیسا مدعی نیازی مشابه می شود، مورد حمایت عالی ترین دادگاه مملکت واقع می شود.
قدرت دین این چنین به سان یک طلسم ظاهر می شود.

 

هفده سال پیش، من از سی وشش
نویسنده و هنرمندی بودم که به درخواست مجله ی نیواستیتزمَن مطلبی در حمایت از
نویسنده ی برجسته، سلمان رشدی نگاشتند. آن زمان سلمان رشدی به خاطر نوشتن کتابی
گرفتار فتوای قتل شده بود. من که از ابراز "همدلی" رهبران مسیحی و حتی برخی
سکولارهای متنفّذ با مسلمانان به خاطر "آزردگی" و "رنجش" خشمگین بودم، تمثیل مشابه
زیر را پیش کشیدم:

 

 اگر قرار بود
حامیان آپارتاید به نفع خود سخنوری کنند می توانستند مدعی شوند که تداخل نژادی خلاف
دین شان است. به این ترتیب بخش مهمی از مخالفان آپارتاید دم شان را روی کول شان
گذاشته و کنار می رفتند. و فایده ندارد بگوییم که این تمثیل مناسبی نیست چون
آپارتاید هیچ توجیه عقلانی ندارد. اسّ و اساس ایمان دینی، و قوّت و جلال آن، همه از
این ناشی شده که متکی بر توجیه عقلانی نیست. ما غیرمذهبی ها ناچاریم از پیشداوری
هایمان دفاع کنیم. اما همین که از  یک دیندار بخواهید تا ایمان اش را برایتان توجیه
کند پایتان را از گلیم "آزادی دینی" بیرون نهاده اید.

  بالای صفحه

در قرن بیست و
یکم من به ندرت واقعه ای دیده ام که ربط اش به این مطلب بیشتر از این یکی باشد: لوس
آنجلس تایمز (10 آوریل 2006) گزارش داد که گروه های مسیحی متعددی در دانشگاه های
سراسر آمریکا از دانشگاه هایشان به خاطر وضع مقررات ضدتبعیض، از جمله مقررات منع
آزار یا سوءاستفاده از همجنس گرایان،  به دادگاه شکایت کرده اند. یک نمونه ی معروف
دیگر، در سال 2004 در اوهایو رخ داد که در آن جیمز نیکسون حکمی از دادگاه گرفت که
مطابق آن حق دارد تی شرتی بپوشد که روی آن نوشته "همجنسگرایی گناه است، اسلام دروغ
است، سقط جنین قتل است. بعضی چیزها فقط سیاه و سفید اند!" [10] مسئولان مدرسه به او
گفته بودند که حق پوشیدن چنین تی شرتی ندارد و والدین پسرک، مدرسه را به محکمه
کشیده بودند. اگر این والدین شکایت شان را برپایه ی اصل آزادی بیان مندرج در
اصلاحیه ی اول قانون اساسی آمریکا طرح می کردند می توانستند دعوی معقولی مطرح کنند.
اما چنین نکردند: در واقع نمی توانستند چنین کنند زیرا از اصل آزادی بیان استنباط
می شود که این اصل شامل "بیان نفرت" نیست. اما صرف اثبات اینکه نفرت منشاء دینی
دارد، کافی است تا دیگر نفرت محسوب نشود. لذا، وکلای نیکسون ها به جای اصل
آزادی بیان به حق آزادی دین در قانون اساسی استناد کردند. شکایت این پرونده 
به یاری  اتحادیه ی حمایت حقوقی آریزونا به ثمر رسید. اتحادیه ای که مشغله اش
"پیشبرد جدال های حقوقی در مورد آزادی مذهبی" است.

 

هدف عالیجناب
ریک اسکاربرو، حامی جریان این قبیل پرونده های مسیحی این است که با استناد به دین
برای تبعیض علیه همجنس گرایان و دیگر گروه ها توجیه حقوقی بیابد. او این قبیل تبعیض
ها را کارزار حقوق مدنی در قرن بیست و یکم نام نهادده است: " مسیحیان می خواهند به
عنوان حق مسیحی بودن جایگاهی داشته باشند." [11] در این مورد هم، اگر این دسته
 بخواهند موضع شان را برپایه ی اصل آزادی بیان توجیه کنند، به سختی چنگی به دل کسی
می زند. اما قضیه به همین جا ختم نمی شود. اینان طرح دعوای حقوقی به منظور  تبعیض
قائل شدن علیه همجنس گرایان را ضد-دعوایی علیه به اصطلاح تبعیض دینی جا می زنند! و
ظاهراً قانون هم به این رویه احترام می گذارد. با گفتن اینکه "اگر بکوشید مرا از
توهین به همجنسگرایان باز دارید آزادی عقیده ی مرا زیرپا گذاشته اید" به جایی نمی
رسید. اما اگر بگویید "این [توهین نکردن] آزادی دینی مرا خدشه دار می کند" کارتان
پیش می رود. وقتی خوب  فکر کنید، فرقی میان این دو استدلال می یابید؟ باز هم ، دین
خال برنده است.

  بالای صفحه

این فصل را با
یک بررسی موردی به پایان می رسانم که گویای احترام اغراق آمیز جامعه نسبت به دین
است. این قضیه در فوریه ی سال 2006 زبانه کشید – اپیزود مسخره ای که میان کمدی محض
و تراژدی محض در نوسان است. در  سپتامبر 2005 روزنامه ی دانمارکی  ییلاندز-پُستِن[6]
دوازده کاریکاتور از محمد پیامبر چاپ کرد. در طی سه ماه بعد، گروه های کوچکی از
مسلمانان دانمارک با احتیاط و تدبیر آتش بیار این معرکه در جهان اسلام شدند. این
مسلمانان پیرو دو امامی بودند که به عنوان پناهنده به دانمارک آمده بودند [12]. این
دو تبعیدی بدخواه در اواخر سال 2005 به همراه  پرونده ای  از دانمارک به مصر سفر
کردند. پرونده ای که بعد تکثیر و در سراسر جهان اسلام، به ویژه در اندونزی، پخش شد.
این پرونده حاوی اکاذیبی در مورد به اصطلاح بدرفتاری با مسلمانان دانمارک و این
دروغ تحریک کننده بود که ییلاندز-پُستن یک روزنامه ی دولتی است. دو امام دانمارکی
علاوه بر دوازده کاریکاتور کذایی، سه تصویر دیگر را هم که منبع شان مشکوک بود اما
مسلماً هیچ ربطی به دانمارک نداشتند ضمیمه ی پرونده کرده بودند. برخلاف دوازده
کاریکاتور اصلی، این سه کاریکاتور افزوده حقیقتاً توهین آمیز بودند – یا ، اگر
تصویر محمد بودند، به قول هوچیگران متعصب،  هتاکانه می شدند. یکی از این سه تصویر
که خصوصاً توهین آمیز بود، اصلاً کاریکاتور نبود بلکه یک عکس فَکس شده از مردی ریشو
بود که نقابی به شکل پوزه ی خوک زده بود. بعدها معلوم شد که این تصویر کار عکاس
خبرگزاری آسوشیتت پرس از یک مرد فرانسوی است که به دیدن یک مسابقه ی خوک ها در یک
بازار مکاره ی قصبه ای در فرانسه می رود [13]. عکس نه هیچ ربطی به محمد پیامبر داشت
و نه دخلی به دانمارک. اما فعالان مسلمان، در راهپیمایی تحریک آمیزشان در قاهره، هر
سه ی این ارتباط ها را مسلّم انگاشتند ... و نتیجه غیرقابل پیش بینی نبود.

 

 

پنج ماه پس از
چاپ نخست این کاریکاتورها، "هتاکی" و "توهین" به دقت دست چین شده به کلاهک انفجاری
اش رسید. تظاهر کنندگان در پاکستان و هندوستان پرچم دانمارک را آتش زدند (معلوم
نیست این پرچم را از کجا گیر آورده بودند؟) و درخواست های هیستریک برای عذرخواهی 
دولت دانمارک از همه جا سر برآورد. (عذرخواهی برای چه؟ دولت دانمارک که نه
کاریکاتورها را کشیده بود و نه چاپ کرده بود. تنها گناه دانمارکی ها این بود که در
کشورشان آزادی مطبوعات هست، چیزی که نزد مردم بسیاری ازکشورهای اسلامی به سختی قابل
فهم است.) روزنامه هایی در نروژ، آلمان، فرانسه و حتی ایالات متحده  این
کاریکاتورها را به عنوان اعلام همبستگی با ییلاندز-پُستن چاپ کردند (اما مطبوعات
بریتانیا به نحوی انگشت نما چنین نکردند) ، که این هم به آتش فتنه افزود. سفارت
خانه ها و کنسول گری های دانمارک درب و داغان شدند، کالاهای دانمارکی تحریم شدند، 
شهروندان دانمارکی، و به طور کلی غربیان، تهدید فیزیکی شدند؛ کلیساهای مسیحی
پاکستان که اصلاً هیچ ارتباطی با هیچ دانمارکی یا اروپایی نداشتند، به آتش کشیده
شدند. در طی حمله ی شورشیان لیبیایی و آتش زدن کنسولگری ایتالیا در بنغازی نُه نفر
کشته شدند. همان طور که جرمین گریر[7]
نوشت، آنچه این مردمان بیشر از همه دوست دارند  ضوضاء است [14].

  بالای صفحه

یک امام
پاکستانی جایزه ای یک میلیون دلاری برای سر "کاریکاتورست دانمارکی" تعیین کرد –
ظاهرا نمی دانسته که آنها دوازده کاریکاتوریست مختلف بودند نه یکی، و به احتمال
قریب به یقین نمی دانسته که سه تا از توهین آمیزترین تصاویر هرگز در دانمارک نشان
داده نشده اند ( و در ضمن، این یک میلیون پول قرار است از کجا تأمین شود؟). در
نیجریه، مسلمانان معترض به کاریکاتورهای دانمارکی چندین کلیسای مسیحیان را آتش
زدند، و در خیابان ها با قمه به جان مسیحیان (نیجریه ای های سیاه پوست) افتادند. 
یک مسیحی را داخل یک یک تیوپ لاستیکی  گذاشتند، آن تیوپ را پر از نفت کردند و آتش
زدند. در بریتانیا عکس تظاهرکنندگانی برداشته شد که بر پلاکاردهایشان نوشته بودند "
کسانی که را که به اسلام توهین می کنند سلاخی کنید"، "مسخره کنندگان اسلام را قصابی
کنید"، "اروپا تاوانش را می پردازد: نابودی نزدیک است" و، ظاهراً بدون گوشه و کنایه
زنی، "سر کسانی که می گویند اسلام دین خشنی است قطع باید گردد."

 

در پس این
وقایع، اَندرو مولر روزنامه نگار مصاحبه هایی با یک شیخ "میانه رو" مسلمان، سِر
اقبال سکرانی، انجام داد. ممکن است این جناب با استانداردهای امروزی مسلمانان میانه
رو باشد، اما در مصاحبه با اندرو مولر هنوز بر کلامی که زمان صدور فتوای قتل سلمان
رشدی گفت پایبند بود: "شاید مجازات مرگ برای او زیادی سهل و ساده باشد" – موضعی که
در تقابل با رفتار رهبر سابق مسلمانان بریتانیا، زنده یاد دکتر ذکی بَدَوی، فضاحت
بار جلوه می کرد چرا که دکتر بدوی به سلمان رشدی پیشنهاد داد که در خانه ی او پناه
بگیرد. سکرانی به مولر گفت که چقدر دلمشغول کاریکاتورهای دانمارکی بوده است. مولر
هم دلمشغول بود، اما به دلیلی متفاوت: "من نگران بودم که واکنش مسخره و نامتناسب در
قبال چند طرح بی مزه  در یک روزنامه ای گمنام دانمارکی می تواند مؤید این باشد که
... اسلام و غرب اصولاً آشتی ناپذیر اند." از سوی دیگر، سکرانی روزنامه های
بریتانیایی را به خاطر چاپ نکردن کاریکاتورها تحسین می کرد، اما مولر نظر اغلب
نشریات بریتانیایی ها را ابراز کرد که "[ تجدید چاپ نکردن کاریکاتورها] بیش از آنکه
ناشی از حساسیت نسبت به ناخشنودی مسلمین باشد، برای پرهیز از شکسته شدن  پنجره
هایشان بود."

  بالای صفحه

سکرانی توضیح
می دهد که "حرمت شخص رسول الله، صل الله علی و سلّم، در عالم اسلام آن قدر عمیق است
که حبّ او به کلام نمی آید. این حبّ نبی ماورای محبت به والدین شما، معشوقه ها یا
کودکان تان است. حبّ نبی جزء ایمان است. یک حکم اسلامی هم هست که مطابق آن کشیدن
تصویر پیامبر حرام است." چنان که مولر متوجه شده،  این نگرش فرض را بر این می گذارد
که،

 

ارزش های
اسلام برتر از همه ی ارزش های دیگر است – چیزی که هر مسلمانی قبول دارد، همین طور
مؤمنان به هر دین دیگر، که باور دارند که مذهب شان تنها راه نجات، درستی و روشنایی
است. اگر مردم می خواهند یک پیامبر قرن هفتمی را بیش از خانواده شان دوست بدارند،
به خودشان مربوط است، اما بقیه مجبور نیستند که  این شریعت را جدی بگیرند. ..

 

جز اینکه اگر این شریعت را جدی
نگیرید و احترامات فائقه را به جا نیاورید، مورد تهدید فیزیکی قرار می گیرید، تهدید
در ابعادی که پس از قرون وسطا هیچ دین دیگری بدان مبادرت نکرده است. دشوار بتوان
پاسخی برای این پرسش پیدا کرد که این قدر خشونت چه لزومی دارد، چنان که، به قول
مولر "اگر این دلقک ها حق داشته باشند، کاریکاتوریست ها در هر صورت به جهنم می روند
– این طور نیست؟  در این حین، اگر می خواهید از توهین و هتاکی به خود مسلمانان شگفت
زده شوید، گزارش های عفو بین الملل درباره ی سوریه و عربستان سعودی را بخوانید."

  بالای صفحه

بسیاری متوجه این نکته شده اند
که میان واکنش هیستریک مسلمانان که  مصرانه  کاریکاتورهای محمد را "توهین" به خود
تلقی می کنند و  کاریکاتورهای کلیشه ای ضدیهودی که به راحتی در رسانه های عربی به
چاپ می رسند تعارضی هست. در پاکستان، در خلال یک تظاهرات علیه کاریکاتورهای
دانمارکی، یک عکاس عکس  زنی را گرفته بود که بر پلاکاردش نوشته بود "رحمت خدا بر
هیتلر".

 

در واکنش به این پدیده ی دیوانه
وار، روزنامه های محترم لیبرال خشونت را تقبیح کردند و درباب آزادی بیان موعظه
کردند. اما در همان حین "احترام" و "همدلی" خود را به خاطر "توهین" عمیق و "جریحه
دار شدن" احساسات و "رنج" مسلمان نیز ابراز داشتند. به خاطر داشته باشید که "جریحه"
و "رنج" مذکور ناشی از اعمال خشونت یا درد کشیدن واقعی هیچ کس نبوده است: چیزی
نبوده جز لکه های مرکب بر روزنامه ای که اگر برای افروختن آتش فتنه به عمد عَلَم
نمی شد، در خارج از دانمارک کسی اسمش را هم نمی شنید.

 

من موافق رنجاندن یا آزردن هیچ
کس صرفاً به قصد رنجاندن او نیستم. اما دلنگران و مشوّش از امتیازات نامتناسبی هستم
که در جوامع سکولار ما به مذهب اعطا می شود. همه ی سیاستمداران باید به
کاریکاتورهای تمسخرآمیز از چهره هایشان عادت کنند، و هیچ کس برای دفاع از آنها دست
به شورش نمی زند. اما چه طرفه ای در دین هست که آن را سزاوار احترام استثنایی می
سازد؟ به قول اچ.ال. مِنکِن[8]:
" ما باید به دین اطرافیان مان احترام بگذاریم، اما فقط بدان معنا و تا آن حد که به
نظریه شان در مورد زیبایی همسر و هوشمندی کودکان شان احترام می گذاریم."

 

در پرتو این استنباط نامتوازن
درباره ی احترام به دین است که من این کتاب را عذر می نهم. من از جا در نمی روم تا
کسی را برنجانم، اما بنا هم ندارم تا دستکش مخصوص بپوشم و در حمل دین ملاحظه ای بیش
از ملاحظه ی چیزهای دیگر به خرج دهم.

   بالای صفحه

ادامه >>

فرضیه ی وجود خدا

[1]

. Douglas Adams

[2]

.pacifism

[3]

. euphemism

[4]
. Centro Espirita Beneficiente Uniao do Vegetal

[5]
. dimethyltryptamine

[6]
. Jyllands-Posten

[7]

. Germaine Greer
نویسنده  و فمینیست انگلیسی، زاده ی استرالیا، که برای آزادی جنسی زنان تلاش
کرده است.

[8]

. H.L. Mencken 
روزنامه نگار
، طنزپرداز و منتقد جنجالی آمریکایی، که نقش مهم در شکل دهی رمان
دهه ی 1920 آمریکا داشت.م

فصل ۱۰ : یک خلاء چشمگیر؟

 

از این تکان دهنده تر چیست؟ اینکه که از درون یک
تلسکوپ 1.5 متری به کهشکشان های دوردست خیره شویم؛ یا یک فسیل 100 میلیون ساله یا
یک ابزار سنگی 500 هزارساله را به دست بگیریم؛ یا دره ی ژرفی در فضا و زمان مانند
گراند کَنیون را پیش رویمان ببینیم؛ یا این
که بشنویم دانشمندی در
مواجهه با عظمت جهان، از حسی عمیق و قدسی به علم سرشار نشود؟

مایکل شرمر

"این کتاب یک خلاء چشمگیر را پر می کند." این شوخی جالبی است چون ما همزمان دو
معنای متضاد آن را در می یابیم.[1]
از قضا، من فکرمی کردم این جمله فقط یک مطایبه ی هوشمندانه است، اما غافلگیر شدم
وقتی دیدم که برخی ناشران واقعاً معصومانه این جمله را به کار برده اند و مثلاً
گفته اند: "این کتاب یک خلاء چشمگیر در ادبیات موجود درباره ی جریان پساساختارگرا
را پر می کند." و خوشمزه اینکه که آن کتاب، یک کتاب آشکارا سطحی درباره ی میشل
فوکو، رولاند بارث، جولیا کریستوا و دیگر چهره های باب روز دنیای فرانسوی زبان است.

 

اما آیا دین یک خلاء چشمگیر را پر می کند؟ اغلب گفته اند که یک خلاء خداگونه در مغز
ما هست که باید پر شود: ما از لحاظ روانی به خدا – به سان دوستی مجازی، پدر، برادر
بزرگ تر، اعتراف گیر، رفیق شفیق – نیاز داریم. اما آیا نمی توان گفت که خدا فقط جای
خلائی را که می توانیم با چیز بهتری پر کنیم مشوش می کند؟ شاید خلاء علم؟ یا هنر؟
یا رفاقت و انسانیت؟ یا اومانیسم؟ یا عشق ورزیدن به زندگی در جهان واقعی، و وقع
ننهادن به حیات پس از مرگ؟ یا عشق به طبیعت، یا آنچه که حشره شناس بزرگ، ادوارد
ویلسون، زیست دوستی[2]
نامیده است؟

 

گفته اند که دین همزمان چهار نقش عمده در زندگی بشر دارد: تبیین، نصیحت، تسلی، و
الهام. به لحاظ تاریخی، دین کوشیده است تا دلیل وجود ما و طبیعت و جهانی را که در
آن زندگی می کنیم تبیین کند. امروزه علم در تبیین گری کاملاً روی دست دین
بلند شده است؛ که در فصل 4 به این موضوع پرداختم. مقصودم از نصیحت، ارائه ی
توصیه های اخلاقی درباره ی چگونگی رفتار است ، که در فصل 6 و 7.1 به این موضوع
پرداختم. اما تا به اینجا درباره ی تسلی و الهام سخنی نگفته ام و در
این فصل پایانی به اختصار به این دو موضوع می پردازم. به عنوان مقدمه ی بحث تسلی،
می خواهم به یک پدیده ی مربوط به دوران کودکی، یعنی "دوست خیالی" اشاره کنم، که به
نظرم قرابتی با باور دینی دارد.

 

ادامه >>
بینکر
(دوست خیالی)

 

[1]
. کنایه از پر کردن جایی خالی در
قفسه ی کتابخانه.م

[2]
. Biophilia

 

بینکر (دوست خیالی)

 

فکر نمی کنم
کریستوفر رابین[1]
معتقد بود که خوکچه و وینی پو با او حرف می زدند، اما آیا بینکر چیز دیگری نبود؟

 

بینکر –
اسمش رو گذاشتم بینکر – راز زندگی منه

و به خاطر
بینکره که هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنم.

با هم مامان
بازی می کنیم، روی پله ها می نشینیم،

هرجا مشغول
باشم، بینکر هم میاد.

بابام
باهوشه، از اون آدمای ناقلاست،

و مامانم هم
بهترین آدم دنیاست،

پرستارم هم
پرستاره، بهش می گم پری

اما هیچ
کدوم برام بینکر نمی شن.

بینکر باهام
حرف می زنه، چون خودم یادش دادم

گاهی وقتا
هم جیغ و داد میکنه

گاهی هم
انگار صداش از ته چاه میاد...

چون گلوش یه
کم درده و من به جاش حرف می زنم.

بابام
باهوشه، از اون آدمای ناقلاست،

و مامانم هم
بهترین آدم دنیاست،

پرستارم هم
پرستاره، بهش می گم پری

اما هیچ
کدوم برام بینکر نمی شن.

توی پارک که
می دویم، بینکر مثل شیر شجاعه؛

هوا که
تاریک میشه، بینکر مثل ببر شجاعه؛

بینکر مثل
فیل شجاعه؛ هیچ وقت گریه نمی کنه...

غیر از وقتی
که صابون توی چشمش میره (مثل همه ی مردم).

بابام
باهوشه، از اون آدمای ناقلاست،

و مامانم هم
بهترین آدم دنیاست،

پرستارم هم
پرستاره، بهش می گم پری

اما هیچ
کدوم برام بینکر نمی شن.

بینکر خسیس
نیست؛ اما دوست داره غذا بخوره،

پس وقتی که
بهم شیرینی می دن،

می گم میشه
دوتا بدید، چون بینکر هم می خواد؟

و بعدش من
شیرینی شو می خورم، چون تازه دندون در آورده.

خوب، من
بابام رو خیلی دوست دارم، اما اون وقت برای بازی نداره،

و مامانم رو
هم خیلی دوست دارم، اما اون هم گاهی میره بیرون

و گاهی هم
با پری دعوام میشه، چون موهام رو محکم شونه میکنه...

اما بینکر
همیشه بینکره، و همیشه حاضره

اِی.اِی. میلن، حالا ما شش نفریم[2]

 

 

آیا پدیده ی بینکر [دوست خیالی] یک توهم مرتبه ی بالا است، و در مقوله ای جدای از
ادابازی های دوره ی کودکی قرار می گیرد؟ تجربه ی شخصی من در این مورد کمک چندانی
نمی کند. مادر من هم مثل خیلی از والدین دفترچه ای از گفته های دوره ی کودکی من جمع
آوری کرده است. علاوه بر ادابازی های ساده (مثلاً: من از ماه آمده ام... من یک پدال
گاز هستم... یک بابلی هستم) ظاهراً من از ادابازی های مرتبه ی دوم هم لذت می برده
ام (مثلاً: حالاًمن جغدی هستم که ادای چرخ چاه رو در می آره). گاهی هم تخیلاتم
انعکاسی هم بوده اند (حالا من بچه کوچولویی هستم که ادای ریچارد رو در می آرم). من
هیچ گاه باور نداشته ام که یکی از اینها بوده ام، و فکر می کنم که این مطلب عموماً
در مورد اغلب ادابازی های کودکان صادق باشد. اما من دوست خیالی نداشته ام. اگر
بخواهیم شهادت بزرگسالان را باور کنیم، دست کم برخی از کودکان عادی دوست خیالی
دارند، و واقعاً معتقداند که این دوست خیالی وجود دارد، و در برخی موارد، آن دوست
را به وضوح و روشنی  یک توهم ناب می بینند. من تردید دارم که پدیده ی دوست خیالی
بتواند مدل خوبی برای باورهای الاهیاتی در بزرگسالان باشد. نمی دانم روانشناسان این
پدیده را از این زاویه بررسی کرده اند یا نه، اما ارزش پژوهش را دارد. یک بینکر
برای تمام عمر، محرم و مطمئن: مسلماً این نقشی است که خدا ایفا می کند – و شاید همن
خلاء باشد که با رفتن خدا برجا بماند.

 

دوست خیالی یک دختربچه، "آدمک صورتی" بوده و به نظرش می رسیده که واقعاً آن آدمک را
می بیند و حضورش را احساس می کند. این آدمک صورتی ناگهان از هوا ظاهر می شده، و با
صدای زنگ دار و لطیفی سخن می گفته است. این آدمک مرتب بر دختربچه ظاهر می شد، به
ویژه وقتی که دخترک احساس تنهایی می کرد. اما با بزرگ تر شدن دخترک، بسامد ظهور
آدمک صورتی هم کاهش یافت. درست روز قبل از اینکه دخترک کودکستان را شروع کند، آدمک
صورتی ظاهر شد و با صدای زنگ دارهمیشگی اش اعلام کرد که دیگر به سراغ او نخواهد
آمد. این حرف دخترک را غمگین کرد اما آدمک صورتی به او گفت که او دیگر بزرگ شده و
در آینده به او نیاز ندارد. پس باید دوست اش را ترک کند و برود مراقب بچه های دیگری
باشد که به او نیاز دارند. آدمک صورتی به دخترک قول داده که اگر واقعاً به
او نیاز داشته باشد پیش او خواهد آمد. سال ها بعد، وقتی که دختر دچار یک بحران شخصی
شد و قصد داشت تصمیم سرنوشت سازی  در مورد زندگی اش بگیرد، آن آدمک صورتی باز به
خواب آن دختر آمد. در اتاق دختر را  باز کرد و یک انبان کتاب برایش آورد. دختر این
خواب را چنین تعبیر کرد که باید به دانشگاه برود – توصیه ای که به گوش جان شنید و
بعدها آن را مفید یافت. این حکایت تقریباً اشک مرا در آورد، و مرا به فهم این نکته
رساند که چگونه خدایان می توانند نقش تسلی بخش و هدایت گری در زندگی بشر داشته
باشند. یک موجود می تواند فقط در خیال کودک باشد؛ با این حال کاملاً برای او واقعی
نماید، به او آرامش ببخشد و نصیحت اش کند. شاید نقش دوست خیالی از این هم فراتر
باشد: دوستان خیالی – و خدایگان خیالی – وقت و صبر کافی دارند تا همه ی توجه شان را
مصروف رفیق شفیق شان کنند. و بسیار ارزان تر از روانشناسان یا مشاوران حرفه ای
هستند.

 

آیا خدایان هم، در نقش ناصحانه و تسلی دهنده شان، تکامل یافته ی بینکرها هستند؟ آیا
خدایان هم حاصل نوعی "بچه ریختی"[3]
روانی هستند؟ بچه ریختی به معنای محفوظ ماندن ویژگی های کودکی در دوران بلوغ است.
مثلاً صورت سگ های پکنی بچه ریخت است: صورت سگ های پکنی بالغ هم مثل توله سگ ها
است. این الگوی شناخته شده ای در تکامل است و به عنوان یکی از عوامل اصلی ایجاد
پدیده هایی مثل گِردی پیشانی یا کوتاهی چانه شناخته می شود. تکامل گرایان ما را
مانند میمون های جوان می خوانند. و مسلماً درست است که شامپانزه ها و گوریل های
جوان  در کودکی بیشتر به انسان شباهت دارند تا در هنگام بلوغ. آیا ممکن است خاستگاه
تکامل دین هم تأخیری تدریجی در وقوع لحظه ای باشد که در آن انسان که در آن بینکر
[دوست خیالی] اش را کنار می گذارد (درست مانند تأخیری که در خلال تکامل ما در تخت
شدن پیشانی ما یا پیش آمدگی چانه مان ایجاد شده است)؟

 

برای تکمیل این بحث، باید  ملاحظه کنیم که شاید قضیه برعکس باشد. آیا ممکن است به
جای اینکه خدایان از بینکرها تکامل یافته باشند، بینکرها از خدایان تکامل یافته
باشند؟ به نظرم این حالت بعیدتر می نماید. من هنگام خواندن کتاب جولیان جینز
روانشناس آمریکایی، با عنوان خاستگاه آگاهی
در فروریزش ذهن دوجایگاهی[4]
،
به این ایده رسیدم. کتابی که غرابت آن از عنوانش آشکار است. این کتاب یا سراسر مهمل
است، یا یک اثر حقیقتاً نبوغ آساست، نه چیزی بین این دو! احتمالاً از گونه ی اول
باشد؛ ولی نمی خواهم در این مورد نظر قطعی ام را بدهم.

 

جینز خاطرنشان می کند که بسیاری از مردم فکر کردن خود را یک فرآیند گفتگوی میان
"خود و یک حریف درونی می یابند. امروزه می دانیم که هر دو "صدا" مال خودمان است.
اگر این نکته را نفهمیم، بیمار روانی محسوب می شویم. درست همین وضع برای اِوِلین
واو پیش آمد. واو این وضعیت اش را به وضوح کامل برای دوستش چنین بیان کرد: "خیلی
وقت است که ترا ندیده ام. در این مدت عده ی کمی را دیده ام. می دانی چرا؟ من دیوانه
شده بودم." واو پس از بهبودی رمانی نوشت به نام
مخمصه ی گیلبرت پینفولد[5]

 
.
و در آن این دوره ی هذیانی زندگی اش و صداهایی را که در طی این دوره می شنید شرح
داد.

 

پیش نهاده ی جینز این است که زمانی حدود سال 1000 ق.م. عموم مردم نمی دانستند که
صدای دومی که می شنوند– صدای گیلبرت پینفولد – از درون خودشان برمی خیزد. فکر می
کردند که صدای یک خداست، مثلاً آپولو، یا آستارت یا یهوه یا، محتمل تر اینکه، یک
خدای محلی که به آنها توصیه می کرد و فرمان می داد. جینز حتی محل ایجاد این صدای
الاهی را در بخش پشتی نیم کره ی چپ مغز می داند که امروزه خاستگاه کنترل گفتار
شناخته می شود. به نظر جینز، "فروریزش ذهن دوجایگاهی" یک گذار تاریخی بوده است. در
آن هنگام مردم دانسته اند که صداهای ظاهراً بیرونی که می شنوند در واقع درونی
هستند. جینز حتی تا آنجا پیش می رود که این گذار تاریخی را خاستگاه آگاهی[6]
بشر می داند. 

 

یک متن باستانی مصری درباره ی خدای آفریننده ای به نام پتاح هست. در این متن می
خوانیم  که باقی خدایان، "صدا"ها یا "زبان"های مختلف پتاح هستند. در ترجمه های
مدرن، ترجمه ی تحت اللفظی "صدا" را نمی پذیرند و دیگر خدایان را به "تصورات عینیت
یافته ی ذهن [ ِ پتاح]" تعبیر می کنند. جینز این تعبیر عالمانه را نمی پذیرد و
معنای تحت اللفظی واژه ی صدا را ترجیح می دهد. به نظر او خدایان صداهای توهم آمیز
بوده اند که درون سر مردم سخن می گفتند. پیش نهاده ی بعدی جینز این است که این
خدایان از خاطرات پادشاهان مرده ی باستانی سرچشمه گرفته اند. پادشاهانی که هنوز از
طریق صداهای مجازی درون سر رعایا، کنترل خود را بر اذهان آنان حفظ کرده اند. فارغ
از اینکه نظر جینز را متقاعدکننده بیابید یا نه، برنهاده ی او به قدر کافی جدل
برانگیز هست که قابل ذکر در یک کتاب مربوط به دین باشد.

 

حال، اگر نظر جینز را قابل اعتنا بیابیم، می توانیم فرضیه ای درباره ی خدا ارائه
دهیم که خدایان و بینکرها را دارای نیای مشترکی بشمارد، اما از نظریه ی بچه ریختی
هم کمک بگیرد. در این صورت، بر خلاف نظر جینز، باید گفت که فروریزش ذهن دوجایگاهی
به طور ناگهانی رخ نداده است. بلکه سنی که در آن صداهای توهمی خاموش می شوند و
اشباح رنگ می بازند به تدریج کاهش یافته است. برخلاف فرضیه ی بچه ریختی، در این
نظریه باید گفت که خدایان نخست از ذهن افراد بالغ تر رخت بربستند، و سپس سن محو
خدایان هرچه پایین تر آمد، تا به امروز که این خدایان فقط به صورت پدیده ی بینکر یا
آدمک صورتی وجود دارند. مشکل این روایت از نظریه این است که علت دوام خدایان در ذهن
بزرگسالان امروزی را توضیح نمی دهد.

 

اما شاید بهتر باشد که خدایان را اسلاف بینکرها، یا بینکرها را اسلاف خدایان
نشماریم. بلکه هر دو را محصولات فرعی استعداد روانی واحدی بدانیم. وجه اشتراک
بینکرها و خدایان این است که هردو قدرت آرامش بخشی دارند، و مثل یک جعبه ی تشدید
برای تمرین ایده های مختلف به کار می آیند. در این حالت زیاد از نظریه ی بخش 5 دور
نشده ایم که مطابق آن، تکامل دین در واقع یک محصول فرعی روانی است.

 

ادامه >>

تسلی

 

[1]
. یک شخصیت کارتونی، قهرمان
داستان های کریستوفر رابین .م

[2]
. A.A. Milne, Now We Are Six

[3]
. paedomorphosis

[4]
. The
Origin of Consciousness in the Breakdown of the Bicameral Mind, Julia Jaynes

ترجمه ی فارسی
این کتاب با مشخصات زیر موجود است:


خاستگاه
آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی
، پدیدآورنده:
جولیان
جینز، هوشنگ رهنما (مترجم)،
خسرو پارسا (مترجم)، احمد محیط (مترجم)، رضا
نیلی پور (مترجم)، هما صادقی
(مترجم)، نجل رحیم (مترجم)  ناشر:
آگاه
-  تير، 1385

[5] .
Ordeal of Gilbert Pinfold, Evelyn Waugh

[6] .
consciousness

 

تسلی

حال باید به نقش مهم خدا در تسلی بخشی بپردازیم؛ و چالشی که در نبود خدا پیش روی
اومانیست هاست تا جایگزینی برای ایفای این نقش بیابند. بسیاری از کسانی که قبول
دارند که احتمالاً خدایی در کار نیست، و قبول دارند که برای اخلاقی بودن لازم نیست
معتقد به وجود خدا باشیم، همچنان برگ برنده ی دیگری  رو می کنند و می گویند که
ما از لحاظ روانی یا عاطفی به خدا نیاز داریم. این دسته می پرسند که اگر دین
را کنار بگذارید، چه چیزی را جایگزین آن می کنید؟ چه تحفه ای برای عرضه به بیماران
در آستانه ی مرگ، داغدیدگان گریان، و بیکسانی دارید که خدا تنها کس شان است؟

 

نخستین چیزی که در پاسخ به این دسته می توان گفت چنان روشن است که نیازی به گفتن
ندارد. قدرت تسلی بخش دین دلیل صدق آن نمی شود. حتی اگر کاملاً قدرت تسلی بخش دین
را اذعان کنیم؛ و  حتی اگر بی هیچ بی شک و شبهه ای  برایمان ثابت شود که باور به
وجود خدا برای بهزیستی روانی و عاطفی آدمی مطلقاً ضروری است، و حتی اگر تمام
بیخدایان، روان نژندان فسرده حالی باشند که بیم از پوچی کیهان آنان را ناگزیر به
خودکشی می کشاند، هیچ یک از اینها کوچک ترین گواهی بر صدق باورهای  دینی نیست.
اینها تنها می توانند گواهی بر مطلوبیت این پیشنهاد  باشند که حتی اگر خدایی در کار
نباشد، بهتر است به خود بقبولانیم که خدایی هست. پیش تر ذکر کردم که دِنِت در کتاب
شکستن طلسم[1]
میان باور به خدا و باور به باور تمایز
نهاده است. باور به باور به معنای میل به باور کردن است، حتی اگر خود باور کاذب
باشد: "پروردگارا، من باور دارم، یاری ام کن تا بی باور نباشم (انجیل مارک 9:24).
ادیان از مؤمنان می خواهند که باور خود را ابراز کنند، چه متقاعد شده باشند
و چه نشده باشند. شاید اگر به قدر کافی مطلبی تکرار کنید، متقاعد شوید که به درستی
آن باور دارید. فکر می کنم همه ی ما کسانی را بشناسیم که از ایده ی ایمان دینی لذت
می برند، و از هجمه به آن متنفرند، اما در عین حال با اکراه می پذیرند که خودشان
ایمان ندارند.

 

من پس از خواندن تمایزی که دِنِت [میان دو نوع باور] نهاده، بارها و
بارها با این نکته مواجه شده ام. اگر بگویم بیشتر بیخدایانی که می شناسم بیخدایی
خود را پشت حجاب معنویت پنهان کرده اند چندان اغراق نکرده ام. آنها به هیچ موجود
فراطبیعی باور ندارند، اما یک گوشه ی مبهم و تاریک برای باورهای غیرعقلانی باقی می
گذارند. آنان به باور باور دارند. عجیب است که چه فراوانند کسانی که ظاهراً فرق
میان "X
درست است" و "خوب است مردم باور داشته باشند که
X درست
است" را درک نمی کنند. شاید هم این عده واقعاً دچار این خطای منطقی نمی شوند، بلکه
فقط حقیقت را در قیاس با احساسات بشری، کم ارزش می شمارند. من نمی خواهم احساسات
بشری را خوار بشمارم. اما بیایید در گفتگوهایمان روشن کنیم که درباره ی چه حرف می
زنیم: احساسات، یا حقیقت. هر دو می توانند مهم باشند، اما هر دو یک چیز نیستند.

 

در هر حال، اذعان فرضی من [ به تسلی بخشی منحصر به فرد دین] بسیار اغراق آمیز و خطا
بود. من هیچ شاهدی نمی یابم که عموم بیخدایان متمایل به یأس و افسردگی باشند. برخی
بیخدایان خوشبخت هستند؛ برخی شان هم بدبخت اند. همان طور که برخی مسیحیان، یهودیان،
مسلمانان، هندوها و بودایی ها بدبخت هستند، و باقی خوشبخت. شاید رابطه ای آماری 
میان باور (یا بی باوری) و خوشبختی وجود داشته باشد، اما تردید دارم که این رابطه
بتواند جهت گیری واضحی را، به این یا آن سو، نشان دهد. فکر می کنم شیوه ی بهتر آن
است که بپرسیم آیا هیچ دلیل خوبی هست که بدون وجود خدا احساس افسردگی کنیم؟
در خاتمه ی این کتاب احتجاج خواهم کرد که، درست عکس این مطلب صادق است. و به قطع می
توان گفت که فرد بدون داشتن دین فراطبیعی هم می تواند زندگی شاد و سرشاری داشته
باشد. نخست اما، باید به بررسی این مدعا بپردازم که دین تسلی می بخشد.

 

در دیکشنری مختصر آکسفورد[2]،
"تسلی" به معنای تسکین اندوه یا ناراحتی روانی آمده است. من تسلی را به دو نوع
تقسیم کنم.

 

1. تسلی فیزیکی مستقیم. مردمی که یک شب سرد در کوهستان گرفتار شده، می تواند
از یک سگ بزرگ و گرمِ سَن برنار، و البته از قمقمه ی برَندی آویخته به گردن آن سگ
تسلی یابد. یک کودکان گریان می تواند از تنگ در آغوش گرفته شدن و شنیدن کلمات
اطمینان بخشی که در گوشش نجوا می شود تسلی یابد.

 

2. تسلی با کشف حقیقتی که پیش تر نمی دانستیم، یا کشف شیوه ی تازه ای برای
نگریستن به حقایق موجود.
زنی که شوهرش در جنگ کشته شده شاید با کشف اینکه از آن
مرد آبستن است، با اینکه مرگ شوهرش عملی قهرمانانه محسوب می شود تسلی یابد. ما می
توانیم با کشف شیوه های تازه ی اندیشیدن درباره ی یک وضعیت تسلی پیدا کنیم. یک
فیلسوف می تواند خاطرنشان کند که  لحظه ی مرگ یک پیرمرد هیچ ویژگی رازآلودی ندارد،
چرا که کودکیِ او مدت ها پیش "مرده" است،  بی آنکه خود او در کودکی مرده باشد. هر
یک از هفت مرحله ی عمر که شکسپیر ذکر می کند به تدریج "می میرند" و جای خود را به
مرحله ی بعدی می دهند. از این دیدگاه، لحظه ی نهایی مرگ پیرمرد فرقی با "مرگ ها"ی
تدریجی مراحل پیشین ندارد. [134] شاید کسی که از چشم انداز مرگ خود خشنود نیست از
این تغییر چشم انداز تسلی بیابد. شاید هم این طور نشود. در هر حال، این نمونه ای
بود از اینکه چگونه تأمل و بازنگری می تواند تسلی بخش باشد. مارک توآین به شیوه ی
دیگری هراس از مرگ را از خود می راند: "من از مرگ نمی ترسم. چون میلیاردها میلیارد
سال پیش از تولدم مرده بوده ام، و آن مرگ اصلاً برایم اسباب زحمت نبوده است." این
شهود توآین هیچ تغییری در در حقیقت ناگزیر مرگ نمی دهد. اما چشم انداز جدیدی
از مرگ را پیش رویمان می گشاید که با آن می توانیم تسلی یابیم. توماس جفرسون هم
ترسی از مرگ نداشت و ظاهراً به هیچ نوع حیات اخروی هم معتقد نبود. به قول کریستوفر
هیچنز [زندگی نامه نویس جفرسون]، "در واپسین روزها، چندبار به دوستان اش نوشت که به
پایان عمر نزدیک می شود بی آنکه امید یا بیمی داشته باشد. همین نکته جای تردیدی
باقی نمی گذارد که او مسیحی نبوده است."

 

اذهان ژرف اندیش در سخن زیر برتراند راسل حقیقتی می یابند. سال 1925 راسل در مقاله
ای با عنوان "به چه باور دارم" نوشت:

 

من باور دارم که پس از مرگ فاسد می شوم، و هیچ چیز از
جان ام باقی نمی ماند. امروزه دیگر جوان نیستم ولی هنوز به زندگی عشق می ورزم. اما
وقتی در مورد وحشت از نابودی حرف می زنند می خواهم از خنده روده بر شوم. خوشبختی به
این خاطر واقعی است که به پایان می رسد. اندیشه و عشق هم ابدی نیستند اما این فانی
بودن شان موجب بی ارزشی آنها نمی شود. حتی اگر پنجره های باز دانش نخست ما را که به
گرمای اساطیر سنتی مان خو کرده ایم بلرزاند، سرانجام هوای تازه ای که به همراه می
آورد جانفزا و چشم اندازهای تازه ای که می گشاید شکوهمند هستند.

 

من تقریباً شانزده ساله بودم این مقاله ی راسل را در کتابخانه ی مدرسه مان خواندم
و  از آن بسیار الهام گرفتم، اما بعد آن را فراموش کردم. شاید احترام ناخودآگاه من
به این مطلب بوده که باعث شده تا در سال 2003 در کتاب
نایب شیطان[3]
بنویسم:

 

این دیدگاه به حیات بسی شکوهمند است، هرچند اگر از
زیر لحاف امن جهل به آن بنگریم سرد و غم فزا می نماید. قامت راست کردن و رویاروی
شلاق باد فهم ایستادن بسی روح فزاست. بادهایی که به قول ییتز "از معبرهای ستاره
آجین می وزند".

 

چگونه دین می تواند در ایجاد این دو نوع تسلی با علم
رقابت کند؟ نخست نگاهی کنیم به تسلی نوع اول [تسلی فیزیکی مستقیم]: کاملاً محتمل
است که دست قدرت الاهی ، حتی اگر سراسر خیالی باشد، بتواند تسلی بخشد؛ همان طور که
دستان حقیقی یک دوست، یا سگ سَن برنار با قمقمه ی برَندی بر گردن، می توانند تسلی
بخش باشند. اما البته علم پزشکی هم می تواند آرام بخش باشد – و معمولاً آرام بخشی
آن کاراتر از بِرَندی است.

 

حال به تسلی نوع دوم [تسلی توسط نگرشی تازه به
واقعیات] بپردازیم. آسان می توان باور کرد که دین از این حیث می تواند بی نهایت
مؤثر باشد. مردمانی که بلای مهیبی مثل زلزله گرفتار شده اند، اغلب می گویند با
اعتقاد به اینکه آن بلای طبیعی مشیت الاهی بوده و خیر و حکمتی داشته،  تسلی یافته
اند. اگر کسی از مرگ می هراسد، می تواند با اعتقاد صادقانه به جاودانگی روح انسان
تسلی یابد – البته اگر فکر نکند که قرار است به جهنم برود. کسی که سرطان لاعلاجی
دارد ممکن است از دروغ پزشکی که به او بگوید شفا خواهد یافت تسلی یابد، درست همان
طور که اگر حرف پزشک درست باشد تسلی می یابد. البته باور به زندگی اخروی را دشوارتر
از دروغ یک پزشک می توان وهم زدایی کرد. دروغ پزشک تا وقتی کارآیی دارد که نشانگان
مرض شدت نگرفته باشند. اما باور به حیات اخروی را هرگز نمی توان به طور کامل رد
کرد.

 

طبق نظرسنجی ها، تقریباً 95 درصد مردم آمریکا به حیات
پس از مرگ باور دارند. اما برای من این پرسش مطرح است که چند درصد از مردمی که مدعی
این باورهستند، حقیقتاً و از صمیم قلب به آن اعتقاد دارند. اگر این افراد واقعاً
صادق باشند، آیا نباید انتظار داشته باشیم که مثل شیخ راهبان آمپلفورث رفتار کنند؟
هنگامی که کاردینال بازیل هیوم به این شیخ گفت که به زودی خواهد مرد، شیخ مشعوف شد
و پاسخ داد: "مبارک باشد! چه خبر خوشی. ای کاش می توانستم در این سفر همراهی تان
کنم."[155] ظاهراً شیخ صادقانه به حیات اخروی باور داشته است. اما  جذابیت این
روایت  دقیقاً به این خاطر است که باور صادقانه به حیات اخروی چنین نادر و نامنتظر
است. گیرایی این روایت چنان است که ما را به یاد کاریکاتور زنی می اندازد که لخت
مادرزاد پلاکارد "جنگ نورزید، عشق بورزید" را به دست گرفته و ناظر صحنه می گوید "به
این میگن صداقت!" اما چرا همه ی مسیحیان و مسلمانان وقتی یکی از دوستان شان در بستر
مرگ افتاده مثل آن شیخ سخن نمی گویند؟ چرا وقتی دکتر به زن مؤمنه ای می گوید که بیش
از چند ماه دیگر زنده نیست، آن مؤمنه فریاد شادی سر نمی دهد که "نمی توانم صبر
کنم!"، انگار که برنده ی سفر به جزایر سیشل شده باشد؟ چرا ملاقات کنندگان این مؤمنه
ی در شرف موت پیام هایشان برای درگذشتگان را به او نمی دهند، که مثلاً "وقتی آنجا
رسیدی، سلام عمو روبرت را برسان..."؟ 

 

چرا مؤمنان در مواجهه با مرگ چنین ابراز وجد نمی
کنند؟ آیا به این خاطر نیست که واقعاً به حیات اخروی باور ندارند و فقط تظاهر می
کنند؟ یا شاید باور دارند اما از فرآیند مردن می ترسند. البته حق دارند، چون
گونه ی بشر تنها گونه ایست که اجازه ندارد تا بدون رنج از زندگی نکبت بار خلاصی
یابد. اما در این صورت، چرا دینداران پرسروصداترین مخالفان بهمرگی و خودکشی به کمک
پزشکان هستند؟ اگر مؤمنان حقیقتاً مثل "شیخ آمپلفورث" می اندیشند که مرگ مؤمن مانند
"تعطیلات در سیشل" است ، آیا نباید انتظار داشته باشیم که مؤمنان کمتر از همه به
حیات حقیر دنیوی دلبستگی نشان دهند؟ اما جالب اینجاست که اگر ببینید که کسی به شدت
مخالف بهمرگی یا کمک به خودکشی بی درد دیگران است، می توانید سر مبلغ هنگفتی شرط
ببندید که او آدم مؤمنی است. شاید مؤمن رسماً عنوان کند که هر قتلی گناه است. اما
اگر خودتان صمیمانه باور داشته باشید که به این طریق سفرتان به بهشت را تسریع می
کنید، چرا این کار را گناه بدانید؟

 

برخلاف این گروه، دیدگاه من درباره ی بهمرگی، برگرفته
از نکته ی مارک توآین است که در بالا نقل کردم. مرده بودن فرقی با زاده نشدن ندارد
– من پس از مرگ همانی می شوم که در زمان ویلیام فاتح یا دوره ی دایناسورها یا
تریلوبیت ها بودم. این نگرش جای هیچ هراسی باقی نمی گذارد. اما فرآیند مردن ما
کاملاً بستگی به بخت و اقبال مان دارد و می تواند دردناک و نامطبوع باشد – همان
شرایطی که به مدد بیهوشی عمومی می توانیم در برابر آن ایمن شویم، درست مثل وقتی که
آپاندیس مان را عمل می کنند. اگر گربه تان درد بکشد تا بمیرد، شما را شماتت می کنند
که چقدر سنگدل بودید و می گویند چرا از دامپزشک نخواستید او را بیهوش کند تا بدون
درد و زجر بمیرد. اما اگر خودتان در آستانه ی مرگ و در حال زجر کشیدن باشید و پزشک
تان دقیقاً همین خدمت مهربانانه را به شما کند، خطر این را به جان خریده که به
اتهام ارتکاب قتل مورد تعقیب قضایی قرار گیرد. من دوست دارم وقتی در بستر مرگ می
افتم، جانم در شرایط بیهوشی عمومی گرفته شود تا بدون زجر بمیرم. درست همان طور که
ترجیح می دهم هنگام عمل آپاندیس بیهوشم کنند تا درد نکشم. اما از بخت بد، چون عضو
گونه ی هوموساپیینس هستم و نه مثلاً گونه ی سگ سانان یا گربه سانان ، نمی
توانم از این موهبت برخوردار شوم. اما حداقل می توانم برای راحت مردن به سرزمین
روشن بین تری مثل سوئیس، هلند یا [ایالت] اُرگون بروم، نه؟ اما چرا این سرزمین های
روشن بینان این قدر اندک شمار هستند؟ این عمدتاً به خاطر نفوذ دین است.

 

اما شاید بگویند که مگر برداشتن آپاندیس با گرفتن جان
فرق نمی کند؟ واقعاً نه: اگر رو به موت باشید و دیندار مؤمن و معتقد به حیات اخروی
هم نباشید، فرقی نمی کند. اگر هم به حیات اخروی معتقد باشید، مرگ در نظرتان فقط
انتقال از زندگی اینجهانی به زندگی اخروی است. اگر این انتقال دردناک باشد، باید
بخواهید که این انتقال بدون زجرکُش شدن و توسط بیهوشی عمومی انجام شود، درست همان
طور که نمی خواهید هنگام برداشتن آپاندیس تان زجر بکشید. ظاهراً مخالفان بهمرگی یا
کمک به خودکشی باید کسانی باشند که مرگ را پایان زندگی می دانند اما می دانیم که
تقریباً همگی بیخدایان موافق بهمرگی هستند.§

 

من پرستار ارشدی را می شناسم که عمری در سراهای
سالمندان از افراد مسن مراقبت کرده است. در سرای سالمندان، مرگ یک پدیده ی عادی
است. به قول این پرستار،  تجربه اش نشان می دهد که سالمندان مذهبی بیش از بقیه از
مرگ می هراسند. تجربه ی او را باید از لحاظ آماری مورد بررسی قرار داد، اما به فرض
اینکه این پدیده عمومیت داشته باشد، چگونه می توان آن را توجیه کرد؟ البته می توان
نتیجه گرفت که دین نمی تواند ترس از مرگ را تخفیف دهد.ª
در مورد کاتولیک ها شاید بتوان گفت که از عالم برزخ می ترسند؟ نقل است که کاردینال
هیوم قدیس مآب به دوست در بستر مرگش گفت: " خدانگهدارت. حتماً در عالم برزخ می
بینمت." اما چرا گفته "فکر کنم"؟ شاید هنگام گفتن این عبارت در چشمان مهربانش بارقه
ای از شک درخشیده باشد.

 

آموزه ی وجود عالم برزخ سرنخی به دست می دهد که ذهن
دینداران چگونه کار می کند. عالم برزخ مثل جزیره ی اِلیس می ماند.[4] 
یک اتاق انتظار الاهی. ارواح مردگانی به دوزخ می رود  که گناهان خیلی بزرگ نداشته
اند و جهنمی نیستند اما باید کمی تنزیه و تأدیب شوند تا اذن دخول به ناحیه ی عاری
از گناه را بگیرند. در قرون وسطا رسم بر این بود که کلیسا "آمرزش" می فروخت. هر چه
پول بیشتری می دادید می توانستید روزهای بیشتری از اقامت تان در برزخ را بخرید.
کلیسا هم با پررویی تمام برای خریداران قباله های مهر شده ای صادر می کرد که در
آنها شمار روزهای بازخرید شده ی فرد ذکر شده بود. شاید اصطلاح "ثروت بادآورده" نخست
در مورد این کاسبی کلیسای کاتولیک ابداع شده باشد. و این "آمرزش"فروشی کلیسا مسلماً
از موفق ترین نمونه های شیادی در طی تاریخ است؛ می توان آن را معادل قرون وسطایی
کلاشی اینترنتی نیجریایی محسوب کرد، اما با موفقیت بسی بیشتر.

 

حتی تا سال 1903، پاپ پایوس دهم به خود حق می داد تا
قباله ی آمرزشی صادر کند و به هر کدام از درجه داران سلسله مراتب خود تخفیف خاصی در
روزهای اقامت در برزخ اعطا کند: کاردینال ها دویست روز؛ اسقف های اعظم صد روز؛ و
اسقف ها فقط پنجاه روز تخفیف. البته در آن موقع دیگر آمرزش در قبال پول اعطا نمی
شد. در قرون وسطا هم پول تنها وسیله ی خرید آمرزش نبود. مؤمن می توانست با عبادت،
چه برای خودش و چه به نیابت از خویشان مرده اش، آمرزش بخرد. همچنین اگر ثروتمند
بودید می توانستید کسی را اجیر کنید که پس از مرگ تان، برای آمرزش روح شما عبادت
کند. نیوکالج آکسفورد که من در آن تدریس می کنم، به سال 1379 توسط  اسقف ویلیام
وایکهام، تأسیس شد. این شخص اسقف وینچستر و یکی از خیّرین بزرگ آن قرن بود. آن زمان
یک اسقف می توانست بیل گیتز دوران خود باشد، چرا که شاهراه های اطلاعاتی (به سوی
خدا) را در اختیار داشت و ثروت های کلان به جیب می زد. قلمرو اسقف وایکهام به طرز
استثنایی وسیع بود، و او ثروت سرشار و نفوذ فراوان اش را صرف تأسیس دو مؤسسه ی
آموزشی کرد: یکی در وینچستر و یکی در آکسفورد. وایکهام به آموزش اهمیت می داد، اما
آن طور که تاریخ رسمی نیوکالج، که در سال 1979 به یادبود ششصدمین سالگرد تأسیس این
کالج منتشر شد می گوید، آن چه برایش بیشتر اهمیت داشت این بود که " مؤسسه ی وقفی
بزرگی باقی بگذارد تا برای آمرزش روحش نیایش کنند. او ده نفر کشیش گماشته، سه نفر
کارمند و شانزده خواننده ی کُر برای خدمت در کلیسای این کالج گمارد و دستور داد اگر
کالج دچار مضیقه ی مالی شد،  فقط  عواید این عده برقرار باشد." او اداره ی کالج را
به هیئت امنایی انتخابی واگذار کرد که اکنون بیش از شش قرن است به کار خود ادامه می
دهد.

 

امروزه این کالج فقط یک کشیش گماشته دارد§
و سیل دعا و نیایشی که قرن ها برای آمرزش روح وایکهام سرازیر بود به قطره چکانی بدل
شده که فقط سالی دو بار ترشح می کند. اما گروه کُر هرچه توانمندتر شده و حقیقتاً
موسیقی اش جادویی است. و من به عنوان عضو هیئت امنای نیوکالج گاهی احساس می کنم که
ما با کاستن از تعداد این مراسم عبادی خیانت در امانت می کنیم. معادل امروزی عمل
وایکهام، ثروتمندانی هستند که هزینه ی گزافی به شرکت های سرمازایی می پردازند تا
جسدشان را منجمد کنند و آن را در محفظه ی اندودشده ی به دور از بلای زلزله، ناآرامی
های اجتماعی، جنگ های هسته و دیگر بلاها محافظت کنند، تا در آینده که دانش پزشکی به
قدرکافی پیشرفت کرد بتوان آن جسد را دوباره جان بخشید و هر مرضی را که منجر به فوت
شده معالجه کرد. آیا ما متولیان هئیت امنای نیوکالج در ادای دین مان به بنیانگزار
مؤسسه کوتاهی کرده ایم؟ شاید چنین باشد، اما فقط ما نیستیم که خیانت در امانت می
کنیم. صدها نفر از کسانی که نایب عبادت مردگان قرون وسطا بودند پول متوفیانی را که
میراث خود را برای عبادت و خرید دوران برزخ به آنان داده بودند  بالا کشیدند. خیلی
دوست دارم بدانم چه بخشی از گنجینه ی هنر و معماری اروپایی در واقع وقفیاتی برای
خرید شفاعت بوده اند. امانتی که امروزه به آن خیانت شده است.

 

اما آنچه که در آموزه ی برزخ مایه ی شگفتی من است،
شواهد
ی است که یزدان شناسان برای آن پیش نهاده اند: این شواهد چنان ضعیف هستند
که حتی بیش از آنکه موجب اعتماد به صحت وجود برزخ شوند، مایه ی خنده اند. در مدخل
برزخ از دائرة المعارف کاتولیک بخشی هست به نام "اثبات ها". شاهد اصلی آن بر
وجود برزخ از این قرار است: اگر ارواح مردگان فقط بر اساس میزان گناهان شان در جهان
فانی به بهشت یا دوزخ برود، دیگر دعا کردن برای آنان دلیلی ندارد. "زیرا اگر معتقد
نباشیم که در دعا قدرتی نهفته است که به ارواح مردگان آرامش می بخشد، و آنان را در
نظر الاهی تعالی می بخشد چرا دعا کنیم؟" و ما برای مردگان دعا می کنیم، نه؟ پس برزخ
باید وجود داشته باشد، در غیر این صورت دعا بیهوده می شود! فهوالمطلوب. این نمونه ی
بارز بلاهایی است که دینداری  بر سر عقل و استدلال می آورد.

 

یک نمونه ی بارز دیگر از مغالطه ی بی ربطی[5]
را در شیوه دیگری از استدلال تسلی بخشی دین می یابیم. طبق این استدلال، باید خدایی
وجود داشته باشد، چون اگر خدایی نباشد، زندگی پوچ، بی هدف، و عبث می شود. زندگی 
برهوتی می شود از بی معنایی و سرگردانی. آیا لازم به ذکر است که چگونه منطق این
استدلال پا در گل می ماند؟ شاید زندگی پوچ باشد. شاید دعاهای ما برای مردگان عبث
باشد. اما فرض اینکه باید خدایی در کار باشد تا چنین و چنان نشود، مصادره به مطلوب
است. منطق این استدلال آشکارا دوری است. شاید زندگی بدون همسر مرحوم تان بسیار
غمبار و پوچ نماید، اما این وضعیت اسف بار دلیل نمی شود که فرض کنیم  او زنده است.
این خیلی کودکانه است که فرض کنیم باید کس دیگری ( مثل والدین برای کودکان و خدا
برای بزرگسالان) مسئول معنا بخشیدن به زندگی باشد. این شیوه ی کودکانه ی اندیشیدن
شاخصه ی کسانی است که تا مچ پایشان می پیچد دنبال کسی می گردند که او را متهم کنند.
این دسته فکر می کنند که فرد دیگری باید مسئول بهروزی من باشد، و ناکامی شان را هم
باید به گردن دیگران می اندازند. آیا  در پس  "نیاز" به خدا هم شبیه همین منش
کودکانه را نمی یابیم؟

 

اما دیدگاه یک فرد واقعاً بالغ این است که زندگی ما
همان قدر پرمعنا و شگفت انگیز است  که خودمان بخواهیم. و می توانیم زندگی مان را 
سرشار از معنا و جذابیت سازیم. اگر علم بتواند یک جور تسلای غیرمادی ببخشد، این
تسلا حاصل شهود و الهامی است، که موضوع سخن پایانی من است.

 

ادامه >>

شهود

 

 

[1]
. Breaking the Spell, Daniel Dennett

 [2]
. Shorter Oxford Dictionary

[3]
. A Devil’s Chapelain, Richard Dawkins

§       


نتیجه ی پژوهشی که در میان  بیخدایان آمریکایی
در مورد مرگ انجام گرفته چنین است: 50 درصد خواسته اند پس از مرگ برایشان مراسم
یادبود ب
رگزار
شود؛ 99 درصد با کمک پزشکی به خودکشی بیماران مشرف به موت موافق بوده اند؛ و 75
درصد خواسته اند که این از این کمک برخوردار شوند؛ 100 درصد خواسته اند که در
بیمارستان هیچ تماسی با متولیان مذهبی نداشته باشند. ن.ک
http://nursestoner.com/myresearch.html

§    
 

ª
 یک دوست استرالیایی ام تمایل
دینداران به عمر طولانی داشتن را نتیجه ی  هراس شان از مرگ می دانست و می گفت
"شاید می خواهند وقت کافی برای آماده شدن برای امتحان الاهی داشته باشند؟"

[4]
. جزیره ای در خلیج نیویورک که
تشریفات ورود مهاجران به آمریکا در آن انجام می شد.م

§
 که یک زن است. اگر وایکهام بود
چه می گفت؟

[5]
. non sequitur

 

شهود

به خاطر اینکه این بحث بیشتر بر پایه ی سلیقه
ای یا داوری شخصی است، شیوه ی استدلالی که در اینجا پی می گیرم بیشتر جنبه ی بلاغی
دارد تا منطقی. من پیش تر هم این شیوه را به کار گرفته ام و بسیاری دیگر هم چنین
کرده اند. اگر بخواهم برخی از تازه ترین شان را نام ببرم می توانم به کارل ساگان در
کتاب نقطه ی آبی کم رنگ، ادوارد ویلسون در کتاب
زیست دوستی
[1]،
مایکل شرمر در کتاب روح علم و پاول کورتز در کتاب تأییدات اشاره کنم.
من در کتاب گسیختن رنگین کمان کوشیده ام این مطلب را برسانم که ما چقدر خوش
شانس هستیم که زنده ایم، در حالی که اکثریت غالب کسانی که می توانستند زنده باشند،
اقبال زندگی نسیب شان نشده و در بخت آزمایی دی ان آ مغبون شده اند و پا به عرصی
هستی ننهاده اند. اما برای آنهایی که بخت هست بودن را یافته اند، کوتاهی زندگی را
به پرتو لیزی تشبیه کردم که لحظه ای تاریکی را می شکافد و با خط کش عظیم زمان پیش
می رود. هر چیزی پیش یا پس از این پرتو  در ظلمات مرگبار گذشته ی سپری شده و آینده
ی نامعلوم فرو رفته است. ما بسی بختیاریم که خود را درون این پرتو می یابیم. هر قدر
هم که عمرمان در خورشید کوتاه باشد، اگر یک ثانیه ی آن را هدر دهیم یا صرف گلایه از
این کنیم زندگی عبث و بی حاصل است. یا اگر (مانند کودکان) بگوییم که زندگی خسته
کننده است، آیا این را نباید دشنام درشتی به تریلیون ها نفری دانست که هرگز بخت
زیستن را نیافتند؟ همان طور که بسیاری بیخدایان دیگر بسی شیواتر از من گفته اند،
معرفت ما به اینکه فقط یک بار زندگی می کنیم باید زندگی را برایمان بسیار ارزشمندتر
سازد. پس این دیدگاه بیخدایانه به زندگی، آری گویانه سرشارکننده است، و در عین حال
گرفتار خودفریبی، توهمات یا شیون و گلایه هم نیست که انگار از چیزی از زندگی طلبکار
است. امیلی دیکینسون می گوید:

 

این که دیگر هرگز فرا نخواهد رسید

همین زندگی را چنین شیرین می کند

 

اگر مرگ خدا خلائی باقی بگذارد، مردم این خلاء را به
شیوه های گوناگون پر خواهند کرد. شیوه ی من این است که پرداختن به علم، و تلاش
صادقانه و نظام مند برای کشف حقایق جهان است. من تلاش آدمی برای فهم جهان را نوعی
کوشش جهت مدل سازی می دانم. هر یک از ما در ذهن خود مدلی از جهان می سازیم و جایگاه
خود را درون این مدل می یابیم. مدل کمینه از جهان، مدل نیاکان ماست که برای برآوردن
نیازمندی های بقای خود ساخته بودند. این نرم افزار شبیه ساز را انتخاب طبیعی ساخته
و اشکال زدایی کرده است. این مدل به نحو احسن با نیازهای نیاکان ما در دشت های
آفریقا همخوانی داشت: یک مدل سه بعدی از جهانی با اشیای مادی دارای اندازه ی متوسط،
که با سرعت های متوسطی نسبت به همدیگر حرکت می کنند. اما مغزهای ما اقبال یافتند که
پیچیده تر شوند و توان  این را یافته اند که مدل هایی بسازند که بسیار پیچیده تر از
مدلهای معیشت محور مورد نیاز برای بقای نیاکان ما بود. هنر و علم از این اقبال
تراویده اند. بگذارید تصویر آخر این کتاب را ترسیم کنم تا توان علم را برای باز
کردن ذهن و خشنود کردن جان نشان دهم.

 

ادامه >>

مادر همه ی برقع ها


 

 

[1]
. BioPhilia, E.O.Wilson

 

مادر همه برقع ها

 

یکی از ناراحت کننده ترین مناظری که امروزه می توانیم
در خیابان هایمان ببینیم، زنی است که از فرق سر تا نوک پا در پارچه ی سیاه رنگی
قنداق شده است، و از ورای شکاف پرده ی نازکی به دنیا می نگرد. برقع فقط وسیله ی
سرکوب زنان و محدود کردن آزادی و زیبایی آنان نیست؛ فقط  نشانگر ستم سخت مردان و
ارعاب و فرودست سازی زنان نیست. من می خواهم شکاف این پرده را نماد چیز دیگری
بدانم.

 

چشم ما جهان را از خلال شکاف تنگی در طیف
الکترومغناطیسی می بیند. نور مرئی شکاف روشنی است در یک طیف گسترده ی تاریک، که از
امواج رادیویی با طول موج بلند گرفته تا پرتوهای گاما با کمترین طول موج را شامل می
شود. دشوار می توانیم دریابیم که شکاف بینایی ما چقدر تنگ است. یک برقع سیاه
بلند را تصور کنید که یک شکاف کوچک، که اندازه ی آن حدود 2.5 سانتیمتر است، برای
دیدن در آن تعبیه شده است. اگر طول برقع در پایین این شکاف را معادل محدوده ی امواج
دارای  طول موج بلندتر از نور مرئی بگیریم، و طول شکاف را معادل بخش مرئی این طیف،
نسبت طول برقع به آن شکاف دو و نیم سانتیمتری باشد؟ این طول آن قدر زیاد است که
بهتر است با مقیاس لگاریتمی نمایش داده شود. و فصل آخر چنین کتابی جای پرداختن
سرسری به این بحث نیست. اما همین قدر از من بپذیرید که چنین برقعی مادر تمام برقع
ها خواهد بود. در قیاس با آن پنجره ی دو و نیم سانتیمتری، باید کیلومترها و
کیلومترها پارچه ی سیاه داشته باشیم تا متناسب با بخش نامرئی طیفی باشد که از امواج
رادیویی در حاشیه ی پایین برقع گرفته تا پرتوهای گاما در فرق سر را شامل می شود.
خدمتی که علم به ما کرده گشودن این پنجره بوده است. در عرصه ای که علم بر ما گشوده،
حصار جامه ی سیاه را دریده می شود تا هوای تازه و جانفزای آزادی وزیدن گیرد.

 

تلسکوپ های نوری به کمک عدسی های شیشه ای آسمان ها را
بازتاب می دهند اما فقط ستارگانی را "می بینند" که امواج گسیل شده از آنها در پهنه
ی باریک امواج نور مرئی باشد. اما تلسکوپ های دیگر، پرتو ایکس یا امواج رادیویی را
هم "می بینند". در مقیاس کوچک تر، دوربین های مجهز به فیلترهای مناسب می توانند
اشعه ی فرابنفش را "ببینند" و هنگام عکسبرداری از گل ها، لکه ها و نوارهایی را
آشکار کنند که ظاهراً برای چشمان حشرات "طراحی شده" اند اما چشمان ما اصلاً قادر به
دیدن این جزئیات نیست. چشم حشرات هم پنجره ی طیفی شبیه به چشم  ما دارد، اما شکاف
آن در برقع کمی بالاتر واقع شده است و امواجی با طول موج اندکی کمتر را هم آشکار می
کند. حشرات رنگ سرخ را نمی بینند اما فرابنفش را می بینند و در "باغ فرابنفش" به
رویشان گشوده است.¨

 

این تمثیل دریچه ی ی تنگ نور که به روی یک طیف بسیار
پهناور گشوده می شود، در دیگر زمینه های علم نیز به کار می آید. انگار که ما نزیک
به ته غاری زندگی می کنیم، و جهان را از خلال دهانه ی کوچک غاری می بینیم که حواس و
سیستم عصبی مان بر روی جهان می گشایند. اندام های حسی ما فقط توان دریافت گسترده ی
محدودی از پدیده ها را دارند که با سرعت های متوسط حرکت کنند. ما در جهانی کاملاً
راحت و آسوده هستیم که اشیای آن از چند کیلومتر (با نگاه از سر قله ی کوه) تا چند
دهم میلیمتر (اندازه ی سر سوزن) باشند. خارج از این گستره، حتی تخیل مان هم پا در
گل می ماند. و نیازمند ابزارها و ریاضیات می شویم – که خوشبختانه می توانیم کاربرد
آنها را بیاموزیم. این گستره ی اندازه ها، مسافت ها و سرعت ها، که در مخیله ی ما می
گنجند تنها نوار باریکی است از یک گستره ی عظیم. یک سر آن از مقیاس های شگفت انگیز
کوانتومی آغاز می شود و سر دیگر آن به مقیاس های انشتینی کیهان می انجامد.

 

تخیل ما هنگام رویارویی با مسافت های ورای مقیاس های
مألوف مان،  بدجوری ناتوان است. سعی می کنیم الکترون را توپ کوچکی تصور کنیم، که در
مداری به دور توپ های بزرگ تری که نماد پروتون ها و نوترون ها هستند می گردد. اما
در واقع اصلاً این طور نیست. الکترون ها مانند توپ های کوچک نیستند. اصلاً مانند
هیچ چیزی که ما می تونیم بشناسیم نیستند. وقتی داریم درباره ی افق های دوردست
واقعیت صحبت می کنیم، اصلاً معلوم نیست که "مانند" معنایی داشته باشد. تخیل ما قادر
نیست به مرزهای کوانتومی نفوذ کند. در آنجا هیچ چیز چنان که ما – به خاطر پیشینه ی
تکاملی مان – از اشیاء انتظار داریم رفتار نمی کند. در مورد اشیائی هم که سرعت شان
کسر قابل توجهی از سرعت نور باشد سرگردان می شویم. فهم متعارفی[1]
مان ما را ضربه فنی می کند، چرا که فهم متعارفی در جهانی شکل گرفته که هیچ چیز خیلی
تند حرکت نمی کند و هیچ چیز خیلی کوچک یا خیلی بزرگ نیست.

 

جِی بی اس هالدِین، زیست شناس بزرگ، در مقاله ی
مشهوری به نام "جهان های ممکن" می نویسد "اکنون، گمان می کنم که جهان نه تنها غریب
تر از آن باشد که تصور می کنیم ،بلکه غریب تر از آنی باشد که بتوانیم تصور کنیم...
گمان می کنم در آسمان و زمین چیزهایی است که نه در هیچ فلسفه ی بشری می
گنجد، و نه می تواند بگنجد." در اینجا خوب است خاطرنشان کنم که جمله ی مشهور هملت
که هالدین به کار می گیرد، غالباً بد خوانده می شود. تأکید درست در این جمله بر روی
تو است:

 

هوراشیو، در آسمان و زمین بسی چیزهاست

که فلسفه ی تو به خواب هم ندیده است.

 

در واقع، اغلب این جمله را جوری می خوانند که انگار
هوراشیو نمایانگر همه ی خردگرایان سطحی و شکاک است. اما اگر مانند برخی اساتید
ادبیات تأکید را به جای  "فلسفه" بر "تو" بگذاریم، این خوانش زایل می
شود. البته این تفاوت واقعا ًبرای بحث فعلی ما مهم نیست، جز اینکه خوانش دوم از قید
"هیچ" در سخن هالدین احتراز می کند.

 

کسی که این کتاب او تقدیم شده، از راه بیان عجایب و
غرایب علم امرار معاش می کرد، و این عجایب را تا سرحد کمدی پیش می برد. این نقل قول
از همان سخنرانی او به سال 1998 در کمبریج است که پیش تر از آن نقل کردم: "این
واقعیت که ما در ته یک چاه گرانشی زندگی می کنی، بر روی کره ای گاز-پوش که به دور
یک رآکتور هسته ای می گردد که سیصدهزار کیلومتر با ما فاصله دارد و هنوز فکر می
کنیم که این قضیه کاملا عادی است ، به روشنی نشان می دهد که ما چقدر می
توانیم کج فهم باشیم." در حالی که دیگر نویسندگان علمی تخیلی عجایب علم را پیش می
کشند تا حس رازآلودی ایجاد کنند، داگلاس آدامز با بیان عجایب علم ما را می خنداند
(مثلاً کسانی که کتاب راهنمای اتواستاپ زدن
به کهکشان[2]

 
او
را خوانده اند ممکن است سخن او درباره ی "جاده ی نامحتملی بی نهایت" را به خاطر
بیاورند.) شاید بهترین واکنش به برخی از ناسازه های غریب فیزیک مدرن، خندیدن باشد.
گاهی هم فکر می کنم که آلترناتیو دیگر، فریاد زدن است.

 

موفقیت مکانیک کوانتومی، این ستیغ اثیری دستاوردهای
علم قرن بیستم، در پیش بینی جهان واقعی خیره کننده است. ریچارد فاینمن دقت پیش بینی
آن را با دقت پیش بینی مسافتی به اندازه ی عرض ایالت متحده با خطایی برابر ضخامت یک
تار موی انسان قیاس کرده است. به نظر می رسد که  این موفقیت در پیش بینی باید
نشانگر نوعی صحت مکانیک کوانتومی باشد؛ این نظریه به قدر همه ی معلومات دیگر ما، و
حتی به قدر پیش پا افتاده ترین معلومات فهم متعارفی، صادق می نماید. با این حال
مفروضات
نظریه ی کوانتومی برای انجام این پیش بینی ها چنان غریب اند که حتی خود
فاینمن کبیر هم به بیان های مختلف (که به نظرم این زیباترین شان است) اظهار کرده
که: "اگر فکر می کنید نظریه ی کوانتوم را می فهمید... نظریه ی کوانتوم را نمی
فهمید."¨

 

نظریه ی کوانتوم آن قدر غریب است که فیزیک دان ها به
"تعبیر" های ناسازه واری از آن چنگ می زنند. "چنگ زدن" در اینجا واژه ی مناسبی است.
دیوید دُوچ در کتاب بافتار واقعیت[3]
به تعبیر "جهان های بسیار" از نظریه ی
کوانتوم متوسل می شود، که شاید بدترین نظری که می توانید درباره ی آن بدهید این
باشد که به طرز مضحکی اصراف گرانه است. او فرض می کند که جهان های فراوان و
سریعاً افزایش یابنده ای به موازات هم وجود دارند که متقابلاً برای هم ناشناس هستند
و فقط از دریچه ی تنگ آزمایش های مکانیک کوانتومی به روی هم گشوده می شوند. در برخی
از این جهان ها اکنون من مرده ام. در اقلیت کوچکی از آنها شما یک سبیل سبز دارید. و
الی آخر.

 

تعبیر آلترناتیو از نظریه ی کوانتومی که به "تعبیر
کپنهاگی" معروف است هم همین قدر خنده دار است – هرچند مُصرفانه نیست، اما به طرز
فجیعی ناسازه وار است. اروین شرودینگر این تعبیر را با داستان گربه اش به ریشخند می
گیرد. گربه ی شرویدینگر در یک جعبه مقابل تفنگی نشسته که ماشه ی آن توسط یک رخداد
کوانتومی کشیده می شود. پیش از اینکه در جعبه را باز کنیم، نمی دانیم که گربه زنده
است یا مرده. فهم متعارفی مان می گوید که گربه یا باید زنده باشد و یا مرده. اما
تعبیر کپنهاکی در تناقض با فهم متعارفی است: پیش از باز کردن در جعبه، تنها چیزی که
در آن هست، احتمالات است. همین که در جعبه را باز کنیم، تابع موج فرو می ریزد و با
رخداد یکّه ای مواجه می شویم: گربه یا زنده خواهد بود و یا مرده. تا وقتی که در
جعبه را باز نکرده ایم، گربه نه زنده است و نه مرده.

 

تعبیر "جهان های بسیار" از مثال گربه ی شرویدینگر این
است که  در برخی جهان ها این گربه مرده است؛ و در برخی دیگر زنده است. هیچ یک از
این تعبیرها با فهم متعارفی یا شهود آدمی نمی خوانند. اما برای یک فیزیکدان سرسخت
این نکته اهمیتی ندارد. آنچه مهم است این است که این نظریه ریاضیات محکمی دارد، و
پیش بینی هایش با نتایج آزمایش ها می خوانند. به نظر می رسد که ما نیاز داریم
آنچه را که "واقعاً" رخ می دهد به نحوی به تصویر بکشیم. در ضمن، من متوجه هستم که
شرویدینگر در اصل آزمون فکری گربه ی خود را به این منظور مطرح کرد که آنچه را که به
نظرش مهمل بودن تعبیر کپنهاگی بود نشان دهد.

 

لوئیس وولپرت زیست شناس معتقد است که غرابت
فیزیک جدید فقط نوک کوه یخ است. علم در حالت کلی، برخلاف فنآوری، فهم متعارفی را
نقض می کند. [156] یک نمونه ی جالب اش این است: هر بار که یک لیوان آب می خورید، می
توانید بگویید که به احتمال زیاد حداقل یکی از مولکول هایی را که از مثانه ی الیور
کرامول گذشته اند نوش جان کرده اید. این نکته از نظریه ی مقدماتی احتمالات نتیجه می
شود. تعداد مولکول های درون یک لیوان آب از تعداد لیوان های آب موجود در جهان خیلی
بیشتر است. البته کرامول یا مثانه ها هیچ ویژگی خاصی ندارند. آیا شما همین الان اتم
نیتروژنی را استنشاق نکردید که  دایناسور اگواندون سومی که سمت چپ آن درخت سرخس
بلند ایستاده بود تنفس کرده بود؟ آیا خوشحال نیستید که در جهانی زندگی می کنید که
در آن نه تنها چنین گمانه زنی هایی امکان پذیراست بلکه این مزیت را دارید که که
بفهمید چرا چنین است؟ و می توانید آن را برای دیگران هم توضیح دهید؛ نه به عنوان
عقیده ی خودتان، بلکه به عنوان چیزی که اگر دیگران به درستی استدلال تان را بفهمند
ناگزیر آن را می پذیرند. شاید همین جنبه باشد که کارل ساگان به عنوان انگیزه ی خود
از نوشتن جهان دیو زده: علم به سان شمعی در تاریکی[4]
مطرح می کند: " به نظرم شرح ندادن علم، نوعی کجروی است.
وقتی عاشق باشید، می خواهید دنیا را خبر کنید. این کتاب یک روایت شخصی از عشق
دیرینه ی من به علم است."

 

تکامل پیچیدگی حیات، و اینکه هستی در جهان تابع
قوانین فیزیکی است، بسیار شگفت انگیز است – حتی اگر علت اش این باشد که شگفت زدگی،
عاطفه ایست که تنها می تواند در مغزهایی ایجاد شود که حاصل همان فرآیند شگفت انگیز
باشند. پس به یک معنا می توان گفت که بودن ما به عنوان بشر نباید غافلگیر کننده
باشد. با این حال من، به عنوان یک انسان، دوست دارم به سایر انسان ها بگویم که هستی
ما به ناگزیر شگفت انگیز است.

 

فکرش را بکنید. بر روی یک سیاره، و چه بسا فقط بر روی
همین یک سیاره در تمام کیهان، مولکولهایی که معمولاً چیزی پیچیده تر از تکه سنگ ها
نمی سازند، در اندامه هایی با ابعادی به اندازه ی همان تکه سنگ گرد هم می آیند؛ و
اندامه هایی را می سازند که چنان پیچیده اند که می توانند بدوند، بپرند، شنا کنند،
ببینند، بشنوند، بگیرند و بخورند و همه ی کارهای دیگری را انجام دهند که از تکه
ماده های جاندار بر می آید. حتی در برخی موارد می توانند بیاندیشند و احساس کنند، و
عاشق دیگر تکه ماده های جاندار شوند. امروزه اساساً می دانیم که  کلک کار کجاست.
اما این دانش را فقط از سال 1859 به این سو یافته ایم. پیش از 1859، این مسئله
حقیقتاً بسیار بسیار عجیب می نمود. امروزه، به لطف داروین، فقط بسیار عجیب می
نماید. داروین دریچه ی برقع را گرفت و آن را از هم  گشود، و گذاشت سیلاب معلومات
تازه به درون جاری شود.  معلوماتی که تازگی شان خیره کننده است و جان آدمی را تعالی
می بخشند، به نحوی که شاید نظیر آن را در گذشته نیابیم – مگر در فهم کپرنیک از
اینکه زمین مرکز کائنات نیست.

 

لودویگ ویتگنشتان، فیلسوف بزرگ قرن بیستم، یک بار از
دوستش پرسید: "بگو ببینم، چرا مردم همیشه می گویند که برای مردم طبیعی بود فرض کنند
که خورشید به دور زمین می گردد، به جای اینکه زمین به دور خورشید بگردد؟" دوستش
پاسخ داد "خوب معلوم است. چون این طور به نظر می رسد که انگار خورشید به دور
زمین می گردد." ویتگنشتاین پاسخ داد "خوب، اگر آن موقع من فکر می کردم که زمین است
که می گردد، چطور به نظر می رسیدم؟" من گاهی در درسگفتارهایم این سخن ویتگنشتاین را
نقل می کنم، و انتظار دارم حضار بخندند. اما ظاهراً گیج می شوند و سکوت می کنند.

 

در جهان محدودی که مغزهای ما در آن تکامل یافتند،
احتمال حرکت چیزهای کوچک بیشتر بود تا چیزهای بزرگ، که پس زمینه ی حرکت را تشکیل می
دهند. با گردش زمین، چیزهایی که به سبب نزدیک تر بودن به ما بزرگ تر به نظر می رسند
– کوه ها ،درخت ها، ساختمان ها و خود زمین – همگی کاملاً همزمان با ناظر و با هم
نسبت به اشیاء نسبتاً بزرگ تری مانند خورشید و ستارگان حرکت می گردند. ومغز ما بنا
به عادت تکاملی اش دچار این توهم می شود که خورشید و ستارگان درون پس زمینه ی کوه
ها و درخت ها حرکت می کنند.

 

حال این نکته را پی گیریم که چرا ما جهان را این گونه
می بینیم. به چه دلیل ما  شهوداً برخی چیزها را آسان تر از چیزهای دیگر در می
یابیم؟ چون مغز هایمان خود اندام هایی تکامل یافته هستند: رایانه هایی بر
روی بدن هستند که برای بقای ما در جهان تکامل یافته اند – جهانی که من آن را جهان
میانه[5]
می نامم و از اشیائی تشکیل شده که برای بقایمان اهمیت دارند. اشیاء جهان میانه نه
خیلی بزرگ هستند و نه خیلی کوچک؛ یا ساکن هستند و یا با کسر کوچکی از سرعت نور حرکت
می کنند؛ و در این جهان امور ناممحتمل را می توان با خیال راحت ناممکن محسوب کرد.
پنجره ی برقع ما تنگ است، چون نیاکان ما برای بقایشان به پنجره ی وسیع تری نیاز
نداشته اند
.

 

بر خلاف شهودهای تکاملی مان، علم به ما آموخته است که
چیزهای ظاهراً صلب مانند بلورها و سنگ ها در واقع بیشتر از فضاهای خالی تشکیل شده
اند. برای تصور اتم هم  آن را به این شکل نمایش می دهیم که هسته ای اتم مانند مگسی
است که در بالای نقطه ی وسط یک میدان ورزشی می پرد؛ مگس های دیگر (الکترون ها) در
اطراف میدان به دورش می چرخند و هسته ی اتم مجاور در بیرون این میدان است. پس در
واقع سخت ترین و صلب ترین سنگ ها هم تقریباً به طور کامل از فضایی خالی تشکیل شده
اند و ذرات خرد بی شماری با فاصله ی دور از هم در این فضای خالی جای گرفته اند. پس
چرا سنگ ها این قدر سفت و سخت و نفوذناپذیر به نظر می آیند؟

 

درست نمی دانم پاسخ ویتگنشتاین به این پرسش چه می
بود. اما به عنوان یک زیست شناس تکاملی، پاسخ من این است که مغز ما تکامل یافته تا
بدن مان را در دنیایی هدایت کند که ابعادش متناسب با  کارکردهای بدن مان است. ما
هیچ گاه برای جهت یابی در دنیای اتم ها تکامل نیافته ایم. اگر چنین می بود، شاید
مغزهایمان می توانستند سنگ ها را پر از فضای خالی ادراک کنند. سنگ ها به این
سبب در دست مان سخت و نفوذناپذیر می نمایند که دست مان نمی تواند در آنها رسوخ کند.
دلیل اینکه دست نمی تواند در سنگ رسوخ کند ربطی به اندازه ها و فاصله های میان ذرات
تشکیل دهنده ی سنگ ندارد بلکه به علت میدان های نیرویی است که در میان آن ذرات دور
از هم در جسم "سخت" برقرارند. برای مغز ما مفید است که انگاره هایی مانند سختی و
نفوذپذیری را برسازد زیرا این انگاره ها کمک می کنند تا بدن مان را از خلال
جهان اشیای "جامد" هدایت کنیم؛ جهانی  که اشیای آن نمی توانند فضای واحدی را اشغال
کنند.

 

در اینجا برای تفریح، یک قطعه از کتاب
مردانی که به بزها می نگرند[6]
اثر جون رانسون را نقل می کنم:

 

این یک داستان واقعی است. تابستان سال 1983 است. میجر
ژنرال آلبرت استابلبین سوم پشت میزش در آرلینگتون ویرجینیا نشسته است، و به دیوار
روبرویش خیره شده، که بر آن نشان های افتخار نظامی فراوان او آویخته است. این نشان
ها خاطرات یک عمر سربازی شجاعانه هستند. او رئیس اطلاعات ارتش آمریکاست که شصت هزار
سرباز تحت امر دارد... ژنرال به دیوار پشت نشان ها نگاه می کند. فکر می کند که باید
کاری کند، هرچند که این فکر او را به وحشت می اندازد. او به انتخابی فکر می کند که
در پیش دارد. می تواند در این دفتر بماند یا اینکه به دفتر دیگری نقل مکان کند.
انتخاب با خودش است. و او تصمیمش را گرفته است. او به دفتر دیگر می رود.... می
ایستد، به جلوی میز می آید و شروع به قدم زدن می کند. با خود فکر می کند، آخر اتم
بیشتر از چی ساخته شده؟ فضا! گام هایش را تندتر می کند. با خودش فکر می کند، من
بیشتر از چی ساخته شده ام؟ از اتم ها! کم کم قدم زدنش به دویدن تبدیل می شود. باز
فکر می کند که دیوار عمدتاً از چی ساخته شده؟ از اتم ها! فقط باید فضاها را با هم
ادغام کنم... ناگهان بینی ژنرال استابلبین به دیوار دفترش اصابت می کند. با خودش
فکر می کند، لعنتی! ژنرال حیران است که چرا نمی تواند از میان دیوار بگذرد.

 

ما که در جهان میانه تکامل یافته ایم برایمان درک
شهودی مسائلی از این قبیل آسان است که "هنگامی که یک میجر ژنرال حرکت می کند، و به
اشیای جهان میانه مانند دیوار برخورد می کند، پیشرفت اش به طرز دردناکی متوقف می
شود." مغزهای ما برای این تجهیز نشده اند که تصور کنند که ژنرال هم مانند نوترینوها
می تواند از خلال فضاهای خالی وسیع تشکیل دهنده ی دیوار"واقعی" بگذرد. همچنین ما به
درستی نمی توانیم تصور کنیم که در سرعت های نزدیک به سرعت نور چه رخ می دهد.

 

شهود طبیعی انسان، که در مکتب جهان میانه بالیده
است،  دشوار می تواند حرف گالیله را باور کند که می گفت اگر یک گوی و یک پَر را
همزمان از برجی پایین بیاندازیم و اصطکاک هوا نباشد، هر دو همزمان به زمین می
خورند. چون در جهان میانه، اصطکاک هوا همیشه وجود دارد. اگر در خلاء تکامل یافته
بودیم، می توانستیم انتظار داشته باشیم که یک پر و یک گلوله ی توپ هم زمان
به زمین بخورند. ما ساکنان تکامل یافته در جهان میانه هستیم، و همین امر توان تصور
ما را محدود می کند. پنجره ی تنگ برقع ما فقط می گذارد که جهان میانه را ببینیم،
مگر اینکه بسیار هوشمند یا فرهیخته باشیم.

 

به یک معنا هم می توان گفت که ما جانوران مجبور بوده
ایم نه تنها در جهان میانه، بلکه در ریزجهان[7]
اتم ها و الکترون ها نیز برای بقا تقلا کنیم. اندیشیدن ما محصول تپش های عصبی است و
تخیل مان به فعالیت های ریزجهان بستگی دارد. اما فهم ریزجهان هیچ کمکی به کنشگری
نیاکان وحشی مان نمی کرد؛ و هیچ یک از تصمیم گیری های آنها هم  وابسته به فهم
ریزجهان نبوده است. اگر باکتری بودیم و مرتب زیر ضرب جنبش های حرارتی مولکول ها 
قرار داشتیم، قضیه فرق می کرد. اما ما جهان میانه ای ها سنگین وزن تر از آن هستیم
که حرکات براونی را احساس کنیم. زندگی ما در چنبره ی نیروی گرانش است اما کاملاً از
اثرات نیروهای تنش سطحی غافل هستیم. برای یک حشره ی کوچک اولویت نیروها برعکس است
چون تنش سطحی اصلاً برایش خفیف نیست.

 

استیو گراند، در کتاب
آفرینش: حیات و چگونگی ایجاد آن
[8]
 
از
دلمشغولی صرف ما به ماده تقریباً به فغان می آید. ما تصور می کنیم که فقط مواد جامد
واقعاً "چیز" هستند. به نظرمان "امواج" نوسان های الکترومغناطیس در خلاء "غیرواقعی"
هستند. در دوره ی ویکتوریا می اندیشیدند که امواج باید امواج "درون" رسانه ای مادی
جرکت کنند. اما چنین رسانه ای را نمی یافتند، پس یکی اختراع کردند و نام مشعشع
"اثیر" را بر آن نهادند. اما ما فقط به این علت بی هیچ مشکلی ماده ی "واقعی" را درک
می کنیم که نیاکان مان برای بقا در جهان میانه تکامل یافته اند؛ در جهان میانه،
ماده عنصر تشکیل دهنده ی مفید محسوب می شود.

 

از سوی دیگر، حتی ما جهان میانه ای ها هم می توانیم
ببینیم که یک گرداب "چیز"ی است که به قدر سنگ واقعیت دارد هرچند که ماده ی درون
گرداب مدام در حال تغییر است. در صحرایی در تانزانیا، در سایه ی آتش فشان اُیدونوی
لنگای که برای مردم ماسائی مقدس است، یک تل بزرگ از خاکستر هست. خاکستر این تُل 
حاصل آتش فشانی سال 1969 است که توسط باد جمع شده و شکل گرفته است. اما زیبایی این
تُل این است که حرکت می کند. این پدیده را در اصطلاح علمی باکان[9]
 می نامند. کل این تل در اثر وزش باد
سالانه به قدر 17 متر جابجا می شود. اما همواره شکل هلالی خود را حفظ می کند. چون
با وزش باد، ذرات پایین تر به یال های تَل می روند و ذرات روی یال به درون شیب داخل
هلال فرو می ریزند.

 

در واقع بارکان از موج هم چیز "واقعی" تری است. به
نظر می رسد
که موج در جهت افقی بر روی سطح دریا حرکت می کند، اما در
واقع حرکت مولکول های آب عمودی است. به همین ترتیب، ممکن است به نظر برسد که امواج
صوتی از دهان گوینده به گوش شنونده حرکت کنند، ولی در واقع مولکول های هوا چندان
حرکتی نمی کنند، در آن صورت باد ایجاد می شود، نه صوت. استیو گراند یادآور می شود
که ما بیشتر به موج می مانیم تا به "چیز"های صامت. او خوانندگان اش را فرامی خواند
تا...

 

به تجارب دوران کودکی تان بیاندیشید. می توانید
چیزهایی را به یاد بیاورید، چیزهایی را ببینید، حس کنید، و حتی ببویید. آخر واقعاً
آنجا بوده اید، نه؟ در غیر این صورت چطور می توانید آنها را به خاطر بیاورید؟ حتی
یکی از اتم های فعلی بدن شما در زمان آن رخدادها جزو بدن تان نبوده است... ماده از
جایی به جای دیگر حرکت می کند تا در نهایت موقتاً در بدن شما جمع می شود. پس هرجا
که باشید همان ماده ای نیستید که بدن تان را تشکیل می دهد. اگر خواندن این مطلب
موجب نشده تا موهایتان سیخ شود، دوباره بخوانیدش، چون مهم است.

 

نباید واژه ی "واقعاً" را همین طور سهل و ساده با اطمینان خاطر استفاده کنیم. اگر
یک نوترینو مغزی داشت که حاصل تکامل نیاکان نوترینویی خود بود، می گفت که قسمت اعظم
کوه ها "واقعاً" از فضای خالی ساخته شده است. مغزهای ما میراث  تکامل نیاکان متوسط
جثه مان است؛ نیاکانی که نمی توانستند از خلال کوه ها حرکت کنند، پس برای ما کوه
ها"واقعاً" صلب هستند. برای هر جانوری، "واقعاً" همان چیزی است که مغزش، که برای
کمک به بقای او تکامل یافته، به او اجازه می دهد واقعی بداند. و چون گونه های مختلف
در جهان های مختلفی زندگی می کنند، "واقعاً" ها گونه گونی فراوان و برآشوبنده ای
دارند.

 

آنچه ما از جهان واقعی می بینیم، واقعیت صاف و پوست کنده نیست، بلکه مدلی از
جهان واقعی است، که توسط داده های حسی دست چین و مرتب شده است – این مدل چنان
برساخته شده که برای گذران امورمان در جهان واقعی مفید باشد. بسته به اینکه  ما چه
جانوری باشیم، سرشت این مدل فرق می کند. مدل یک جانور پرنده با مدل یک جانور چارپا،
کوه پیما، یا شناگر فرق دارد. شکارچیان به مدلی متفاوت از شکارشوندگان نیاز دارند،
حتی اگر جهان هایشان ناگزیر همپوشانی داشته باشد. مغز یک میمون باید مجهز به نرم
افزاری باشد که بتواند یک آرایه ی سه بعدی از شاخه ها و کنده ها را شبیه سازی کند.
مغز یک کرجی ران نیازی به نرم افزار سه بعدی ندارد، زیرا او بر جهان مسطح ادوین
ابوت[10]
زندگی می کند. نرم افزار یک کورموش مناسب خانه سازی در زیرزمین است. نرم افزار یک
کورموش بی مو هم احتمالاً شبیه نرم افزار کورموش است. اما سنجاب، گرچه از رده ی
جوندگان است، اما نرم افزارش بیشتر به نرم افزار میمون شباهت دارد.

 

من درکتاب ساعت ساز نابینا و جاهای دیگر گفته ام که چه بسا خفاش ها بتوانند با گوش
هایشان رنگ ها را "ببینند". مدلی از جهان که خفاش برای جهت یابی در جهان سه بعدی و
شکار حشرات نیاز دارد، مسلماً باید شباهتی به مدل مورد استفاده ی پرستو داشته باشد.
وجه اشتراک این دو جانور این است که خفاش ها برای روزآمد کردن متغیرهای مدل ادارکی
شان از پژواک صوت بهره می برند و پرستوها  از انعکاس نور. به گمانم خفاش ها در درون
خود پژواک های دریافتی شان را با برچسب هایی مشابه "سرخ" و "آبی" مشخص می کنند تا
بتوانند درباره ی بافت آکوستیک اشیاء اطلاعات مفیدی کسب کنند درست همان طور که
پرستوها با تمییز طول موج های کوتاه و بلند نور، سایه روشن های مختلف را ادراک می
کنند. نکته در اینجاست که سرشت مدل را چگونگی کاربرد آن تعیین می کند و نه
مودالیته ی حسی جانور. درسی که از بررسی خفاش ها می گیریم این است: یک مدل ذهنی
 همان قدر با شیوه ی زندگی جانور انطباق دارد، که برخورداری از  بال، پا یا دُم.

 

جِی. بی. اس. هالدین، در مقاله ی "جهان های ممکن" که در بالا از آن نقل کردم، شبیه
همین مطلب را در مورد جانورانی می گوید که بوها در جهان شان نقش عمده ای دارد. او
سگ ها را مثال می زند که چگونه می توانند بوهای متصاعد از دو اسید چرب بسیار مشابه
– اسید کاپریلیک و اسید کاپرولیک – با غلظت یک در میلیون را  از هم تشخیص دهند.
تنها تفاوت این دو نوع اسید این است که زنجیره ی اصلی مولکول اسید کاپریلیک دو اتم
کربن بیش از زنجیره ی اصلی مولکول اسید کاپرولیک دارد. به گمان هالدین، سگ ها می
توانند اسید ها را "به ترتیب وزن اتمی بوهایشان تقسیم بندی کنند همان طور که آدمیان
می توانند طول سیم های پیانو را بر پایه ی نت ها مشخص کنند."

 

یک نوع اسید دیگر به نام اسید کاپریک هم هست که درست مانند دو اسید مذکور است با
این تفاوت که باز هم دو اتم کربن بیشتر در زنجیره ی اصلی اش دارد. سگی که هرگز بوی
اسید کاپریک را استشمام نکرده، شاید بتواند بدون هیچ مشکلی بوی آن را تصور کند درست
همان طور که ما می توانیم صدای یک نُت بالاتر از ترومپتی که  صدایش را شنیده ایم را
تصور کنیم. به گمانم کاملاً معقول است که بگوییم یک سگ، یا یک کرگدن، می تواند
ترکیب بوها را مانند همنوایی اصوات ادراک کنند. شاید ناهمسازی هایی میان بوها تشخیص
دهد. اما چیزی مثل ملودی بوها وجود ندارد، زیرا ملودی ها، بر خلاف بوها، از نُت
هایی ساخته شده اند که آغاز و پایان شان مقطعی است. شاید هم سگ ها و کرگدن ها بوها
را رنگی ادراک کنند. همان طور که در مورد خفاش ها گفتیم.

 

باز هم می بینیم که ادراکاتی که ما رنگ می نامیم ابزارهایی هستند که مغزمان برای
برچسب زدن روی تمایزهای مهم جهان بیرون به کار می گیرد. سایه روشن های ادراکی –
آنچه که فیلسوفان کیفیات حسی[11]
می خوانند – هیچ ارتباط ذاتی با طول موج های معین نور ندارند بلکه برچسب هایی درونی
هستند. هنگام برساختن مدلی از واقعیت خارجی، این برچسب ها نزد ذهن مهیا
هستند، تا مغز جانور تمایزهایی مفیدی در محیط اطرافش تشخیص دهد. در مورد انسان، یا
پرندگان، این تمایزها برپایه ی طول موج های مختلف نور است. در مورد خفاش، به گمانم،
تمایزات در مورد سطوح اشیاء شاید توسط ویژگی ها یا بافتار  پژواک ایجاد شود، مثلاً
قرمز برای سطوح صاف، آبی برای سطوح مخملی، سبز برای سطوح متخلخل. آیا در مورد سگ یا
کرگدن هم نمی توانیم فرض کنیم که بوها رنگ های  مختلف دارند؟ قدرت تصور جهان غریب
خفاش یا کرگدن، یا حشره ی مرداب یا کورموش، یا باکتری یا سوسک درختی، موهبتی است که
علم به ما ارزانی داشته است. علمی که پرده ی  سیاه برقع را می درد و گستره ی
پهناورتری از جهان شگفت انگیز خارج را می نمایاند.

 

استعاره ی جهان میانه – گستره ای از پدیده ها که از شکاف تنگ برقع ما عیان می شوند
– برای سنجه ها یا "طیف" های دیگر هم قابل اطلاق است. می توانیم سنجه ای از
نامحتملی ها وضع کنیم و به همین سیاق از خلال  پنجره ی تنگ شهود و تصور مان احتمال
امور را بسنجیم. در یک حد این طیف نامحتملی ها رخدادهایی هستند که ناممکن می نامیم.
معجزات، اموری هستند که به غایت نامحتمل اند. مثلاً اینکه یک مجسمه ی بلورین مریم
مقدس دستش را به سوی ما دراز کند. اتم هایی که ساختار بلوری  این مجسمه را تشکیل
داده اند در جای خود حرکت نوسانی دارند. چون تعدادشان بسیار است، و جهت حرکت هایشان
کتره ایست، دست مجسمه ای که ما در جهان میانه مان می بینیم صلب و سخت سرجایش
ایستاده است. اما اتم های جنبنده ای که این دست را تشکیل می دهند می توانند
اتفاقاً
همگی همزمان در یک جهت حرکت کنند. و این حرکت بارها و بارها تکرار
شود... تا اینکه ببینیم که دست حرکت می کند، و به سوی ما دراز می شود. این رخداد می
تواند اتفاق بیفتد اما احتمال وقوع آن چنان ناچیز است که اگر از آغاز جهان تا به
امروز مشغول نوشتن صفرهایش بودید، نمی توانستید به تعداد کافی صفرهای این احتمال را
مرقوم کنید. قدرت محاسبه ی احتمال وقوع پدیده های نامحتمل، به جای رد کردن
ناامیدانه و یکباره ی آنها،  نمونه ی دیگری است از مزایای رهایی بخشی که علم به خرد
آدمی ارزانی داشته است.

 

تکامل در جهان میانه، ما را قادر به انجام اموری بسیار نامحتمل ساخته است. اما در
فراخنای فضای کیهانی، یا زمان زمین شناختی، رخدادهایی که در جهان میانه نامحمتل می
نمایند، اجتناب ناپذیر می شوند. علم دریچه ی تنگی را که ما عادتاً از خلال آن به
طیف احتمالات می نگریسته ایم گشوده است. علم ما را توانا ساخته تا با محاسبه و
استدلال به حیطه هایی از احتمالات سرک بکشیم که پیش تر دسترسی ناپذیر می نمود یا
کنام دیوان محسوب می شد. ما پیشتر در فصل 4 از این پنجره ی گشوده توسط علم بهره
گرفتیم. در آنجا نامحتملی خاستگاه حیات را بررسی کردیم و اینکه چگونه رخدادهای
شیمیایی تقریباً بعید در گذر زمان به قدرکافی دراز می توانند رخ دهند؛ و در آنجا
طیف احتمالات جهان های ممکن را ملاحظه کردیم، که هر کدام شان مجموعه ی  ثوابت و
قوانین خود را دارند، و دیدیم که به ضرورت اصل انتروپیک، ما باید خود را در یکی از
معدود مکان های مساعد حیات بیابیم.

 

چگونه باید سخن هالدین درباره ی " غریب تر از آنی که بتوانیم تصور کنیم" را تعبیر
کنیم؟ منظورش از "غریب تر"، غریب تر از چیزی است که اصولاً بتوانیم تصور
کنیم؟ یا فقط غریب تر از آنچه که، به سبب محدودیت های مغزمان که در جهان میانه
تکامل یافته، می توانیم تصور کنیم؟ آیا ما با آموختن و تمرین نمی توانیم از قید و
بند جهان میانه برهیم؛ برقع سیاه خود را پاره کنیم، و به نوعی فهم نوعی شهودی –
علاوه بر ریاضیات محض –   از پدیده های خیلی ریز یا خیلی بزرگ یا خیلی سریع برسیم؟
من واقعاً پاسخ را نمی دانم، اما شادمانم از اینکه در زمانه ای زندگی می کنم که بشر
مرزهای فهم را پس می راند. و بادا که سرانجام دریابیم مرزی در میان نیست.

 

پایان

 

 ادامه >>
ضمیمه
،  منابع و یادداشت ها

 

 

 

 

¨
 "باغ فرابنفش" عنوان یکی از سخنرانی  های پنج گانه ی
من در مؤسسه ی پادشاهی سخنرانی های کریسمس بود، که توسط بی بی سی فیلمبرداری شد
و نام "بالیدن در جهان" بر کلیت آن نهاده شد. کل این مجموعه در وبسایت بنیاد
ریچارد داوکینز عرضه می شود.
www.richarddawkins.net

 

[1]
. common sense

[2] .
The Hitchhiker’s Guide to the Galaxy, Douglas Adams

¨
 سخن مشابهی هم از نیلز بوهر نقل
می کنند: "هر کس که از نظریه ی کوانتوم شوکه نشود، آن را نفهمیده است."

[3]
. The Fabric of Reality, David Deutsch

[4]
. Demon-Haunted Worldö Science as a Candle in the Dark, Carl  Sagan

[5]
. middle world

[6]
. The Men who Stare at Goats, Jon Ronson

[7] .
micro-world

[8]
. Creation : Life and How to Make it, Steve Grand

[9]
. barchan

[10]
. Edwin
Abbott (1838- 1926) الاهیدان انگلیسی، که بیشتر
به خاطر کتاب تعلیمی اش به نام دشت Flatland
معروف است. م

[11]
. qualia

 

فصل ۲ : فرضیه ی وجود خدا

 

دین یک دوران، تفریح ادبیِ
دوران بعدی است.

رالف والدو اِمِرسان

  

می توان گفت خدایی که در
[انجیل] عهد قدیم توصیف شده نامطبوع ترین شخصیت داستانی دنیا است: حسود است و به
حسادت خود افتخار می کند، هیولای بی انصافِ کوردلی است.
 انتقامجوی خونخواری است که
پاکسازی قومی می کند، زن ستیز است و از همجنس گرایان نفرت دارد.
کودک کشی و نسل کشی و
پسرکشی می کند، قدرت پرستی است که طاعون می فرستد. سادومازوخیستی است بدنهاد و
بالهوس و ستمکار.
کسانی که از کودکی در مکتب او بار آمده اند ممکن است تا پایان عمر گرفتار خوف او
شوند. آدم ساده ای که بخت مبرا بودن از آئین یهوه را داشته می تواند از چشم
انداز روشن تری برخوردار شود. راندولف، پسر وینستون چرچیل قصد داشت از متون مقدسه
بی خبر بماند، تا اینکه همراه با  اِوِلین واو و یک برادر افسر او به یک مأموریت
جنگی فرستاده شد. آنها برای ساکت کردن او بیهوده کوشیدند تا با او شرط ببندند که در
ظرف دو هفته تمام انجیل را بخواند: "بدبختانه به نتیجه ی مطلوبمان نرسیدیم. او
قبلاً هرگز انجیل نخوانده بود و به طرز زننده ی از خواندن آن تحریک شده بود؛ او
مدام با صدای بلند سؤال می کرد "شرط می بندم شما نمی دانستید که این مزخرفات را در
انجیل نوشته... " یا فقط بر پهلوی خود می زد و قهقهه سر می داد "خدایا، عجب خدای
گُهی!" [16] تامس جفرسون – که آدم فرهیخته تری بود – هم  نظر مشابهی داشت: "خدای
مسیحی شخصیت مخوفی دارد – ستمگر، انتقام جو، بالهوس و بی انصاف است."

 

اما حمله به چنین هدف سهل و
ساده ای بی انصافی است. قوت و ضعف خدا را نباید با ضعیف ترین محک آن یعنی یَهوه، یا
بدل مسیحی بی رمق آن "عیسای مهربانِ فروتنِ نجیب" سنجید. ( برای رعایت انصاف باید
گفت که شخصیت  شیربرنجی مسیح بیشتر محصول پیروان او در عصر ویکتوریاست تا
عیسای  واقعی.  آیا سخنی با رقّت تهوع آورتر از کلام میسیز سی.اف.الکساندر می توان
یافت که گفت "کودکان مسیحی باید همگی مثل خود او  افتاده، مطیع و نیک باشند"؟ ) من
کاری ندارم که ویژگی های خاص یهوه، یا عیسی یا الله، یا خدای هر دین دیگر، مثل
بَعل، زئوس یا ووتان چه باشد. در عوض،  فرضه ی وجود خدا را به به نحوی قابل دفاع تر
مطرح می کنم:
یک هوش[1]
فراانسانی و فراطبیعی وجود دارد که جهان را و هر چه در آن است، از جمله ما انسان ها
را،  از روی قصد طرح کرده و آفریده است.
در این کتاب، من از دیدگاه خلاف این
فرضیه دفاع می کنم: هر هوش آفریننده ای که پیچیدگی کافی برای آفرینندگی داشته
باشد، فقط می تواند محصول نهایی یک فرآیند پیوسته ی تکامل تدریجی باشد.
چون هوش
های آفریننده در جهان تکامل یافته اند، ناگزیر مقدم بر وجود خود جهان نیستند،
و لذا نمی توانند مسئول طراحی جهان قلمداد شوند. به این معنا، خدا یک پندار است؛ و
چنان که در فصل های بعد نشان خواهیم داد، پنداری است مهلک.

 

چون  فرضیه ی وجود خدا
همواره بر پایه ی سنت های محلیِ وحی خصوصی است و نه برپایه ی شواهد، جای شگفتی نیست
که روایت های بسیار گوناگونی دارد. مورخان دین پیشرفتی را در این روایت ها ذکر می
کنند که از جاندارانگاری ها [انیمیسم ها][2]
ی قبیله ای، به چندخداباوری ها [پلی تئیسم[3]
ها] یی مانند ادیان یونانیان و رومیان و اقوام باستانی اسکاندیناوی ، تا تک
خداباوری [مونوتئیسم[4]،
توحید] یهودیت و مشتقات اش، مسیحیت و اسلام، امتداد می یابد.

  بالای صفحه

ادامه >> چندخداباوری

[1]
. intelligence

[2]
. animism

[3]
. polythisms

[4]
. monotheims

آزمایش بزرگ دعا

یک مطالعه ی موردی، هر چند رقت
انگیز، درباره ی معجزه، آزمایش بزرگ دعاست: آیا دعا به بهبود بیماران کمک می کند؟
عموماً برای شفای بیماران دعا را، چه به طور فردی و چه در مکان های عبادی توصیه می
کنند. فرانسیس گالتون، خویشاوند داروین، نخستین کسی بود که به طریق علمی تأثیر دعا
را مورد بررسی قرار داد. او ملاحظه کرد که هر یکشنبه تمام نمازگزاران در کلیساهای
سراسر بریتانیا برای سلامتی خانواده ی سلطنتی دعا می کنند. پس آیا نباید انتظار
داشت که وضع سلامتی اعضای این خانواده بهتر از سایر مردم باشد که تنها مشمول دعای
اقارب و خویشان خود هستند؟*
گالتون شواهد مربوطه را بررسی کرد و هیچ تفاوت آماری ای
[میان وضع سلامتی خاندان سلطنتی و مردم عادی] ملاحظه نکرد. شاید مقصود او طعنه آمیز
بوده باشد، همان طور که زمانی دیگر به طور آزمایشی برای رشد بهتر گیاهان چند کرت از
یک مزرعه دعا کرد تا ببینند آیا گیاهان آن کرت ها بهتر رشد می کنند یا نه (که چنین
نشد).

 

سپس تر، راسل استانارد فیزیکدان
(که خواهیم دید یکی از سه دانشمند دیندار معروف بریتانیا است)، البته با حمایت مالی
بنیاد تمپلتون، پژوهشی را شروع کرد تا این گزاره را که دعا برای شفای بیماران به
بهبود حال آنان کمک می کند به طور تجربی بیازماید. [36]

 

برای صحت چنین آزمایش هایی،
آزمایش باید بدون جهت دهی[1]
باشد. این معیار به دقت رعایت شد. بیماران به طور کاملاً کتره ای[2]
انتخاب شدند. یک گروه تحت آزمایش (که دعا دریافت می کردند) و یک گروه کنترل (که دعا
دریافت نمی کردند) تعیین شد. نه هیچ یک از بیماران، نه دکترها، نه دعا-شوندگان، و
نه آزمایشگران مجاز نبود بداند که کدام بیمار دعا می شود و کدام دعا نمی شود. کسانی
که دعاهای آزمایش را انجام می داند باید نام افراد دعا-شونده  را می دانستند، در
غیر این صورت چطور می توانستند بدانند که دارند برای کی دعا می کنند؟ اما احتیاطاً
فقط نام کوچک و حرف اول نام خانوادگی بیماران دعا-شونده به دعاکنندگان داده شد.
ظاهراً همین قدر کفایت می کرد تا خدا بتواند تخت های مورد نظر را در بیمارستان
بازشناسی کند.

 

صرف ایده ی انجام چنین آزمایشی،
مستعد مقدار معتنابهی خنده است، و نتیجه ی آزمایش هم این نوید را به نحو احسن
برآورده کرد. تا آنجا که من می دانم ،باب نیوهارت طرحی در این مورد  نکشیده، اما من
طنین سخن اش را به وضوح می شنوم:

 

خدایا چی
فرمودید؟ چون عضو گروه کنترل هستم نمی توانی مرا شفا دهی؟ ... آها فهمیدم، دعاهای
عمه ام کافی نبوده. اما خدایا، آقای جان اِوانز در اتاق بغلی ... چی فرمودید؟ ...
آقای اِوانز روزی هزار بار دعا شده؟ اما خدایا، آقای اِوانز که هزار نفر رو نمی
شناسه... اونها فقط اوانز رو به اسم جان اِی  می شناسند. اما خدایا، از کجا فهمیدی
منظورشون جان اِلس وورثی نبوده؟ ... آها، درسته، شما از علم بی انتهای خودتون
استفاده کردید تا بفهمید که منظور حضرات دعاکن از جان اِی چی بوده. اما خدا جون...

  بالای صفحه

 

تیم پژوهشگران اما، پهلوانانه
همه ی این نیش و کنایه ها را به جان خریدند و با صرف 2.4 میلیون دلار پول بنیاد
تمپلتون به این پژوهش همت گماشتند. سرپرستی این گروه با  دکتر هربرت بنسون، یک
متخصص قلب در مؤسسه ی پزشکی ذهن و بدن در نزدیکی بوستون بود. پیش تر در نشریه ی
تمپلتون از دکتر بنسون نقل شده بود که او معتقد است " شواهد روزافزونی حاکی از
کارآمدی  ادعیه در درمان های پزشکی اند ." پس، با اطمینان می شد گفت که کار پژوهش
به کاردانی سپرده شده، که با تلنگر شکاکانه دچار تزلزل نمی شود. دکتر بنسون و گروه
او حال 1802 بیمار در شش بیمارستان را پیجویی کردند. این بیماران را که همگی تحت
عمل جراحی بای
پَس[3]
عروقی قرار گرفته بودند به سه گروه تقسیم کردند. بیماران گروه 1 دعا می شدند، بی
آنکه خودشان بدانند. گروه 2 (گروه کنترل) هیچ دعایی دریافت نمی کردند، بی آنکه
خودشان بدانند. گروه 3 هم دعا می شدند و هم می دانستند که دعا می شوند. مقایسه ی
میان گروه های 1 و 2 برای آزمون کارآمدی دعا بود. گروه 3 برای آزمون احتمال وجود
اثرات روان-تنی[4]
ناشی از آگاهی از دعاشدن بود.

 

دعاها در مراسم نماز سه کلیسا
انجام می گرفت، یکی در مینه سوتا، یکی در ماساچوست و دیگری در میسوری، که همگی دور
از هم و دور از سه بیمارستان بودند.  چنان که گفتیم به  افراد دعاگو فقط نام و حرف
اول نام خانوادگی هر بیمار دعاشونده  داده شده بود. این رویه ی تجربی مناسبی بود تا
آزمایش حتی الأمکان استاندارد باشد. همچنین از تمام دعاگویان خواسته شده بود که در
دعاهایشان جمله ی "برای جراحی موفقیت آمیز توأم با بهبود سریع و بازیافت سلامتی
بدون دشواری" را بگنجانند.

  بالای صفحه

نتایج آزمایش که در شماره ی
آوریل 2006 ژورنال قلب آمریکا چاپ شد، بی ابهام بود. هیچ تفاوتی میان بیمارانی که
دعا شده بودند و آنها که دعا نشده بودند مشاهده نشد. عجب غافلگیری ای. اما میان
کسانی که می دانستند که دعا می شوند و آنها که نمی دانستند، تفاوتی بود؛
البته این تفاوت در جهت خلاف انتظار بود. مشکلات کسانی که می دانستند که دعا می
شوند به طرز قابل توجهی بیش از مشکلات کسانی بود که نمی دانستند. آیا خدا قدری قهر
به خرج داده تا ناخرسندی خود را از این تهور سبکسرانه ی بشر نشان دهد؟  محتمل تر آن
است که بیمارانی که می دانستند برایشان دعا می کنند، به همین سبب دچار اضطراب
بیشتری شده باشند: به قول یکی از آزمایشگران، ممکن است این دسته بیماران دچارعارضه
ی "اضطراب عملکرد"[5]
شده باشند. دکتر چارلز بِثیا، یکی از محققان گفت " ممکن است این [آگاهی به دعا شدن]
 موجب عدم اطمینان آنها شده باشد، و با خود
گفته باشند که پس حاال من این قدر خراب است که مجبورشده اند
برایم یک گروه دعاگو دست و پا کنند؟" آیا از جامعه ی مرافعه گر امروزی بعید است که
بیماران دچار مشکلات قلبی با دانستن اینکه مورد دعای آزمایشی قرار گرفته اند، یک
دادخواست جمعی علیه بنیاد تمپلتون ارائه دهند؟

 

جای شگفتی نیست که الاهیون هم
به این آزمایش اعتراض کردند. چه بسا آنان نگران بودند که چنین آزمونی به  مضحکه شدن
دین بیانجامد. پس از انتشارنتیجه ی این آزمون، ریچارد سوینبرن، الاهیدان آکسفوردی،
در اعتراض به شکست آزمون نوشت که خدا فقط دعاهایی را مستجاب می کند که دلایل خوبی
برایشان ارائه شده باشد [37]. اما دعا کردن الله بختکی به حال فلانی و نه بهمانی، و
صرفاً برای رعایت اصل عدم جهت دهی آزمایش، دلیل خوبی نیست.  خدا کلک کار را در می
یابد. در واقع این همان نکته ایست که باب نیوهارت هم به آن اشاره کرده است، و
سوینبرن هم حق دارد که آن را گوشزد کند. اما نیمه ی دیگر مقاله ی سوینبرن دیگر
طنزآلود نیست. در این بخش او برای چندمین بار به دنبال راهی برای توجیه رنج موجود
در جهان می گردد. رنجی که ظاهراً کار خداست:

 

رنج من، 
برایم مجال بروز شجاعت و صبر را فراهم می آورد و برای شما مجال ابراز همدلی و کمک
به تسهیل و تحمل رنج. و برای جامعه مجال انتخاب اینکه آیا باید پول هنگفتی صرف
یافتن راه علاج این یا آن مرض کند یا خیر... اگرچه یک خدای خوب از رنج ما متأثر می
شود، اما مقصود اصلی او مسلماً این است که هر یک از ما صبر، همدلی و بخشایندگی بروز
دهیم، و به این ترتیب وجهی قدسی بیابیم. برخی باید، به صرف خود بیمار شدن، به سختی
بیمارشوند، و برخی باید به شدت بیمار شوند تا برای دیگران مجال انتخاب های مهم
فراهم آورند. تنها در این صورت است که برخی تشویق می شوند که در مورد شخصیت خود دست
به گزینش های خطیر بزنند. نزد دیگران، بیماری چندان ارزشمند نیست.

 

این استدلال عجیب و غریب، که
نمونه ای نکبت بار ذهن الاهیاتی است، مرا به یاد زمانی می اندازد که  همراه سوینبرن
و یک همکار دیگر آکسفوردی مان پروفسور پیتر اتکینز در یک گفتگوی تلویزیونی شرکت
کردم. در بخشی از این گفتگو سوینبرن کوشید هولوکاست را چنین توجیه کند که به
یهودیان فرصتی عالی برای ابراز شجاعت و برازندگی بخشید. پیتر اتکینز چنین پاسخ اش
را داد که " پس خدا مفلوک تان کناد".*

  بالای صفحه

در ادامه ی مقاله ی سوینبرن، یک
استدلال نوعاً الاهیاتی دیگر رخ می نماید. او به درستی ذکر می کند که اگر خدا می
خواست وجود خود را نشان دهد، بهتر بود این کار را به طریقی جز تغییر جزئی در آمار
بهبود یافتگان گروه آزمایشی نسبت به گروه کنترلی بیماران قلبی انجام دهد. اگر خدایی
وجود می داشت و می خواست وجودش را به ما را بقبولاند، می توانست " جهان را از
معجزات شگرف آکنده سازد". اما بعد سوینبرن گوهر خود را فرو می گذارد: "در هر حال
شواهد دال بر وجود خدا به قدر کافی موجود است و ممکن است [شواهد] زیاده از حد هم 
برایمان خوب نباشد." زیادی اش هم خوب نیست!  دوباره بخوانیم: [شواهد] زیاده از
حد هم  برایمان خوب نباشد.
ریچارد سوینبرن اخیراً با دریافت یکی از معتبرترین
نشان های استادی الاهیات در بریتانیا بازنشسته شد، و اکنون عضو آکادمی بریتانیا
است. اگر دنبال الاهیدان می گردید، برجسته تر از او نمی یابید. اما چه بسا شما
دنبال الاهیدان نباشید.

 

سوینبرن تنها الاهیدانی  نبود
که آزمایش را پس از شکست آن را انکار کرد. به عالیجناب ریموند جِی. لارنس هم
سخاوتمندانه جایی در ضمیمه ی نیویورک تایمز داده شد تا توضیح دهد که چرا رهبران
دینی بامسئولیت "نفس راحتی خواهند کشید اگر هیچ شاهدی بر مؤثر بودن ادعیه یافت
نشود".[38] آیا اگر نتیجه ی آزمایش بنسون نشانگر قدرت ادعیه بود، این عالیجناب نغمه
ی دیگری ساز نمی کرد؟ شاید نه، اما می توان اطمینان داشت که خیل عظیمی از علما و
متألهان چنین می کردند. نوشته ی عالیجناب لارنس به خاطر این کشف و شهود اش بسیار به
یاد ماندنی است: "اخیراً همکاری با من در باره ی زن مؤمنه ی عالمه ای صحبت کرد. این
خانم پزشک معالج شوهرش را به خاطر درمان نامناسب او به محکمه کشیده بود. اتهام دکتر
این بود که  در خلال روزهای احتضار شوهر این خانم، برایش دعا نکرده است."

 

دیگر الاهیون هم به شکاکیت
نوما-گرایانه پیوستند واعلام کردند که این شیوه ی پژوهش ثمربخشی ادعیه، اتلاف پول
است چرا که تأثیرات فراطبیعی بنا به تعریف فراسوی قملرو علم قرار دارند. اما همان
طور که بنیاد تمپلتون هنگام تأمین بودجه ی این تحقیق به درستی دریافته بود، قدرت
منسوب به ادعیه ی شفابخش، دست کم به طور اصولی قابل تحقیق علمی است. انجام آزمایشی
بیطرفانه ی آن ممکن است، که انجام گرفت. این آزمایش می توانست به نتیجه ی مثبتی
بیانجامد. و اگر چنین می شد، آیا می توانید تصور کنید که حتی یک الاهیدان آن نتیجه
را بر پایه ی اینکه تحقیق علمی نمی تواند به امور دینی بپردازد منکر می شد؟  البته
که نه.

 

لازم به ذکر نیست که نتایج منفی
حاصل از این آزمایش، هیچ تکانی به ایمان مؤمنان نداد. باب بارث، رئیس معنوی کلیسایی
در میسوری که انجام بخشی از دعاها را برعهده داشت گفت: " آدم مؤمن قائل است که این
تحقیقی جالب بود، اما ما خیلی وقت است که دعا می کنیم و ثمرش را هم دیده ایم، می
دانیم که دعا مؤثر است، و تحقیق درباره ی ثمربخشی دعا تازه شروع شده است." بعله،
درست است: ما  بر پایه ی ایمان مان می دانیم که دعا ثمربخش است، پس اگر
شواهد نشانگر این ثمربخشی نباشند، باز دعا می کنیم تا عاقبت به مرادمان برسیم.

  بالای صفحه

ادامه >> 
مکتب
تکامل گرایی نویل چمبرلین

 

*
 هنگامی که اعضای کالج ما در آکسفورد آن استادی را که
پیش تر از او نقل کردم به ریاست انتخاب کرد، اعضای دانشکده به این مناسبت سه شب
نشینی پیاپی  برگزار کردند و به سلامتی او نوشیدند. در سومین شب نشینی، او در
سخنرانی قدردانی اش مؤدبانه اظهار کرد که "دیگر احساس می کنم حالم بهتر شده
است."

[1]
. double-blind

[2]
. random

[3]
.by-pass

[4]
. psychosomatic

[5]
. performance anxiety


*

 این قسمت از گفتگو در نسخه ی پخش شده  حذف شد. اما این
اعتقاد سوینبرن جزئی از الاهیات او می باشد را می توان در اظهارات اش درباره ی
هیروشیما در وجود خدا (2004) صفحه ی 264 هم یافت: "فرض کنید در بمباران
اتمی هیروشیما یک نفر کمتر سوخته بود. در آن صورت مجال  شجاعت و همدلی کمتر می
شد..."

 

تک خداباوری

آن شرّ بزرگ ناگفتی که در بطن فرهنگ ما لانه کرده تک خداباوری است.

 از یک متن دوران بربریتِ
عصر برنز، به نام عهد عتیق، سه دین غیرانسانی

 نشأت گرفته اند – یهودیت، مسیحیت و اسلام. اینها
را  ادیانی آسمانی
می خوانند.

 به معنای دقیق  کلمه ادیانی هستند پدرسالار– خدایشان یک پدر قادر
متعال است – که

  طی بیش از 2000 سال  او و نمایندگان مذکر زمینی اش در کشورهای
مبتلا به این ادیان آسمانی  به زنان نفرت روا داشته اند

گور ویدال[1]

یهودیت کهن ترینِ این سه دین
ابراهیمی و سَلَف بی چون و چرای  آن دو دین دیگر است. یهودیت در ابتدا آئینی قبیله
ای بود با خدایی یگانه و سخت نامطبوع که دلمشغولی بیمارگونه ای به  قیود جنسی، بوی
گوشت پخته، سروَری خود بر دیگر خدایگان و سروَری قوم صحراگرد خود بر دیگر قبایل
داشت. در دوران اشغال فلسطین توسط رومیان، پُل تاروسی مسیحیت را فرقه ی از یهودیت
ذکر کرد که سختگیری تک خداباورانه ی آن کمتر است، و علاوه بر قوم یهود، نظری هم به
باقی جهان دارد. چندین قرن بعد، محمد و پیروانش به تک خداباوری آشتی ناپذیر اصیل
یهودیت بازگشتند و اسلام را بر پایه ی یک کتاب مقدس جدید، که قرآن باشد، بنا
گذاردند، و یک ایدئولوژی قوی حامی فتح نظامی جهت گسترش ایمان را هم به میدان
آوردند. مسیحیت نیز با شمشیر گسترش یافت. شمشیری که نخست امپراتور کنستانتین بر دوش
گرفت. کنستانتین مسیحیت را از یک فرقه ی متفرقه به دین رسمی بدل کرد، و بعد
صلیبیون، سپس تر فاتحان اسپانیایی و دیگر مهاجمان و استعمارگران اروپایی، همراه با
میسیونرها این روایت فتح را ادامه دادند. برای اغلب مقاصد من می توان هر سه دین
ابراهیمی را از هم تمایزناپذیر انگاشت، مگر اینکه خلاف اش ذکر شده باشد. اما من
غالباً از مسیحیت مثال می زنم، تنها به این سبب که دست بر قضا بیشتر با این روایت 
آشنایی یافته ام. و اصلاً به  ادیان دیگر مثل بودیسم و دین کنفسوسیوسی نمی پردازم.
اما باید یادآور شوم که چرا اینها را دین نمی دانم، بلکه بیشتر نظام هایی اخلاقی یا
فلسفه های زندگی محسوب می کنم.

 

تعریف ساده ای را که برای شروع
مبحث فرضیه ی وجود خدا مطرح کردم باید خیلی فربه تر کرد تا ادیان ابراهیمی را در
برگیرد. خدا نه تنها جهان را آفریده بلکه خدای شخص وار ی است که در جهان، یا
شاید خارج آن (حالا "خارج" به هر معنا که می خواهد باشد)  سکنا دارد، و دارای خصال
انسانی نامطبوعی است که به آنها اشاره می کنم.

 

خصال انسانی، چه مطبوع باشند و
چه نامطبوع، در وجود خدای دئیستیِ ولتر یا تامس پِین[2]
جایی ندارند. خدای دئیستی روشنگران قرن هجدهمی در برابر آن جانی روانپریش عهد عتیق،
موجود بسیار محترم تری است: شایستگی  آفرینش کیهان را دارد، بزرگمنشانه به امور
انسانی بیعلاقه است، نجیبانه از اندیشه ها و آمال خصوصی ما کناره می گیرد، و گناهان
مشوّش و اوراد و ادعیه مان هیچ جاذبه ای برایش ندارد. خدای دئیستی، فیزیکدانی است
که فیزیک را ختم می کند، آلفا و اُمگای ریاضیدانان است، مَثَل اعلای طراحان است؛
اَبَرمهندسی است که قوانین و ثوابت عالم را وضع کرد ، تنظیمات ظریف را با دقت و
دانش  استثنایی انجام داد، انفجاری را که امروزه بیگ بنگ می نامیم برنامه ریزی کرد،
و بعد بازنشست شد  و دیگر هرگز کسی خبری از او نشنید.

 

در عصر قوّت ایمان، دئیست ها را
طعن و لعن می کردند، انگار که فرقی با بیخدایان ندارند. سوزان ژاکوبی[3]
در کتابش، آزاندیشان: تاریخ سکولاریسم آمریکایی، فهرستی گرد آورده  از
القابی که نثار تامس پین بیچاره می کردند: "خزنده، خوک پرواری، سگ دیوانه، لایعقل،
شپش، حیوان اعظم، نفهم، کذّاب، و البته کافر". پین در تنگدستی مرد و رفقای سیاسی
سابق اش ( به استثنای جِفِرسون شریف) همگی رهایش کردند، چون از نظرات ضدمسیحی او
شرمنده بودند. امروزه زمانه چنان عوض شده که دئیست ها را بیشتر در تضاد با بیخدایان
و در زمره ی خداباوران می شمارند. آخر آنها هم معتقداند که هوشی فراطبیعی جهان را
آفریده است.

 بالای صفحه 

 ادامه >>

سکولاریسم، بنیان گذاران آمریکا و دین

 

[1]
. Gore Vidal 
نویسنده و مقاله نویس پرکار آمریکایی، متولد 1925.

[2]
. Thomas Paine

[3]
. Susan Jacoby

 

سکولاریسم، آبای بنیان گذار و دینِ آمریکا

مرسوم است که بگویند آبای بنیان گزار جمهوری آمریکا دئیست بوده اند. بدون شک بسیاری شان چنین بودند، گرچه احتجاج شده که ممکن است بزرگ ترین هاشان بیخدا بوده باشند. با توجه به زمانه ی نوشته های آنان درباب دین، شکی برای من باقی نمی ماند که در زمانه ما بیشترشان  بیخدا می شدند. اما دیدگاه های شخصی تک تک آنان درباره ی دین هرچه که بوده باشد، نقطه ی اشتراک شان این بود که همگی سکولاریست بودند. این بخش را با بحث سکولاریسم  آغاز می کنم، و با نقل قولی از سناتور بَری گُلدواتر به سال 1981 – که شاید غافلگیرکنند باشد – که  به روشنی  نشان می دهد این کاندید ریاست جمهوری و این قهرمان محافظه کاری آمریکایی تا چه حد حامی  سنت سکولار بنیان گذاران آن جمهوری  است:

 

مردم بر سر هیچ موضعی  استوارتر از عقاید دینی شان نیستند. در نزاع، آدم  هیچ یاوری نیرومند تر از عیسی مسیح، یا خدا، یا الله، یا هرچه که اسم این موجود متعالی را بگذاریم نمی یابد. اما استفاده از نام خدا هم، مثل استفاده از هر سلاح نیرومند دیگر، باید با ملاحظه انجام گیرد. فرقه های مذهبی که در سراسر سرزمین ما نشو و نما می یابند، وصله ی دینی را عاقلانه به کار نمی برند. آنها سعی می کنند سران دولت را وادار به حمایت 100 درصدی از مواضع  خود کنند. اگر شما با این گروه های مذهبی بر سر یک موضوع خاص اخلاقی مخالفت کنید، شاکی می شوند، و شما را تهدید می کنند که پول یا رأی، یا هر دو را از شما دریغ می کنند. راستش من از این واعظان سیاسی که در سراسر این کشور به ستوه آمده ام، چون می آیند به من می گویند که اگر می خواهی آدمی اخلاقی باشی، باید به الف، ب،  جیم و دال  معتقد باشی. اصلاً اینها فکر می کنند کی هستند؟ و این حق را کی به آنها داده که اعتقادات اخلاقی شان را به من تحمیل کنند؟ و بیشتر از آن، من از این عصبانی هستم که به عنوان یک قانونگذار باید تهدیدهای گروه های دینی را تحمل کنم. کسانی که فکر می کنند خدا به آنها حق داده تا در هر رأی گیری سنا آرای مرا کنترل کنند.  امروز به آنها هشدار می دهم: اگر بخواهند عقاید اخلاقی شان را به نام محافظه کاری به کل آمریکاییان تحمیل کنند، من قدم به قدم  با آنها خواهم جنگید.[19]

 

امروزه مبلّغان دست راستی آمریکا، که مضطربانه درصدد تثبیت روایت مطلوب خود از تاریخ اند، علاقه ی فراوانی به  نظرات دینی آبای بنیانگذار آمریکا دارند. اما برخلاف رأی این مبلغان، این واقعیت که ایالات متحده به عنوان یک کشور مسیحی تأسیس نشد، از قدیم در قالب معاهده ای که درج شده که با تریپولی [لیبی]، به سال 1796 در زمان ریاست جمهوری جورج واشینگتن مکتوب ، و به سال 1797  توسط جان آدامز امضا شد.

 

از آنجا که دولت ایالات متحده ی آمریکا به هیچ عنوان برپایه ی دین مسیحیت تأسیس نشده؛ و هیچ خصومتی با قوانین، آداب یا آسایش مسلمانان ندارد؛ و ایالات مذکور هرگز با هیچ ملت مسلمانی وارد جنگ نشده یا خصومت نورزیده، طرفین اعلام می کنند که هیچ عذر ناشی از عقاید مذهبی  خللی در حسن روابط فیمابین ایجاد نخواهد کرد.

 

جمله ی آغازین این عبارت امروزه می تواند نزد اخلاف واشینگتن بلوا به پا کند. اما اِد بوکنر به طرزی متقاعدکننده نشان داده است که این نظر در زمان خود هیچ مخالفتی بین سیاستمداران یا مردم برنیانگیخت [20].

 

اغلب به این ناسازه اشاره کرده اند که گرچه آمریکا بر پایه ی سکولاریسم تأسیس شد، اما امروزه مذهبی ترین کشورِ عالم مسیحی است، درحالی که  انگلستان، که کلیسایی مستقر به زعامت پادشاه  مشروطه دارد، از زمره ی بی دین  ترین این کشورهاست. مدام از من می پرسند که چرا چنین است، و من نمی دانم  چرا. به گمانم ممکن است که انگلستان به خاطر تاریخ مهیب خشونت های میان مذاهب، از مذهب زده شده باشد، چرا که در انگلستان پروتستان ها و کاتولیک ها متناوباً دست بالا یافتند و به کشتار نظام مند طرف دیگر پرداختند. یک علت دیگر می تواند ناشی از این باشد که آمریکا کشور مهاجران است. همکاری به من یادآور شد که مهاجران، که از ثبات و آسودگی زندگی نزد قوم و خویشان خود در اروپا کنده شده بودند، در خاک غریب آمریکا می توانستند کلیسا را جایگزینی برای اقوام خود بیابند. این ایده ی جالبی است، که به پژوهش بیشتر می ارزد. هیچ شکی نیست که بسیاری از آمریکائیان کلیسای محل خود را جزء مهمی از هویت خود می دانند، و در حقیقت هم کلیسا  برخی از ویژگی های قوم و خویشی را داراست.

 

یک فرضیه ی دیگر هم این است که مذهبی بودن آمریکا به گونه ای ناسازه وار[1] ناشی از سکولاریسم قانون اساسی آن است. درست به این سبب که آمریکا از نظر حقوقی سکولار است، دین به صورت یک تجارت آزاد درآمده است. کلیساهای رقیب بر سر جذب پیروان – و البته برای عشریه های چاق و چله ای که پیروان به کلیسا می دهند – با هم رقابت می کنند و در این رقابت از تمام شیوه های تجاری بازاریابی عالم تجارت بهره می گیرند. تدبیری که برای فروش برشتوک کارآمد است به کار خدا هم می آید، و گاهی حاصل کار به نوعی دین-شیدایی در میان طبقات کم-سوادتر می انجامد. برخلاف آمریکا، در انگلستان دین زیر سایه ی کلیسای رسمی قرار دارد و تقریباً به شکل یک جور وقت گذرانی جمعی مطبوع درآمده ، به طوری که حیث دینی آن به سختی قابل تشخیص است . ژیل فریزر، کشیش انگلیکنی که مربی فلسفه در آکسفورد هم هست،  در مقاله ای که در گاردین نوشته، سنت دین انگلیسی را به خوبی بیان می کند. عنوان فرعی مقاله ی او این است: "تأسیس کلیسای انگلستان خدا را از دین بیرون رانده است، اما رویکردهای پرشورتر به دین هم خطراتی دارند":

 

روزگاری کشیش انگلیکن در این مملکت نماد شخصیت داستانی انگلیسی  بود. این آدم چای نوش، با غرابتی دلپذیر، با کفش هایی برق انداخته و رفتار موقر، نشانگر دینی بود که بی دینان را پریشان نمی کرد. چنین آدمی مشقت اگزیستانسیال نمی کشید یا گریبان شما را نمی گرفت تا بداند که رستگار شده اید یا نه، و هرگز هم از فراز منبر به نام قادر متعال جنگ صلیبی راه نمی انداخت یا بمب کنار جاده ای نمی گذاشت.

 

(همان طرحواره ای از "کشیش ما" ی بنجامَن که در ابتدای فصل 1 نقل کردم.) فریز مطلب خود را چنین ادامه می دهد که "این کشیش مطبوع شهرستانی قشر وسیعی از انگلیسی ها را در برابر مسیحیت واکسینه کرد." او در پایان  مقاله اش  از روند متأخرتری در کلیسای انگلستان شِکوه می کند که مجدداً می خواهد دین را جدی تر بگیرد. آخرین جمله ی او هشدار دهنده است: " جای نگرانی اینجاست که ممکن است ما جنّ تعصب دین انگلیسی را از جعبه ی کلیسای رسمی احضار کنیم، جنّی که قرن ها در این جعبه خفته بوده است.

 

امروزه جنّ تعصب دینی در همه جای آمریکای پرسه می زند. و اگر آبای بنیان گذار بودند از آن وحشت می کردند. چه ناسازه را بپذیریم و قانون اساسی سکولار را مسئول وضع فعلی آمریکا بدانیم و چه نه، بنیان گذاران مسلماً سکولارهایی بودند که به بیرون نگه داشتن دین از سیاست باور داشتند، و کافی است آنها را کاملاً در جبهه ی کسانی قرار دهیم که، مثلاً ، به نمایش متفرعنانه ی ده فرمان جلو اماکن عمومی دولتی معترض اند. با این حال  جالب است قدری بررسی کنیم که آیا دست کم برخی از بنیانگذاران آمریکا فراسوی دئیسم نرفته بودند؟ آیا ممکن نیست بعضی از آنها لاادریان [اگنوستیک ها] یا حتی بیخدایان تمام عیاری بوده باشد؟ عبارت ذیل از جفرسون بیانی است که هیچ فرقی با آنچه که امروزه  اگنوستیسیم  [لاادری گری] می خوانیم:

 

سخن گفتن از وجود غیرمادی سخن گفتن از هیچ است. گفتن اینکه روح آدمی، فرشتگان و  خدا غیرمادی هستند، بدان معناست که هیچ اند. به عبارتی خدا یا فرشته یا روح و جود ندارد. من نمی توانم طور دیگری استدلال کنم... مگر اینکه به مغاک بی انتهای وهم و خیال فروغلتم. من متقاعد و کاملاً مشغول به امور موجود هستم، بی آنکه خود را با چیزهایی که ممکن است باشند، اما من هیچ شاهدی بر بودن شان ندارم، عذاب یا شکنجه دهم.

 

کریستوفر هیچنز[2]، در زندگینامه ی  تامس جفرسون: مؤلف آمریکا، می نویسد که ممکن است جفرسون بیخدا بوده باشد، حتی آن موقع که بیخدا بودن بسی سخت تر بود:

 

باید قضاوت بیخدا بودن یا نبودن او را معوّق بگذاریم، چون او در طی حیات سیاسی اش مجبور به رعایت ملاحظاتی بود. اما در همان حین هم، به سال 1787،  در نامه ای به خواهرزاده اش پیتر کار نوشت که آدم نباید به خاطر ترس از نتیجه ی پرسشگری، از پرسیدن باز ایستد. "اگر [پرسشگری] به این باور منجر شد که خدایی وجود ندارد، پیامد این فضیلت را در آسودگی و آسایش می یابی، و عشق به دیگران را که به تو ارزانی خواهد داشت."

 

من توصیه ی دیگر جفرسون را، باز هم در نامه  به پیتر کار، تأمل برانگیز می یابم:

 

همه ی ترس های ناشی از پیشداوری چاکرانه را از خود بزدا، ترس هایی که اذهان ضعیف را به کرنشی دون  وا می دارد. خرد را محکم بر صدر بنشان، و در باب هر امر و عقیده ی به محکمه ی خرد رجوع کن. حتی با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛ چرا که اگر خدایی باشد، باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج نهد.

 

برخی سخنان جفرسون مانند "مسیحیت منحرف ترین نظامی است که به آدمی عرضه شده" هم با دئیسم سازگارند و هم با بیخدایی. لحن ضدروحانی گری جیمز مَدیسون به همین قوت است: " قریب پانزده قرن می شود  که نظام قضایی مسیحی مستقر بوده است. حاصل اش چه بوده؟ کم و بیش همه جا شاهد تفاخر و تن آسایی روحانیون هستیم؛ و جهالت و چاکرمأبی عوام؛ و نزد این هر دو خرافات، تعصب و تهدید." و همین نکته در مورد بنجامین فرانکلین نیز صدق می کند که گفته "فانوس دریایی مفیدتر از کلیساست" و هکذا جان آدامز "این جهان بهترین جهان ممکن می شد، اگر دینی در آن نبود." آدامز خطابه های شدیداللحن درخشانی علیه مسیحیت داشت: " در نظر من دین مسیحی وحی بوده و هست. اما چه شده که با میلیون ها افسانه، روایت، اسطوره آمیخته که آن را خونبار ترین دین عالم ساخته اند؟ " و در جایی دیگر، در نامه ای به جفرسون، نوشت: " من هنگام اندیشیدن به مهلک ترین نمونه ی تاریخی سوءاستفاده از رنج ، از اندیشه ی صلیب ، دچار اشمئزاز می شوم. ملاحظه کنید که این موتورِ رنج، چه فجایعی به بار آورده است!"

 

 جفرسون و همکاران اش چه خداباور بوده باشند، چه دئیست، چه لاادری یا بیخدا ، درهرحال سکولاریست های دوآتشه ای بودند که باور داشتند که عقاید دینی یک پرزیدنت، یا فقدان چنین عقایدی، کاملاً به خودش مربوط است. همگی آبای بنیانگزار، عقاید دینی شخصی شان هرچه که بوده باشد، از خواندن پاسخ جرج بوش پدر به رابرت شِرمانِ روزنامه نگار مات و مبهوت می شدند. هنگامی که شِرمان از بوش پرسید که آیا او بیخدایان آمریکایی را دارای حیثیت برابر شهروندی و میهن دوست می داند، او جواب داد: "نه، من مطمئن نیستم که بتوان بیخدایان را شهروند محسوب کرد، و مطمئن هم نیستم که بتوان آنها را میهن دوست خواند." [22] به فرض اینکه گزارش شِرمان دقیق بوده باشد (متأسفانه او نه از ضبط صوت استفاده کرده بود و نه هیچ روزنامه ی دیگری همین مطلب را همزمان انتشار داد)، بکوشید برای آزمایش به جای  "بیخدایان"، "یهودیان" یا "مسلمانان" یا "سیاهان" را بگذارید. این آزمایش میزان پیشداوری منفی و تبعیضی را که امروزه  بیخدایان آمریکایی متحمّل می شوند به دست می دهد.  مقاله ی ناتالی آنژییر[3] در نیویورک تایمز، با عنوان "اعترافات یک بیخدای تنها" توصیف غمناک و تکان دهنده ایست  از احساس انزوای یک بیخدا در آمریکای امروزی [23]. اما انزوای بیخدایان آمریکایی، توهمی است که با پیشداوری مستدام شکل گرفته است. بیخدایان آمریکا بیشتر آنی هستند که اغلب مردم گمان می کنند. چنان که در پیشگفتار ذکر کردم، بیخدایان آمریکایی بسیار از یهودیان مذهبی پرشمارتر اند، با این حال نفوذ قاطع لابی یهودی در واشینگتن شهره ی خاص و عام است. اگر بیخدایان خود را به خوبی سازماندهی کنند به کجا می توانند برسند؟*

 

دیوید میلز، در کتاب تحسین برانگیزش جهان بیخدایان  داستانی نقل می کند که اگر ندانید یک حکایت واقعی است، آن را کاریکاتوری غیرواقعی از تعصب پلیس محسوب می کنید: یک شفادهنده ی مسیحی که هر ساله با "صلیب جادویی" اش به شهر میلز می آید. این شفادهنده برای مثال بیماران قندی را تشویق می کند که انسولین هایشان را دور بیاندازند و یا به بیماران سرطانی می گوید که شیمی درمانی را کنار بگذارند و به جای آن برای درمان معجزه آسای خود دست به دعا بردارند. میلز تصمیم می گیرد که برای آگاه کردن مردم تظاهراتی مسالمت آمیز ترتیب دهد. اما اشتباهی که می کند این است که به اداره ی پلیس می رود و قصدش را با پلیس در میان می گذارد تا از پلیس بخواهد که از تظاهرکنندگان در برابر حملات احتمالی طرفداران آن شفادهنده حمایت کند. نخستین افسر پلیسی که با او مواجه می شود می پرسد "حالا شما می خواهید به نفع او تظاهرات کنید یا علیه او؟" وقتی که میلز پاسخ می دهد "علیه او"، افسر می گوید که خودش تصمیم دارد شخصاً در تظاهرات حاضر شود و وقتی میلز از جلویش می گذرد تف به رویش بیاندازد.

 

میلز تصمیم می گیرد بخت اش را با افسر پلیس دیگری آزمایش کند. آن یکی هم می گوید اگر هر کدام از حامیان آن شفادهنده با خشونت با میلز روبرو شوند، او میلز را به جرم "تلاش برای مداخله در کار خدا" بازداشت می کند. میلز به خانه برمی گردد و می کوشد با اداره ی مرکزی پلیس تماس بگیرد، به امید اینکه درجه داری را موافق خود بیابد. عاقبت او را به گروهبانی وصل می کنند که می گوید " لعنت بر تو مرتیکه، هیچ پلیسی نمی خواهد از یک بیخدای لعنتی محافظت کند." ظاهراً این اداره ی پلیس کمبود فحش وجود داشته، و همینطور کمبود مهربانی بشری و حس مسئولیت. میلز نقل می کند که آن روز با هفت یا هشت پلیس صحبت کرده، اما نه تنها هیچ کدام کمکی نکردند، بلکه بیشترشان او را صراحتاً تهدید به خشونت کردند.

 

حکایت های این قضاوت های تبعیض آمیز درباره ی بیخدایان فراوان اند. مارگرت داونی[4]، از انجمن آزاداندیشان فیلادلفیا، پرونده ی نظام مندی از این موارد را جمع آوری می کند [24]. بانک اطلاعاتی او شامل حوادث درون اجتماعات، مدارس، محل های کار، رسانه ها، خانواده و دولت است و نمونه هایی از اذیت و آزار، اخراج از کار، عاق والدین، و حتی قتل را در برمی گیرد [25]. برپایه ی شواهد مستند داونی  درباره ی نفرت و سوءتفاهم نسبت به بیخدایان، به راحتی می توان پذیرفت که در آمریکا پیروزی یک بیخدای صادق در انتخابات عمومی عملاً ناممکن است. مجلس نمایندگان آمریکا 435 عضو و مجلس سنا 100 عضو دارد. به فرض اینکه اکثریت این 535 نماینده نمونه های تحصیل کرده ای از جمعیت این کشور باشند، به لحاظ آماری ناگزیر باید تعداد قابل توجهی از آنان باید بیخدا باشند. پس آنها یا دروغ گفته اند و یا اعتقادات واقعی خود را مخفی کرده اند که توانسته اند انتخاب شوند. اما با توجه به رأی دهندگانی که نامزدها باید متقاعد کنند، چه کسی می تواند آنها را سرزنش کند؟ این نکته کاملاً پذیرفته شده است که اذعان یک نامزد ریاست جمهوری به بیخدایی، به معنای خودکشی سیاسی آنی اوست.

 

این واقعیت ها درباره ی حال و هوای سیاسی امروز آمریکا، و پیامدهای آن، می توانست موجب وحشت جفرسون، واشینگتن، مَدیسون، آدامز و همه ی رفقای آنها شود. آنها چه بیخدا بودند، چه لاادری، چه دئیست و چه مسیحی، از حاکمیت دین سالاران  ابتدای قرن 21 واشینگتن مشمئز می شدند. در عوض آنها آبای بنیان گذار سکولاریست هند پسا-استعمار را می ستودند، به ویژه گاندی مذهبی را (که می گفت "من هندو هستم، مسلمانم، یهودی هستم، مسیحی هستم و بودایی") و نهروی بیخدا را که می گفت:

 

مشاهده ی آنچه که دین می خوانند، هر دین سازمان یافته، در هندوستان و جاهای دیگر، مرا سرشار از وحشت می کند. من مکرراً آن را نکوهش کرده ام و آرزو کرده ام که کاش می شد این منظره را کاملاً پاک کرد. تقریباً همیشه این ادیان حامی عقاید و واکنش های کورکورانه، تعصب و حمق، خرافات، استثمار و  حفظ سروری گروه های بهره کش اند.

 

 تعریف نهرو از هندِ سکولارِ مورد نظر گاندی ( که اگر تحقق نیافته بود، کشور در میان خون ریزی بین مذاهب غرق می شد) درست پژواک ایده های خود جفرسون است:

 

ما از یک هند سکولار سخن می گوییم... برخی فکر می کنند که این خلاف دین است. این فکر مسلماً نادرست است. سکولار بودن به این معناست که حکومت برای تمام مذاهب احترام یکسان قائل است و به آنها بخت برابر می دهد؛ مدارای مذهبی در هندوستان تاریخی دیرینه ارد... در سرزمینی مثل هند، که ادیان و مذاهب بسیارند، ناسیونالیسم جز بر پایه ی سکولاریته شکل نمی گیرد. [26]

 

خدای دئیستی مسلماً نسبت به آن هیولای انجیل پیشرفتی محسوب می شود. اما متأسفانه بخت وجود آن چندان بیش از خدای انجیلی نیست. فرضیه ی وجود خدا در تمام صور خود غیرضروری است.* قوانین احتمالات هم تقریباً بطلان این فرضیه را نشان می دهند. پس از وارسی به اصطلاح براهین وجود خدا در فصل 3،   دوباره در فصل 4 به این مطلب بازخواهم گشت. در این میان، به لاادری گری می پردازم و این انگاره ی خطا که پرسش از  وجود یا عدم وجود خدا فراسوی مرزهای علم است.

 

 


 

[1] . paradoxical

[2] . Christopher Hichens

[3] . Natalie Angier

 تام فلین، ویراستار Free Inquiry  این نکته را به قوت بیان کرده است (در مقاله ای با عنوان "لحظه ی سرنوشت ساز سکولاریسم"  Free Inquiry26:3, 2006, 16-17 )  : اگر ما بیخدایان تنها و منکوب شده هستیم، فقط باید خودمان را سرزنش کنیم. از حیث شماره، ما قوی هستیم. بیایید زورهایمان را روی هم بگذاریم. "

*  هنگامی که ناپلئون از لاپلاس، ریاضیدان مشهور، پرسید که چگونه توانسته بدون ذکری از خدا کتابش را بنویسد، لاپلاس جواب داد: "آقا، من به این فرضیه نیازی ندارم."

فقر لاادری گری

آن مسیحی هیکل داری که از بالای
منبر نمازخانه ی قدیمی مدرسه با شور و شوق ما را موعظه می کرد، حرمت مکتومی برای
بیخدایان قائل بود. آنان دست کم جسارت ابراز عقاید مخبّط خود را دارند. اما واعظ ما
اصلاً تحمل لاادریان را نداشت: آدم هایی ضعیف النفس، احساساتی، آب دوغ خیاری، هرزه
و هُرهُری. تا حدی حق با آن واعظ بود، اما دلایل اش کاملاً غلط بودند. به همان
سیاق، به گفته ی کوئنتن دولابُدویر[1]،
هیو روس ویلیامسون[2]
که مورخی کاتولیک بود، "به مؤمنان کاتولیک معتقد و نیز به بیخدایان معتقد احترام می
گذاشت.اما تحقیر خود را نثار هرهری مسلک های میانه گیر بی جربزه ای  می کرد  که در
میانه ی این میدان معلق و وارو می زنند."[27]

 

هیچ اشکالی ندارد که وقتی
شواهدی له یا علیه یک مدعا نداریم، لاادری گری پیشه کنیم. در این حالت لاادری گری
موضع معقولی است. وقتی از کارل ساگان پرسیدند که آیا در جهان های دیگر حیات وجود
دارد، با افتخار جواب داد که در این مورد لاادری [اگنوستیک] است. وقتی ساگان از
پاسخ قاطع امتناع کرد، مصاحبه گر باز به او اصرار کرد که "توی دل" اش در این باره
چه فکر می کند. و او پاسخی فراموش نشدنی داد: "اما من سعی نمی کنم با دلم فکر کنم.
همین قدر کافی است که قضاوت را تا زمان حصول شواهد به تعویق بیاندازیم." [28] بحث
وجود حیات فرازمینی همچنان گشوده است. هر دو طرف بحث می توانند استدلال های خوبی
اقامه می کنند، اما از شواهد فعلی، جز سایه زدنی بر احتمالات حامی یکی از دو طرف
بحث بر نمی آید. در بسیاری از پرسش های علمی، لاادری گری موضع  مناسب است؛ مثلاً در
این باره که علت انقراض جانوران در پایان عصر پرمیان، بزرگ ترین انقراض جمعی در
تاریخ فسلی، چه بوده، علت می تواند برخورد یک شهاب بوده باشد، حادثه ای که در پرتو
شواهد فعلی، با احتمال بیشتر می توان گفت علت انقراض دایناسورها بوده،  اما ممکن هم
هست حادثه ی دیگری، یا ترکیبی از حوادث دیگر، علت انقراض عصر پرمیان بوده باشند.
لاادری گری درباره ی علل هردوی این انقراض ها معقول است. اما در باره ی پرسش از
وجود خدا چه؟ آیا باید درباره ی خدا هم لاادری باشیم؟ برخی با قطعیت گفته اند بلی،
و اغلب با لحنی گفته اند که زیادی  راسخ می نماید. آیا حق با آنهاست؟

 

من بحث خود را از تمایز نهادن
میان دو نوع لاادری گری آغاز می کنم. نخست لاادری گری موقتی در عمل یا

TAP[3]

است. این قسم میانه گیری هنگامی معقول است که یک پاسخ قاطع
و مشخص موجود باشد، اما هنوز شواهدی برای دستیابی به آن پاسخ موجود نباشد (یا شواهد
مفهوم نشده باشند، یا وقت کافی برای ملاحظه ی شواهد نباشد و الخ).   مثلاً در پرسش
از علت انقراض پِرمیان، TAP
موضع معقولی است. چون حقیقتی آن بیرون هست و امید داریم که روزی آن را بدانیم، گرچه
در حال حاضر نمی دانیم.

  بالای صفحه

اما یک قسم عمیقاً چاره ناپذیر
دیگر از لاادری گری هم هست، که من آن را
PAP
می نامم (مخفف لادری گری دائمی اصولی[4]).
طریقه ی PAP از لاادری
گیری مناسب پرسش هایی است که هر قدر هم که شواهد گرد آوریم  نمی توانیم پاسخی
برایشان بیابیم، چون اصولاً  شواهدی برشان مترتب نیست. این پرسش ها در سپهری
متفاوت، یا در بعدی دیگر، فراسوی حیطه ی شواهد قابل دستیابی سیر می کنند. یک نمونه
ی این پرسش ها، آن لطیفه ی قدیمی فلسفی است که آیا تو هم مثل من قرمز می بینی؟ شاید
آنچه برای تو قرمز می نماید برای من سبز باشد، یا اصلاً رنگی باشد که در خیال من هم
نمی گنجد. فیلسوفان این پرسش را از زمره ی پرسش هایی می دانند که هرگز پاسخ داده
نخواهد شد. هر قدر هم که شواهد جدید فراهم کنیم پاسخ این پرسش را به ما نمی دهند. و
برخی از دانشمندان و دیگر روشنفکران هم معتقداند – به نظرم زیادی مشتاقانه – که
پرسش وجود خدا هم به این مقوله ی تا ابد دست نیافتنیِ
PAP تعلق دارد. با این
دیدگاه، چنان که خواهیم دید، اغلب به نحو غیرمنطقی قیاس می کنند که احتمال درستی
فرضیه ی وجود خدا و فرضیه ی عدم وجود او دقیقاً معادل است. من مدافع دیدگاهی کاملاً
مخالف هستم: لاادری گری درباره ی وجود خدا قویاً به مقوله ی موقتی یا
TAP تعلق دارد. حال چه خدا
موجود باشد و چه نباشد. این یک پرسش علمی است؛ ممکن است روزی پاسخ اش را بدانیم، و
در این حین می توانیم با قوت در مورد احتمال وجود خدا اظهار نظر کنیم.

 

در تاریخ اندیشه ها، نمونه هایی
از پرسشهایی پاسخ یافته را می یابیم که قبلاً فراسوی مرزهای دانش می شمردند. آگوست
کُنت[5]،
فیلسوف مشهور فرانسوی، به سال 1835 درباره ی ستارگان نوشت: "ما هرگز، به هیچ طریقی،
قادر نخواهیم بودکه کُنه ستارگان را پژوهش کنیم، و ترکیبات شیمیایی  و ساختار کانی
شان را بشناسیم." حتی پیش از اینکه کُنت این کلمات را بنویسد، فراونهوفر با طیف
نگارش شروع به تحلیل ترکیب شیمیایی خورشید کرده بود. امروزه طیف نگاران با تحلیل
شیمیایی دقیق از ترکیبات دوردست ترین ستارگان، کُنت را بهت زده می کنند [29]. فارغ
از لاادری گری اخترشناسانه ی کُنت، این حکایت هشداردهنده، دست کم ما را وا می دارد
تا از بی پروا حکم به درستی لاادری گری [اگنوستیسیم] ابدی نکنیم. با این حال،
هنگامی که نوبت به خدا می رسد، فیلسوفان و دانشمندان فراوانی چنین می کنند. اول از
همه مبدع خود واژه ی اگنوستیک، توماس هاکسی  چنین کرد [30].

 

هاکسلی معنای واژه ی ابداعی خود
[اگنوستیک] را در پاسخ حملاتی که به آن شد تشریح کرد. رئیس کالج پادشاهی لندن،
عالیجناب دکتر والس، تحقیر خود را چنین نثار "اگنوستیسیم جبونانه" ی هاکسلی کرد:

 

او می تواند
خود را اگنوستیک بخواند؛ اما تسمیه ی اصلی او یک نام قدیمی تر است: او کافر[6]
است، یعنی بی ایمان است. شاید واژه ی کافر طنین نامطبوعی داشته باشد. شاید او باید
نام جدیدی اختیار می کرد. برای آدم چیز نامطبوعی است، و باید باشد، که صاف و پوست
کنده بگوید که به عیسی مسیح اعتقاد ندارد.

  بالای صفحه

اما هاکسلی آدمی نبود که چنین
تحقیری را بر خود روا دارد. و پاسخ او به سال 1889 به همان چزّانندگی بود که از او
انتظار داریم (گرچه هرگز از طریق ادب خارج نشد: این بولداگ داروین، دندان های خود
را در مکتب طعن و کنایه ی ویکتوریایی تیز کرده بود). سرانجام پس از اینکه حق دکتر
والس را کف دستش گذاشت، به واژه ی "اگنوستیک" پرداخت و شرح داد که چطور به آن رسیده
است. او یاد آور شد که،

 

[دیگران]
کاملاً مطمئن بودند که به قسمی "گنوسیس" [شناخت] دست یافته اند – یعنی کم و بیش با
موفقیت مسئله ی هستی را گشوده اند؛ در حالی که من کاملاً مطمئن بودم که چنان شناختی
ندارم، و اعتقاد قوی داشتم که این مسئله ناگشودنی است. و همنوا با هیوم و کانت، نمی
توانستم مغرورانه بیاندیشم که به زودی به چنان شناختی نائل خواهم شد... پس لختی
اندیشیدم، و چیزی را که عنوان مناسب "اگنوستیک" بود دریافتم.

 

در ادامه ی این سخنرانی، هاکسلی
توضیح می دهد که اگنوستیک ها [لاادریان] هیچ نظام عقیدتی [درباره ی  دین] ندارند،
چه نفیاً و چه اثباتاً.

 

در حقیقت
اگنوستیسیم یک نظام عقیدتی نیست، اما روشی است که درباب دین بر اصلی واحد تکیه
دارد... به نحو ایجابی، این اصل را می توان چنین بیان کرد: در امور عقلانی تا
آنجایی که عقلت تو را می برد، بی هیچ ملاحظه ای  با او همراهی کن. و به نحو سلبی:
در امور عقلانی وانمود نکن که نتایج ثابت نشده یا ثابت نشدنی قطعیت دارند. به همین
خاطر من به مسلک اگنوستیک گرویدم، که می گوید اگر آدمی کل نگر و استوار باشد نباید
از نگریستن رویارو به عالم شرمگین شود، درچنته ی آینده هرچه که می خواهد باشد.

 

از دید یک دانشمند این سخنان
حکیمانه می آیند و هیچ کس کوچک ترین ایرادی  به هاکسلی نمی گیرد.  اما ظاهراً
هاکسلی در بحث ناممکنی مطلق اثبات یا رد وجود خدا، از سایه روشن های احتمالات
چشم می پوشد. این حقیقت که ما نتوانیم  وجود چیزی را ثابت یا رد کنیم،  وجود یا عدم
آن را علی السویه نمی کند. فکر نمی کنم هاکسلی با این نکته ی من مخالفت می کرد، و
به گمانم موقعی هم که او مخالف این نکته می نمود سعی بلیغ  داشت تا با قبول یک
موضع، موضع دیگرش را حفظ کند. چنین تلاشی گاهی از همه ی ما سر می زند.

  بالای صفحه

برخلاف هاکسلی، پیش نهاده ی من
این است که فرضیه ی وجود خدا یک فرضیه ی علمی است ، مثل همه ی فرضیه های دیگر.  حتی
اگر آزمودن آن در عمل دشوار باشد، متعلق به همان جعبه ی

TAP

یا سئوالات موقتی است، درست مثل فرضیات مربوط به انقراض دوران های
پرمیان و کرتاسه. پرسش وجود یا عدم وجود خدا، پرسش از یک فکت علمی درباره ی عالم
است، که اگر پاسخ اش در عمل کشف نشدنی باشد، در اصل کشف شدنی است. اگر خدا وجود
داشت و می خواست وجودش را آشکار کند، می توانست برهانی قاطع به نفع خود  ارائه دهد.
و حتی اگر وجود یا عدم وجود خدا هیچ گاه به نحوی با قطعیت اثبات یا رد نشود، با
شواهد در دست و استدلال می توان احتمالی بعید از 50 درصد را تخمین زد.

 

پس بگذارید ایده ی طیف احتمالات
را جدی بگیریم و داوری آدمی درباره ی وجود خدا را در این طیف میان دو حدّ متضاد
قطعیت بگذاریم. این طیف پیوسته است، اما می توان آن را به هفت بخش تقسیم بندی کرد.

 

  1. خداباوری قوی. احتمال 100 درصدی وجود خدا، به قول کارل گوستاو
    یونگ[7]
    "من باور ندارم، می دانم"
  2. احتمال بسیار قوی اما کمتر از 100 درصد. بیخدایی در عمل. "من به
    قطع نمی دانم، اما قویاً به وجود خدا باور دارم و زندگانی ام را برپایه ی این
    باور پی می گیرم."
  3. احتمال بالای 50 درصد اما نه خیلی بالا. به لحاظ فنی لاادری اما
    مایل به خداباوری. "من خیلی نامطمئن ام، اما مایل ام به خدا باور داشته باشم."
  4. دقیقاً 50 درصد. لاادری گری کاملاً بیطرفانه. "احتمال وجود یا
    عدم وجود خدا کاملاً علی السویه است."
  5. پایین تر از 50 درصد، اما نه خیلی پایین تر. به لحاظ فنی لاادری
    اما مایل به بیخدایی. "نمی دانم خدا وجود دارد یا نه اما متمایل به شکاکیت هستم."
  6. احتمال خیلی پایین، اما بیش از صفر. بیخدایی در عمل. "نمی توانم
    قطعاً بدانم که اما فکر می کنم که وجود خدا خیلی نامحتمل است، و زندگی ام را
    برپایه ی نبودن اش پی می گیرم.
  7. بیخدایی قوی. "می دانم که خدایی نیست، به همان قطعیتی که که یونگ
    'می داند' که خدایی هست."

  بالای صفحه

برای من جای شگفتی خواهد بود
اگر ببینم که که عده ی زیادی در مقوله ی 7 می گنجند. این مقوله را برای تقارن با
مقوله ی 1، که کاملاً پرطرفدار است درج کرده ام. سرشت ایمان این است که شخص می
تواند، مثل یونگ، چیزی را  بدون داشتن دلایل کافی باور کند (یونگ همچنین معتقد بود
که کتاب های خاصی در کتابخانه اش خود به خود با صدایی مهیب منفجر شده اند).
بیخدایان ایمان ندارند؛ و عقل محض هم نمی تواند شخص را به یقین کامل درباره ی عدم
وجود قطعی چیزی برساند. بنابراین در عمل مقوله ی 7 کم طرفدارتر از مقوله ی متضادش،
یعنی 1 است که هواخواهان سینه چاکی دارد. من خود را جزو مقوله ی  6 می دانم، اما با
تمایل به سوی مقوله ی 7 – لاادری گری من در مورد خدا فقط به قدر لاادری گری ام
درمورد پریان ته باغ است.

 

این طیف احتمالات به خوبی با

TAP (لاادری گری در
عمل) جور در می آید. با نگاه سطحی چنین می نماید که می توان
PAP (لاادری گری دائمی اصولی)
را در میانه ی این طیف نهاد، که احتمال وجود خدا را 50 درصد محسوب می کند، اما این
نگاه درست نیست. لاادریان PAP
با قطعیت معتقداند که درباب وجود خدا، چه نفیاً و چه اثباتاً، هیچ نمی توان گفت.
این پرسش، در نظر لاادریان PAP،
اصولاً پاسخ ناپذیر است، و آنها باید قاطعانه از درج خود در هر جای این طیف
احتمالات تن زنند. این که من نمی توانم بدانم که آیا رنگ قرمز  شما همان رنگ سبز من
است، این احتمال را 50 درصد نمی سازد. گزاره ی محل بحث بی معنا تر از آن است که
بتوان با احتمالات شأنی به آن داد. با این حال، این خطای رایجی است، که باید بازهم
به آن بپردازیم، تا از فرض پاسخ ناپذیر بودن پرسش وجود خدا به این نتیجه نلغزیم که
وجود یا عدم وجود خدا هم-احتمال اند. 

 

یک طریق دیگر بیان این خطا،
نکته ی مربوط به زحمت اثبات[8]
است، که برتراند راسل با ظرافت در حکایت قوری سماوی بیان کرده است. [31]

 

بسیاری از سخت
کیشان چنان سخن می گویند که انگار وظیفه ی ردّ جزمیات قدیمی بر عهده ی شکاکان است.
این مسلماً اشتباه است. اگر من ادعا کنم که بین زمین و مریخ یک قوری چینی هست که در
مداری بیضوی به دور خورشید می گردد، هیچ کس نخواهد توانست اظهارم را رد کند، البته
به شرطی که بادقت بیافزایم که این قوری چنان کوچک اشت که حتی قوی ترین تلسکوپ ها هم
آن را آشکار نمی کنند. اما اگر بگویم که چون کسی نمی توانم سخن ام را رد کند، پس
عقل هیچ بشری نباید در صحت حرف ام شک کند، آن وقت بقیه حق دارند فکر کنند که دارم
چرند می گویم. اما اگر کتب باستانی بر وجود آن  قوری صحه گذاشته بودند، و هر یکشنبه
آن را به عنوان حقیقتی مقدس تعلیم داده بودند،  و در مدرسه در ذهن بچه ها فرو کرده
بودند، درنگ در باور بدان نشان انحراف قلمداد می شد و شکاک را در عصر روشنگری محتاج
روان درمانی و در اعصار پیش تر محتاج مفتش عقاید می نمود.

  بالای صفحه

ما وقت مان را برای ردّ قوری
سماوی هدر نمی دهیم چون، تا آنجا که من می دانم، کسی قوری سماوی نمی پرستد.

§
اما اگر مجبورمان کنند، در اظهار بی اعتقادی به وجود قوری پرنده درنگ نخواهیم کرد.
با این حال، به بیان دقیق همگی ما باید لاادریِ  قوری باشیم: ما نمی توانیم
به قطع و یقین ثابت کنیم که چنین قوری ای وجود ندارد. اما در عمل، ما از لاادریِِ
قوری فراتر می رویم و به بی-قوری میل می کنیم.

 

دوستی دارم  که یهودی بار آمده
و هنوز برای ابراز وفاداری به سنت  مراسم سَبَث و دیگر مناسک یهودی را رعایت می
کند. او خود را "لاادریِ کرم دندان" می خواند و معتقد است که وجود خدا هم بیش از
وجود کرم دندان  محتمل نیست. شما نمی توانید هیچ کدام از این فرضیه ها را رد کنید،
و هر دو هم به یک میزان نامحتمل اند. او درست همان قدر که بی-کرم دندان است، بی-خدا
هم هست. و درباره ی هر دو هم به یک میزان لاادری است.

 

البته قوری راسل، تمثیلی از
بینهایت چیز دیگر است که وجودشان را می توان تصور کرد، اما نمی توان رد کرد. کلارنس
دارو[9]،
وکیل بزرگ آمریکایی، گفته است "من به خدا اعتقاد ندارم، همان طور که به کلثوم ننه
اعتقاد ندارم." اَندرو مولر روزنامه نگار هم عقیده دارد که التزام هر دین خاصی "
غریب تر از این نیست که معتقد باشیم جهان به شکل متوازی الأضلاعی است که دو زاویه ی
حاده ی  آن را دو خرچنگ سبزرنگ غول آسا به نام های اسمرالدا و کیث محکم با چنگک خود
می فشارند. [32]. اما مثال محبوب فیلسوفان یک تکشاخ نادیدنی، ناشنیدنی لمس نکردنی
است که وجود یا عدم اش،  نقل محفل بچه های دبستانی در کَمپ کوئست*
است. در حال حاضر یک خدای محبوب بر روی اینترنت، - که به
قدر یهوه یا هر خدای دیگر ردناپذیر[10]
است – دیو اسپاگتی پرنده[11]
می باشد، که بسیاری مدعی چند رشته تماس با او شده  اند. [33] من خوشحال شدم وقتی
دیدم که کتاب انجیل دیو اسپاگتی پرنده هم منتشر شده  [34] و با اقبال فراوان
مواجه شده است.  من شخصاً این کتاب را نخوانده ام، اما وقتی می دانید انجیلی
صحت دارد، چه نیازی به خواندن هست؟ در ضمن، یک انشعاب بزرگ هم تا به حال در این
دیانت ایجاد شده، که به تشکیل کلیسای رفرم یافته ی دیو اسپاگتی پرنده
انجامیده است. [35]

 

مقصود از ذکر همه ی این مثال
های نو-نوار این است که همگی ردناپذیر هستند، و با این حال هیچ کس فکر نمی کند که
که فرضیه های وجود و عدم وجودشان علی السویه صحت دارند. حرف راسل این است  که زحمت
اثبات بر دوش مؤمنان است نه غیرمؤمنان. و حرف من این نکته ی مربوط به آن است که بخت
وجود قوری (دیو اسپاگتی \ اسمرالدا و کیث\ تکشاخ و الخ) با بخت عدم وجوشان برابر
نیست.

  بالای صفحه

هر آدم عاقلی می پذیرد که
ردناپذیر بودن قوری های پرنده، به کارهیچ استدلال جالبی نمی آید. هیچ کدام از ما
التزامی در خود احساس نمی کنیم که هیچ یک از میلیون ها چیز عجیب و غریبی را که یک
ذهن خلاق یا شوخ طبع می تواند خلق کند رد کنیم. وقتی  از من می پرسند که آیا بیخدا
هستم، یک راهکار جالب این است که به سوأل کننده خاطرنشان می کنم که او هم در قبال
زئوس، آپولو، آمون، رع، میترا، بعل، ثور، واتو، گوساله ی طلایی و دیو اسپاگتی پرنده
بیخداست. من فقط یک خدا پیش تر می روم.

 

ما خود را ملزم می بینیم که
شکاکیت عمیق خود را که به بی باوری تمام عیار پهلو می زند بیان کنیم – جز در مورد
تکشاخ ها، کرم های دندان و خدایگان یونانی، رومی، مصری و وایکینگ، که (امروزه)
نیازی نیست به خودمان زحمت بدهیم. در مورد خدای ابراهیمی اما، لازم است به خود زحمت
دهیم، چون بخش عظیمی از مردمی که این سیاره را با آنان شریک هستیم عمیقاً به وجودش
باور دارند. حکایت قوری راسل نشان می دهد که شیوع اعتقاد به خدا، در قیاس با شیوع
اعتقاد به قوری پرنده، منطقاً  زحمت اثبات را بر دوش طرف دیگر نمی اندازد، گرچه
ظاهراً  از لحاظ سیاست عملی چنین می کند. اینکه شما نمی توانید عدم وجود خدا را
ثابت کنید مطلبی پیش پا افتاده و پذیرفته شده است، البته به این معنا که ما هرگز
نمی توانیم به قطع و یقین عدم وجود هر چیزی را ثابت کنیم. نکته ی مهم این نیست که
آیا خدا ردناپذیر است (که چنین نیست) بلکه این است که آیا وجوش محتمل است یا
نه. این موضوع دیگری است. در مورد برخی چیزهای ردناپذیر می توان گفت که احتمال
وجودشان خیلی کمتر از احتمال وجود چیزهای ردناپذیر دیگر است. هیچ دلیلی ندارد که
خدا را از ملاحظات درون طیف احتمالات مصون بداریم. و مسلماً هیچ دلیلی هم ندارد که
فرض کنیم که چون خدا را نه می توان رد کرد و نه اثبات، پس احتمال وجودش 50 درصد
است. چنان که خواهیم دید،

خلاف این مطلب صادق است.

 بالای صفحه
 

ادامه >>
نوما

[1]
. Quentin de la Bedoyere

[2]
. Hugh Ross Williamson

2. مخفف:

Temporary Agnosticism in Practice

[4]

.
Permanent
Agnosticism in Principle

[5]

.
Auguste Comte

[6]

.
 infidel

[7]

. Carl Gustav
Jung، روانشناس و روانکاو سوئیسی.

[8]
. burden of proof

§
 شاید من در این قضاوت عجله کرده باشم. روزنامه ی
ایندیپندنت یکشنبه 5 ژوئن 2005 حاوی این خبر بود: "مقامات مالزیایی می گویند که
فرقه ای مذهبی که یک قوری مقدس به ابعاد یک خانه ساخته، از قوانین شهرسازی تخطی
کرده است." همچنین نگاه کنید به اخبار بی بی سی


http://news.bbc.co.UK/2hi/asia-pacific/4692039.stm
.

[9]
. Clarence Darrow

*
 Camp Quest
یک سازمان آمریکایی است که اردوهای تابستانی کاملاً
دلپذیری برگزار می کند. برخلاف دیگر اردوهای تابستانی آمریکا که تابع آداب
پیشاهنگی و دینی هستند، کمپ کوئست، که توسط ادوین و هلن کیگن در کنتاکی بنا
نهاده شد، توسط اومانیست های سکولار اداره می شود، و کودکان را تشویق می کند تا
خود با دید شکاکانه بیاندیشند و و در عین حال با گردش های خارج شهر  اوقات خوشی
را نیز بگذرانند (www.camp-quest.org). 
امروزه کمپ کوئست های دیگری با رویه ی مشابه در تنسی، مینسوتا، میشیگان، اوهایو
و کانادا شکل گرفته اند.

[10]
. undisprovable

[11]
. Flying Spaghetti Monster

 بالای صفحه

مردان کوچک سبز رنگ

فرض کنید تمثیل قوری پرنده ی
برتراند راسل را درباره ی وجود حیات فرازمینی به کار گیریم – همان موضوعی که
ساگان را وا
داشت تا آن پاسخ به یاد ماندنی را بدهد و بگوید که با ته دلش نمی
اندیشد. ما وجود حیات فرازمینی را هم ما نمی توانیم رد کنیم، و تنها موضع معقول،
همانا لاادری گری است. اما این فرضیه دیگر مهمل نمی نماید. ما دیگر آن را بی درنگ
بعید نمی دانیم. بر پایه ی شواهد ناکامل مان می توانیم استدلال های جالبی درباره ی
این فرضیه داشته باشیم، و می توانیم شواهدی را ذکر کنیم که موجب کاهش عدم اطمینان
مان می شوند. اگر دولت مان پول هنگفتی صرف ساختن تلسکوپ هایی می کرد که تنها هدف
ساختن شان جستجوی قوری های پرنده در آسمان بود خشمگین می شدیم. اما می توانیم
بپذیریم که برای پروژه ی سِتی


*

(جستجوی حیات فرازمینی) بودجه ای صرف ساخت رادیوتلسکوپ هایی
شود که به امید یافتن نشانه هایی از حیات های هوشمند بیگانه، آسمان را می کاوند.

 

من کارل ساگان را ستودم چون او
تفکر از ته دل درباره ی احتمال وجود حیات فرازمینی را طرد کرد. اما می توانیم 
ارزیابی عاقلانه ای از ملزومات تخمین این احتمال داشته باشیم (چنان که خود ساگان
داشت). این ارزیابی می تواند صرفاً با فهرست کردن  مجهولات مان آغاز شود، همان طور
که در معادله ی مشهور دِرِک، به قول پُل دیویز، احتمالات را گرد می آوریم. مطابق
این معادله، برای تخمین تعداد تمدن های جداگانه تکامل یافته در جهان باید سه مؤلفه
را در هم ضرب کنیم. این سه مؤلفه عبارتند از تعداد ستارگان، تعداد سیارات شبیه زمین
در هر منظومه، احتمالات این دو، و مؤلفه های دیگر که لازم نیست در اینجا همه را ذکر
کنم چون مقصودم فقط این است که کمیت همگی این مؤلفه ها مجهول اند، یا تخمین شان با
حاشیه ی بزرگی از خطا همراه است. وقتی این همه مؤلفه در هم ضرب شوند که همه شان
کاملاً یا تقریباً به طور کامل مجهول اند ، حاصل محاسبه – تعداد تخمینی تمدن های
بیگانه – چنان خطای سترگی در بر دارد که لاادری گری را معقول ترین گزینه می نماید،
اگر آن را تنها موضع بخردانه نسازد.

 

امروزه برخی مؤلفه های معادله ی دِرِک شناخته شده تر از زمانی
هستند که او نخستین بار در سال 1961 این معادله را پیش نهاد. آن موقع، تنها منظومه
های شناخته شده، منظومه ی شمسی ما، و نیز منظومه وارهای قمری مشتری و زحل بودند.
بهترین تخمین ما از تعداد منظومه های جهان بر پایه ی مدل های نظری همراه با نگرش
غیررسمیِ " اصل میانمایگی"[1]
بود. بنا بر اصل میانمایگی (که حاصل درس های تاریخی نامطمئن مأخوذ از کپرنیک، هابل
و دیگران است) زیستگاه ما در کیهان هیچ چیز غیرمعمولی ندارد. شوربختانه، خود اصل
میانمایگی توسط اصل "آنتروپیک" (فصل 4 را ببینید) عقیم شده است: اگر منظومه ی شمسی
ما در حقیقت تنها منظومه ی موجود در جهان می بود، دقیقاً همان جایی می بود که ما،
به عنوان کسانی که در مورد چنین موضوعاتی می اندیشیم، باید در آن می زیستیم. صِرفِ
وجود ما می تواند به نحو عطف به ما سبق تعیین کند که ما در جایی به غایت غیرمعمول
زندگی می کنیم. 

 

اما تخمین امروزی فراوانی منظومه های شمسی، دیگر مبتنی بر اصل
میانمایگی نیست؛ بلکه بر پایه ی شواهد مستقیم است. طیف نگاری ، الاهه ی انتقام از
پوزیتیویسم کُنت، باز کارگشا شده است. ما با تلسکوپ به سختی می توانیم سیارات اطراف
ستارگان دیگر را مستقیماً  ببینیم. اما کشش گرانشی سیارات گردان به دور یک ستاره
موقعیت آن ستاره را مغشوش می کند، و طیف نگارها[2]
می توانند، دست کم موقعی که سیاره ی اغتشاش گر بزرگ باشد،  جابجایی دوپلری حاصل را
در طیف ستاره تشخیص دهند. در زمان نگارش این متن، عمدتاً با اعمال این روش، 170
منظومه ی سیاره ای را شناخته ایم  که گرد 147 ستاره  می گردند [44]. تا زمانی که
شما این متن را می خوانید این رقم مسلماً فزونی یافته است. تاکنون، این ستاره ها
"مشتری" های عظیم الجثه بوده اند، زیرا تنها مشتری ها آن قدر بزرگ هستند که بتوانند
در طیف ستاره هایشان اغتشاش هایی ایجاد کنند در حیطه ی قابل اکتشاف اسپکتروسکوپ های
امروزی باشد.

 

اکنون دست کم تخمین کمّی ما در
مورد یکی از مؤلفه های قبلاً نامعلوم معادله ی دِرِک، بهبود یافته است. این امر
لاادری گری ما در قبال مقدار نهایی معادله را کاسته است، گیریم که این کاهش چشمگیر
نباشد. ما هنوز هم باید در قبال وجود حیات در سیارات دیگر لا ادری بمانیم – اما
اندکی کمتر لاادری، چرا که جهل مان اندکی کمتر شده است. علم می تواند لاادری گری را
ذره ذره بکاهد، گرچه هاکسلی  معلق وارو می زد تا این نکته را در مورد پرسش از خدا
را منکر شود. برخلاف احتراز احترام آمیز هاکسلی و گولد و خیلی کسان دیگر، ادعای من
این است که پرسش از وجود خدا اصولاً و تا ابد فراسوی حیطه ی اختیارات علم نیست.
همان طور که علم، خطای انتظار کُنت در مورد شناخت ترکیب ستارگان را نشان
داده، و همان طور که احتمال وجود حیات در مدار اطراف ستارگان را افزوده، می تواند
دست کم به نحو احتمالاتی به قلمرو لاادری گری نیز بتازد.

 

تعریف من از فرضیه ی وجود خدا،
شامل واژه های "فراانسانی" و "فراطبیعی" بود. برای تشریح تفاوت این دو، تصور کنید
که رادیو تلسکوپی بتواند در عمل سیگنالی از یک حیات فرازمینی دریافت کند و بی شبهه
نشان دهد که ما در کیهان تنها نیستیم. اما، این که چه سیگنالی را می توان نشانه ی
متقاعد کننده ای برای حیات دانست، پرسش عبثی نیست. یک روش خوب پاسخ گویی این است که
پرسش را وارونه کنیم. ما چه کار هوشمندانه ای باید بکنیم تا حضور خود را به مخاطبان
کیهانی مان بشناسانیم؟ پالس های ریتمیک افاقه نمی کنند. جوسلین بِل بِرنِل،
اخترشناس رادیویی که نخستین بار پولسار را در سال 1967 کشف کرد، از دقت 1.33 ثانیه
ای تناوب نوسان های پولساری شگفت زده شد و شوخ طبعانه آنها را سیگنال های مَکس
(مردان کوچک سبزرنگ)[3]
نام نهاد. سپس تر، او پولسار دیگری در جای دیگری از آسمان یافت که دوره ی تناوب
نوسانی آن متفاوت بود، و از شر فرضیه ی مَکس خلاص شد. ممکن است ریتم های مترونومی
حاصل پدیده های طبیعی و غیرهوشمند فراوانی باشند، از شاخه های آویزان گرفته، تا
قطره های ریزان، از تأخیر زمانی در لوپ های فیدبک خود تنظیم گرفته تا چرخش و دوران
اجرام آسمانی. امروزه بیش از هزار پولسار در کهکشان ما یافت شده اند، و عموماً
پذیرفته شده که پولسارها ستارگان نوترونی دوّاری هستند که مانند امواج نورانی،
انرژی رادیویی می پراکنند. جالب است ستاره ای را تصور کنیم که در زمانی در مقیاس
چند ثانیه به دور خود می گردد (تصور کنید شبانه روز ما به جای 24 ساعت، 1.33 ثانیه
بود) اما ستاره های نوترونی همه چیزشان جالب است. نکته در اینجاست که اکنون پولسار
را پدیده ای صرفاً  فیزیکی می دانیم و نه پرداخته ی هوش.

 

بسیار محتمل است که تمدن های
فرازمینی، چه بتوانیم بشناسیم شان و چه نتوانیم، فراانسانی باشند. چنان  خداوار
باشند که در تصور هیچ متألهی نگنجند. دستاوردهای فنآورانه شان در نظر ما همان قدر
فراطبیعی نماید که دستاوردهای قرن بیست و یکمی ما در نظر یک دهقان قرون وسطایی.
تصور کنید واکنش چنان دهقانی در برابر لپ تاپ، تلفن موبایل، بمب هیدروژنی یا جمبوجت
چگونه خواهد بود. چنان که آرتور سی کلارک در قانون سوم اش یادآور می شود: "هر
فنآوری به قدر کافی پیشرفته از معجزه تمیزدادنی نیست." اعجاب  معجزات  فنآوری ما
برای باستانیان کمتر از اعجاب روایات شکافتن دریا توسط موسی یا راه رفتن عیسی بر
روی آب نیست. اعجاب بیگانگانی که سیگنال های سِتی بر ما هویدا کنند کمتر از اعجاب
خدایگان نخواهد بود ، درست  همان طور که تمدن های عصر حجر میسیونرها را خدایگان
پنداشتند چون با تفنگ ها، تلسکوپ ها، کبریت ها و سالنامه هایشان که خسوف بعدی را
پیشگویی می کرد به سراغ آن بیچاره ها رفته بودند ( و البته از این افتخار بادآورده
تمام و کمال سوءاستفاده کردند).

 

پس چگونه بدانیم که حیات های
پیشرفته ی سِتی خدایگان اند یا نه؟ به چه معنا ممکن است فراانسانی باشند اما
فراطبیعی نباشند؟ به معنایی بسیار مهم، که مقصود اصلی این کتاب است. تفاوت کلیدی
میان خدایگان و موجودات فرازمینیِ خداوار، در ویژگی هایشان نیست بلکه در منشاء شان
است. موجوداتی که به قدر کافی پیچیده باشند که واجد هوش شوند حاصل فرآیندی طبیعی
اند. مهم نیست وقتی با چنین موجوداتی مواجه شویم چقدر به نظرمان خداوارباشند، مهم
این است که منشاء خدایگانی ندارند. برخی نویسندگان داستان های علمی- تخیلی ، مانند
دانیل اف. گالوی[4]
در کتاب دنیای بدلی، گفته اند که چه بسا ما درون یک شبیه سازی کامپیوتری
زندگی می کنیم، که توسط یک تمدن بسیاربسیار عالی تر طرح ریزی شده است ( و من نمی
دانم چگونه می توان  این ادعا را رد کرد). اما خود آن شبیه سازان باید از جای دیگری
آمده باشند. قوانین احتمالات ابداً اجازه نمی دهند که آنان بدون نیاکان ساده تری
یکباره  پا به عرصه ی وجود نهاده باشند. وجود آنان هم احتمالاً مرهون قسمی تکامل
داروینی است (که شاید ناشناخته باشد): به اصطلاح دانیل دِنِت: محصول قسمی "جراثقال"
چرخ دنده ای[5]
اند و نه یک "قلاب فضایی"[6]
[45]. قلاب های فضایی – از جمله همه ی خدایان – لمحات اعجاز اند. حقّاً از
پس تبیینی بر نمی آیند و بیش از آنکه تبیین گر باشند، خود طالب تبیین اند. جراثقال
ها اما، ابزارهایی تبیینی اند که واقعاً تبیینی ارائه می دهند. انتخاب طبیعی،
جراثقال قهرمان همه ی اعصار است. این جراثقال، حیات را از بساطت بدوی اش برکشیده و
بر چنان ارتفاعات گیج کننده ی پیچیدگی، زیبایی و طرح وارگی رسانده که امروزه ما را
حیران می سازد.  این مطلب، درونمایه ی فصل 4 است، تحت عنوان "چرا به احتمال قریب به
یقین خدایی نیست". اما نخست، پیش از ادامه ی بحث ام از بی باوری ایجابی به وجود
خدا، خود را مسئول کارسازی برهان های ایجابی باور به وجود خدا می بینم.  برهان هایی
که در درازنای تاریخ پیش نهاده اند.

  بالای صفحه

ادامه >>


برهان های وجود خدا

*
 Search for Exterritorial Intelligence (SETI)

[1]
. principle of mediocrity

[2]
. spectroscope

 

[3]
. Little Green Men: LGM

[4]
. Daniel F. Galouye

[5]
. ratchting crane

[6]
. skyhook

 

مکتب تکامل گرایی نِویل چمبرلین

یک انگیزه ی ثانوی دانشمندان
متمایل به مکتب نوما – بی ربطی علم با فرضیه ی وجود خدا – احتمالاً یک رویکرد سیاسی
خاص آمریکاییان است، که در واکنش به تهدید خلقت گرایان پوپولیست مطرح شده است. علم
در بخش هایی از ایالات متحده، در معرض هجمه ی اپوزیسیونی است کاملاً سازمان یافته،
با تشکیلات سیاسی قوی، و مهم تر از همه، ثروتمند، که آموزش نظریه ی تکامل را به
چالشی سخت می گیرد. دانشمندان آن دیار حق دارند که خود را در معرض تهدید بیابند چرا
که بیشتر بودجه ی تحقیقاتی در نهایت توسط دولت تأمین می شود و نمایندگان برگزیده ی
ملت باید علاوه بر شهروندان آگاه ، پاسخگوی خلق جاهل متعصب هم باشند.

 

در پاسخ به چنین تهدیدی،
بارزترین واکنش لابی تکامل گرا در مرکز ملی آموزش علم[1]
شکل گرفته است. اوگنی اسکات، رئیس این مرکز، فعالیت خستگی ناپذیری در ترویج علم
دارد و اخیراً کتابی با عنوان
تکامل گرایی در برابر خلقت گرایی[2] 

نگاشته است. یکی از سیاست های اصلی مرکز آموزش علوم، جذب و بسیج اعتقادات
"معقول" دینی بوده است، یعنی خیل کلیسا روندگانی که هیچ مشکلی با تکامل ندارند و می
توانند آن را بی ربط به ایمان خود (یا حتی به طریق غریبی مؤید آن) بیابند.  لابی
تکامل گرا می کوشد خیل روحانیون، متألهان و مؤمنان غیربنیادگرایی را جذب کند که از
بدنام شدن دین توسط خلقت گرایی شرمنده اند. یک طریق نیل به این هدف، معلق وارو زدن
برای پذیرش مکتب نوما است – یعنی پذیرش این که علم کاملاً برای دین بی خطر است زیرا
علم دخلی به مدعاهای دینی ندارد.

 

دیگر چهره ی پرفروغ این رویکرد
که می توانیم آن را نحله ی تکامل گرایی نویل چمبرلین

[3]
بخوانیم، مایکل روس[4]
فیلسوف است. روس جنگجوی مؤثری علیه خلقت گرایی بوده است [39] چه با قلم و چه در
محکمه. او خود را بیخدا می خواند، اما در مقاله اش در
پلی بوی[5]

چنین دیدگاه را اختیار می کند:

ما عاشقان علم
باید دریابیم که دشمنِ دشمنِ ما دوست ماست. اغلب می بینیم که تکامل گرایان وقت خود
را صرف تاختن به متحدان بالقوه شان می کنند. این نکته به ویژه درباره ی تکامل
گرایان سکولار صادق است. بیخدایان وقت شان را بیشتر صرف تاراندن مسیحیان همدل می
کنند تا مخالفت با خلقت گرایان. هنگامی که ژان پل دوم در نامه ای نوشت که داروینیسم
را می پذیرد، پاسخ ریچارد داوکینز صرفاً این بود که پاپ، ریاکاری است که نمی تواند
درباب علم صادق باشد، و شخص داوکینز اصولاً یک بنیادگرای صادق را ترجیح می دهد.

 

از دیدگاه تاکتیکی محض، می
توانم جذابیت سطحی مقایسه ی روس را با موضوع جنگ علیه هیتلر مقایسه کنم: "وینستون
چرچیل و فرانکلین روزولت استالین و کمونیسم را دوست نداشتند. اما به خاطر جنگ با
هیتلر دریافتند که مجبورند با اتحاد جماهیر شوروی همکاری کنند. به همین قیاس، کلیه
ی تکامل گرایان هم باید با هم علیه خلقت گرایان مبارزه کنند." اما من در نهایت
ترجیح می دهم ایراد خود به این دیدگاه را از قول همکار ژن شناس ام در دانشگاه
شیکاگو، جری کوین نقل کنم که می گوید روس:

 

" از فهم سرشت
حقیقی دعوا بازمانده است. این دعوا تنها میان تکامل گرایی در برابر خلقت گرایی
نیست. نزد دانشمندانی مانند داوکینز یا ویلسون [ادوارد ویلسون زیست شناس نامی
هاروارد]، جنگ واقعی میان خردگرایی و خرافات است. علم تنها یکی از شکل های
خردگرایی است. خلقت گرایی فقط یکی از نشانگان چیزی است که ما آن را دشمنی عظیم تر
می دانیم: دین. درحالی که دین می تواند بدون خلقت گرایی موجود باشد، خلقت گرایی نمی
تواند بدون دین موجود باشد. [40]

 

من در یک نکته با خلقت گرایان
اتفاق نظر دارم. آنان مانند من، و برخلاف "مکتب چمبرلین"، اصلاً مکتب نوما و
قلمرومندان جداگانه ی آن را نمی پذیرند. خلقت گرایان نه تنها هیچ علاقه ای به
مرزبندی چمنزار علم ندارند، بلکه  هیچ چیز را دلپذیرتر از لگدمال کردن سراسر این
چمنزار با  چکمه های آلوده ی خود نمی یابند. و در این نبرد از هیچ حربه ای هم
فروگذار نمی کنند. در همه ی قصبات پشت کوه آمریکایی وکلای خلقت گرایان در تعقیب
تکامل گرایانی هستند که آشکارا خود را بیخدا می خوانند. مع الأسف، می دانم که نام
من هم در این ماجراها دخیل می شود. این تاکتیک کارآمدی است زیرا اعضای هیئت منصفه
که به طور کتره ای انتخاب می شوند محتملاً شامل کسانی هم خواهد بود که با این
اعتقاد بارآمده اند که بیخدایان تجسم خود شیطان هستند، و با بچه بازها یا "تروریست
ها" (معادل امروزی جادوگران قرون وسطی و کمونیست های دوره ی مک کارتی) قابل قیاس
اند.  هر وکیل خلقت گرایی که مرا به محکمه بکشاند، می تواند به راحتی بپرسد: "آیا
آشنایی تان با نظریه ی تکامل در گرایش شما به بیخدایی مؤثر بوده است؟" و من مجبورم
که این مطلب را تصدیق کنم، و یکباره نظر هیئت منصفه نسبت به من بر می گردد. برعکس،
پاسخ محکمه پسند یک سکولاریست به این پرسش چنین خواهد بود که: "عقاید دینی من، یا
فقدان چنین عقایدی نزد من، موضوعی خصوصی است، که نه ربطی به محکمه دارد و نه به علم
من." اما به دلایلی که در فصل 4 شرح خواهم داد من نمی توانم صادقانه چنین پاسخی
بدهم.

 

مادلین بانتینگ، روزنامه نگار
گاردین، مقاله ای نوشت با عنوان "چرا لابی خلقت هوشمندانه خدا را برای خلق ریچارد
داوکینز شکر می گوید" [41] به نظر می رسد او با هیچ کس جز مایکل روس مشورت نکرده
است تا جایی که مقاله اش می توانست به قلم خود روس هم باشد*.
دَن دِنِت در پاسخی که به این مقاله داد، نقل قول بجایی از عمو رموس آورد:

 

برایم جالب
است که دو بریتانیایی – مادلین بانتینگ و مایک روس – گرفتار حقه ی یکی از شهیرترین
کلاهبرداران فولکلور آمریکا شده اند (چرا لابی خلقت هوشمندانه خدا را برای خلق
ریچارد داوکینز شکر می گوید، 27 مارس). وقتی کاک خرگوش[6]
گرفتار کاک روباه می شود، به او التماس می کند: "اوه، کاک روباه، هر کاری می کنی،
جان خودت مرا داخل آن بوته های زشت رُز ننداز!" روباه دقیقاً همین کار را می کند و
کاک خرگوش جان به در می برد. وقتی هم که ویلیام دِمبسکی، تبلیغات چی آمریکایی، در
نوشته هایش به ریچارد داوکینز متلک می پراند که نیکوکاری خود را نسبت به مکتب خلقت
هوشمند ادامه دهد، بانتینگ و روس گولش را می خورند! " کاک روباه، حرف رک و راست تو
– که می گویی زیست شناسی تکاملی منکر وجود خدای آفریننده است –  آموزش زیست شناسی
در مدارس را به مخاطره می اندازد، چون تعلیم این چیزها تخطی از جدایی کلیسا و حکومت
می باشد!" درست است. اصلاً شما باید فیزیولوژی را هم تلطیف کنید، چون می گوید که یک
باکره نمی تواند بزاید... . [42]

 

کل این قضیه، از جمله قصه ی کاک
خرگوش در بوته های رُز را می توان در وبلاگ پی. زد. مِیِرزِ زیست شناس پی گرفت، که
به زبان شیرینی هم نگاشته شده است.

 

حرف من این نیست که همکارانم در
لابی استمالت حتماً ناصادق هستند. ممکن است آنها صادقانه به مکتب نوما معتقد باشند،
گرچه من نمی توانم بفهمم که آنها چگونه به کلیت قضیه می اندیشند و تناقضات درونی
این دیدگاه را در ذهن خود حلاجی می کنند. در اینجا نیازی به پیگیری این مطلب نیست،
اما خوب است کسانی که در پی فهم اظهارنظرهای دانشمندان درباب دین هستند، از زمینه ی
سیاسی قضیه غافل نشوند: امروزه جنگ های سورآل فرهنگی آمریکا را پاره پاره کرده اند.
در فصل های بعد هم به استمالت جویی از نوع نومایی خواهیم پرداخت. در اینجا من به
بحث لاادری گری باز می گردم و بحث امکان رفع تدریجی جهل ما و کاهش قابل اندازه گیری
عدم اطمینان ما در قبال وجود یا عدم وجود خدا را پی می گیرم .

  بالای صفحه



ادامه >> 
مردان
کوچک سبز رنگ

[1]
. National Center for Science Education (NCSE)

[2]
. Evolutionism vs. Creationism

[3]

.  نویل چمبرلین (نخست وزیر بریتانیا 1937- 1940) به
خاطر اتخاذ سیاست "استمالت" در قبال آلمان هیتلری شهره است. سیاستی که کامیاب
نشد و نتوانست جاه طلبی نازی ها در راه انداختن جنگ جهانی دوم  را فرو نشاند.
گزینش نام چمبرلین برای این مکتب تکاملی، تلمیحی است برای نقد رویکرد های
استمالت جویانه ی آنان در قبال خلقت گرایی. م

[4]
. Michael Ruse

[5]
. Playboy

*
 همین نکته در مورد مقاله ی "هنگامی کیهان شناسی فرو می
ریزد" در نیویورک تایمز، 22 ژانویه ی 2006 ، نوشته ی روزنامه نگار محترم جودیت
شولوایتز هم صادق است. اول قاعده ی جنگی ژنرال مونتگومری این بود که "به مسکو
حمله نبر". خوب است اول قاعده ی روزنامه نگاری درباره ی علم هم این باشد که
"دست کم با یک نفر دیگر غیر از مایکل روس هم مشورت کن."

[6]

.  Brer Rabbit
شخصیت داستانی حقه بازی که ریشه در فولکلور آفریقایی
دارد
و توسط داستان
های جوئل چندلر هریس (1848- 1908) در فرهنگ آمریکایی به شهرت رسید.

 

نوما

درست همان طور که هاکسلی معلق
وارو می زد تا اگنوستیسیم را کاملاً بی طرف معرفی کند، و آن را درست در میانه طیف
هفت رده ای من از باور دینی بنشاند، خداباوران هم از سوی دیگر طیف، همان معلق وارو
زدن را  با دلایل مشابه پیشه کرده اند. آلیستر مک گراثِ[1]
الاهیدان این تلاش را کانون کتاب خود خدای داوکینز: ژن ها، مِم ها و منشاء حیات
قرار داده است. او پس از ارائه ی  خلاصه ای از آثار علمی من، که به نحو تحسین
برانگیزی منصفانه است، ظاهراً تنها یک ایراد را برای ردّ دیدگاه من یافته: مشکل
انکارناپذیر اما به طرز فضاحت بار ضعیف در دیدگاه شما این است که نمی توانید وجود
خدا را رد کنید. من هنگام خواندن کتاب مک گراث، صفحه پشت صفحه در حاشیه می نوشتم
"قوری". مک گراث  هم  ذکر خیری از توماس هاکسلی می کند و  می گوید " هاکسلی که هم
از خداباوران و هم از بیخدایان به خاطر اظهارات جزمیِ فاقد شواهد تجربی شان به تنگ
آمده بود، اعلام کرد که پرسش خدا را نمی توان بر پایه ی روش علمی پاسخ داد."

 

در ادامه، مک گراث به همین سیاق
از استیون جی گولد نقل قول می کند: " و برای چند میلیون اُمین بار از جانب همه ی
همکاران ام  (چه در شب نشینی های دانشکده و چه در مقالات عالمانه) می گویم: علم
اصلاً نمی تواند ( با روش های معتبر خود) در باب احتمال سروری خدا بر جهان فتوی
دهد. ما نه می توانیم وجود خدا را  تأیید کنیم و نه انکار؛ ما به عنوان دانشمند
اصلا نمی توانیم سخنی درباره اش بگوییم." گذشته از  لحن سرشار از اطمینان، و
تقریباً مرعوب کننده ی سخن گولد، این سخن حقیقتاً  چه توجیهی دارد؟ چرا ما، به
عنوان دانشمند، نباید درباب خدا اظهار نظر کنیم؟ و چرا قوری راسل، یا دیو اسپاگتی
پرنده هم به همین سان از گزند شکاکیت علمی مصونیت نیابند؟ چنان که به زودی مدلل
خواهم کرد، جهانی با یک سرور آفریننده  بسیار متفاوت از جهانی بدون چنین سروری
خواهد بود. پس چرا موضوع وجود خدا مناسب بررسی علمی نباشد؟

 

گولد در یکی از کتاب های کمتر
تحسین شده اش با عنوان
سنگ های اعصار[2]

این ایده را تا حد کسالت باری بسط می دهد. در این کتاب او واژه ی نوما[3]
را برای اختصار عبارت " قلمرومندان ناهمپوشان"[4]
مطرح می کند.

 

شبکه ی یا
قلمرو علم، حوزه ی تجربی را می پوشاند: اینکه جهان از چه ساخته شده (فکت)  و چرا
این طور کار می کند (نظریه).  قلمرو دین، حوزه ی معانی غایی و  ارزش های اخلاقی را
در بر می گیرد. این دو قلمرو همپوشان نیستند، و تمام قلمروها را هم محاط نمی کنند
(مثلاً، قلمرو هنر و معنای زیبایی را در نظر بگیرید).  با نقل یک کلیشه ی قدیمی، می
توان گفت علم، دورانِ سنگ ها را می کاود و دین سنگ دوران ها را؛ علم چیستی آسمان را
می جوید، و دین عروج به آسمان را.

 

این مطلب دارای کمال صحت و
درستی می نماید، البته پیش از لحظه ای تأمل در آن. این پرسش های غایی چه هستند که
دین در محضرشان یک میهمان محترم است، اما  علم باید دم اش را روی کولش بگذارد و
محترمانه کنار برود؟

  بالای صفحه

مارتین رییز، اخترشناس برجسته ی
کمبریج که پیش تر از او یاد کردم، کتابش با عنوان مأوای کیهانی ما را با طرح
دو پرسش غائی قابل ذکر  و دادن دو پاسخ نوما-پسند آغاز می کند. "نخستین راز برجسته
این است که چرا اصلاً چیزی وجود دارد. چه چیزی روح حیات را بر معادلات دمیده، و
آنها را در جهان واقعی تحقق بخشیده است؟ چنین پرسش هایی فراسوی علم هستند؛ قلمرو
فیلسوفان و الاهیون اند." اما من ترجیح می دهم بگویم که اگر این پرسش ها حقیقتاً
فراسوی قلمرو علم اند، پس به قطع و یقین فراسوی قلمروی الاهیون نیز هستند ( برایم
جالب است بدانم که فیلسوفان درباره ی اینکه مارتین رییز آنها را با الاهیون هم کاسه
کرده چه فکر می کنند). مایلم از این هم پیش تر روم و بپرسم که اصلاً چرا می توان 
گفت که الاهیون قلمرو ای دارند. من همواره  سخن رئیس سابق دانشکده مان در
آکسفورد را به خاطر می آورم. یک الاهیدان جوان تقاضای یک بورس تحقیقاتی کرده بود.
تز دکترای او درباب الاهیات مسیحی، رئیس دانشکده ی ما را واداشت تا بگوید "من
عمیقاً شک دارم که این اصلاً یک رشته باشد." 

الاهیدانان چه مهارتی دارند که
دانشمندان ندارند و به کار پرسش های عمیق کیهانی می آید؟ در کتاب دیگری سخنان یک
اخترشناس آکسفوردی را نقل کرده ام که وقتی یکی از این پرسش های عمیق را  از او
پرسیدم، گفت: "آه، اینجا ما به ورای قلمروی علم می رویم. و باید شما را به دوست
خوبان جناب کشیش رجوع دهم." من آن موقع به قدر کافی حاضر جواب نبودم که پاسخی را
بدهم که بعدا نوشتم: "اما چرا به کشیش رجوع کنم؟ و نه به باغبان یا سرآشپز؟" چرا
دانشمندان در برابر جاه طلبی های متألهان، درباره ی پرسش هایی که الاهیون هم مسلماً
بیش از خود دانشمندان شایستگی جواب دادن شان را ندارند، چنین جبونانه سر تکریم فرود
می آورند؟

 

مطابق کلیشه ای ملالت بار (که
برخلاف بسیاری از کلیشه ها، حتی درست هم نیست) علم معطوف به پرسش از
چگونگی[5]

است،  درحالی که تنها الاهیات می تواند پرسش از
چرایی[6]

را پاسخ دهد. اما اصلاً پرسش از چرایی چگونه پرسشی است؟ هر پرسشی
که با واژه ی "چرا" شود، پرسش درستی نیست، مثلا: چرا تکشاخ ها توخالی هستند؟ برخی
از این پرسش ها حتی ارزش جواب دادن هم ندارند، مثلا: انتزع چه رنگی است؟ امید چه
بویی دارد؟ هر جمله ی سئوالی که ساخت دستوری درستی داشته باشد، لزوماً پرسش معنادار
یا شایان توجهی نیست. و اصلاً معلوم نیست که اگر علم نتواند به یک پرسش معنادار
پاسخ دهد، پس دین می تواند.

  بالای صفحه

شاید پرسش های حقیقتاً عمیق و
پرمعنایی باشند که تا ابد فراسوی مرزهای علم قرارگیرند. شاید نظریه ی کوانتوم به
آستانه ی این فهم ناپذیرها رسیده باشد. اما اگر علم نتواند برخی پرسش های غائی را
پاسخ گوید، چرا باید فکر کنیم که دین می تواند؟ به گمانم هیچ یک از آن اخترشناسان
آکسفوردی و کمبریجی واقعاً معتقد نباشد که الاهیون تخصصی خاص دارند که به مدد آن می
توانند پرسش هایی را که برای علم  زیاده از حد ژرف اند پاسخ گویند. به گمانم هر دوی
این اخترشناسان فقط برای عرض ادب معلق وارو زده اند: متألهان هیچ سخن درخوری درباره
ی هیچ چیز دیگر ندارند؛ پس بگذارید ارزنی جلویشان بریزیم تا مشغول پرسش هایی شوند
که هیچ کس نمی تواند پاسخ دهد و چه بسا هرگز هم پاسخی نداشته باشند. برخلاف این
دوستان اخترشناس، من موافق نیستم که باید ارزنی جلو متألهان ریخت.  من اصلاً هیچ
دلیل خوبی نمی یابم که الاهیات (برخلاف تاریخ انجیل، ادبیات و غیره) اصلاً یک رشته
ی مطالعاتی باشد.

 

با این حال، همگی ما می توانیم
موافق باشیم که دخیل کردن علم در بحث از ارزش های اخلاقی، دست کم، مسئله برانگیز
است. با این حال، آیا گولد واقعاً می خواهد حق تمییز خوب و بد را به دین
واگذارد؟ این که هیچ چیز دیگری نمی تواند به خرد آدمی یاری رساند، دلیل نمی
شود تا زمام کل امور را به دین بسپاریم. و بالآخره باید از خود بپرسیم این نقش باید
به  کدام دین محول شود؟ دینی که ما اتفاقاً در مکتب آن بار آمده ایم؟ بعد بپرسیم
باید به کدام فصل، از کدام کتاب انجیل رجوع کنیم؟ (چون بسیاری از مطالب اناجیل
کاملاً ناهمخوان یا با هر معیاربخردانه ای شنیع اند. چه بسیار علمایی که انجیل را
خوانده اند و به این نتیجه رسیده اند که انجیل برای کیفر زناکاری، جمع آوری هیزم در
سَبَت، و اهانت به والدین، مجازات اعدام را توصیه می کند. اگر سِفر تثنیه و
لویتیکوس [کتاب های سوم و پنجم از عهد عتیق] را رد کنیم، (همان طور که همه ی مدرن
های روشنفکر چنین می کنند)، با چه معیارهایی می توانیم تصمیم بگیریم که باید کدام
یک از ارزش های اخلاقی دین را بپذیریم؟ آیا باید میان ادیان جهان دوره
بگردیم و آنی را که آموزه های اخلاقی اش بیشتر به مذاق مان خوش می آید برگزینیم؟
اگر چنین باشد، هنوز باید بپرسیم با چه معیاری باید دست به گزینش بزنیم؟ و اگر برای
گزینش از میان اخلاقیات ادیان، معیارهای مستقلی داریم چرا میانبر نزنیم و بدون رجوع
به ادیان، مستقیماً سراغ گزینش اخلاقی نرویم؟ در فصل 7 به این پرسش ها بازخواهم 
گشت.

  بالای صفحه

من اصلاً باور نمی کنم که گولد
چندان معتقد به نوشته هایش در کتاب سنگ های اعصار باشد. چنان که گفتم، همگی
ما متهم ایم که معلق وارو می زنیم تا در برابر حریفی بی شأن اما نیرومند، مؤدب
باشیم، و به نظرم مقصود کتاب گولد هم جز این نیست. می توان درک کرد که او واقعاً به
مضمون اظهارات اش در مورد اینکه علم در مقابل پرسش از وجود خدا هیچ حرفی برای گفتن
ندارد، اعتقاد داشته است: "ما نه می توانیم وجود خدا را  تأیید کنیم و نه انکار؛ ما
به عنوان دانشمند اصلا نمی توانیم سخنی درباره اش بگوییم." این به لاادری گری دائمی
و بازگشت ناپذیر راه می برد؛ یک
PAP
تمام عیار. سخن گولد بدان معناست که علم حتی نمی تواند پاسخی احتمالاتی به
پرسش از وجود خدا بدهد.  این مغالطه ی بسیار رایج – که بسیاری مانند وِرد تکرارش می
کنند، اما شک دارم که خیلی هایشان درست به آن اندیشیده باشند – حاکی از نگرشی ست که
من آن را "فقر لاادری گری" می خوانم. در ضمن، خود گولد هم یک لاادری بیطرف نبود،
بلکه در عمل قویاً مایل به بیخدایی بود. اگر او هیچ حرفی درباره ی وجود خدا ندارد،
چگونه چنان داوری هایی می کند؟
 

مطابق فرضیه ی وجود خدا، عامل
فراطبیعی ای وجود دارد که آفریننده و حافظ جهان است و حتی با انجام معجزه در کار
جهان مداخله می کند. این معجزات، مستلزم تخطی موقتی از قوانین تغییرناپذیری هستند
که خود خدا وضع کرده است – دست کم بسیاری از روایت های این فرضیه چنین مدعایی
دارند. ریچارد سوینبرن، یکی از برجسته ترین متألهان بریتانیا، در کتاب خود آیا
خدایی هست؟
کاملاً در این مورد صراحت دارد:  

 ادعای
خداباور این است که خدا قدرت خلق، حفظ و نابودی هرچیزی، چه خرد و چه کلان، را دارد.
 او می تواند اشیا را به هر قسمی به حرکت وادارد... می تواند سیارات را چنان
بگرداند که کپلر کشف کرد، یا باروت را چنان خلق کند که با زدن جرقه ای منفجر شود؛ و
نیز می تواند سیارات را جور دیگری بگرداند، و عناصر شیمیایی را دیگرگونه بیآفریند
تا در شرایطی متفاوت از شرایط فعلی منفجر شوند. خداوند محدود به قوانین طبیعت نیست؛
او واضع این قوانین است و هرگاه اراده کند می تواند آنها را تغییر دهد یا معوق
بگذارد.  

  بالای صفحه

به همین سادگی، نه؟! این نگرش
هرچه که باشد فرسنگ ها با نوما

 فاصله دارد. و دانشمندان معتقد به مکتب "قلمرومندان ناهمپوشان"،
هر باور دیگری که داشته باشند، باید بپذیرند که جهانی آفریده ی یک خالق هوشمند
فراطبیعی، بسیار متفاوت از جهانی فاقد چنین خالقی است. حتی اگر آزمودن این تفاوت
بنیادی در عمل آسان نباشد. این نکته، زیرآب این حکم اغواگرِ آسوده ساز را می زند که
علم باید در قبال مدعای وجودی اصلی دین، سکوت کامل پیشه کند. حضور یا غیاب یک
اَبَر-هوشِ آفریننده، بی شک یک پرسش علمی است، حتی اگر در عمل قابل پاسخگویی نباشد
– یا تاکنون امکان پاسخگویی اش فراهم نشده باشد. همین مطلب درباره ی صحت و سقم
داستان های معجزه هم صدق می کند. داستان هایی که دین برای تأثیرنهادن بر مؤمنان
بدان ها متوسل می شود.
 

آیا پدرِ عیسی انسان بود، یا
مادرش در زمان تولد او باکره بود؟ چه شواهد موجود برای پاسخ گویی این پرسش کافی
باشند و چه نباشند، این پرسشی کاملاً علمی است که در اصل پاسخ واحدی دارد: بلی یا
خیر. آیا عیسی، الیعاذر مرده را زنده کرد؟ آیا خود عیسی پس از سه روز مصلوب بودن
زنده شد؟ هر کدام از این پرسش ها پاسخی دارند، پاسخ هایی که علمی هستند،  چه در عمل
بتوانیم آن ها را بیابیم و چه نتوانیم. به فرض بعید، اگر شواهد مرتبط با این پرسش
ها فراهم شوند، باید از روش علمی محض برای پاسخ دهی شان بهره جوییم. برای دراماتیک
کردن موضوع، فرض کنید باستان شناسان دی ان آ ی عیسی را بیابند و پس از بررسی آن
نتیجه بگیرند که عیسی حقیقتاً پدری نداشته است. آیا می توانید تصور کنید که در این
صورت مدافعان دین شانه هایشان را بالا بیاندازند و حرف پرتی از این قبیل بزنند که:
" خوب که چی؟ شواهد علمی هیچ ربطی به پرسش های الاهیاتی ندارند. این قلمروها
جداگانه اند! ما فقط به پرسش های غائی و ارزش های اخلاقی می پردازیم. نه دی ان آ و
نه هیچ شاهد دیگری نمی تواند تفاوتی در قضیه ایجاد کند، چه نفیاً و چه اثباتاً." 

کل این داستان، مطایبه ای بیش
نیست. می توانید بر سر همه ی دارایی تان شرط ببندید که اگر چنین شواهد علمی ای پیدا
شود، غریو شادی الاهیون گوش فلک را کر خواهد کرد. محبوبیت نوما فقط به این خاطر است
که هیچ شاهدی به نفع فرضیه ی وجود خدا در دست نیست. هرگاه  کوچک ترین شاهدی دال بر
صحت باورهای دینی یافت شود، متکلمین لحظه ای در دور انداختن نوما درنگ نخواهند کرد.
ازمتألهان نخبه که بگذریم، شک دارم که این به اصطلاح معجزات، قوی ترین دلایل مؤمنان
برای ایمان شان باشند (و حتی خود آن نخبگان هم داستان معجزات را به صرف تحکیم بیضه
ی دین به خورد  مؤمنان ساده دل می دهند)؛ و معجزات، بنا به تعریف، تخطی از قوانین
علم هستند.

  بالای صفحه

به نظر می رسد که کلیسای
کاتولیک از یک سو حامی نوما می نماید و از سوی دیگر انجام معجزه را شرط لازم برای
احراز مقام  قدیسی محسوب می کند. پادشاه فقید بلژیک به خاطر موضع گیری اش علیه سقط
جنین نامزد مقام قدیسی شد. اکنون تحقیقاتی جدی در جریان است تا ببینند آیا می توان
به دعاهایی که پس از مرگ آن اعلیحضرت در حق اش شده شفای معجزه آسایی  منسوب کرد یا
خیر. شوخی نمی کنم. این قضیه صحت دارد، و این رویه ای عام در داستان قدیسان است. به
نظرم کل این قضیه برای محافل نخبه تر کلیسایی مایه ی شرمندگی باشد.  این که  چرا
محافلی که شایسته ی نام نخبه باشند دست از کلیسا بر نمی دارند هم، خود رازی است به
همان عمق  رازهای دیگرِ محبوب متألهان.  

درمورد معجزات، گولد ناگزیر
باید این پاسخ را بپذیرد که  نتیجه ی مکتب نوما یک حراج دوسویه است. همین که دین
گام در چمنزار علم بگذارد و با معجزه گری شروع به دخالت در امور عالم واقع کند،
دیگر در مفهوم گولد از دین نمی  گنجد، و نقش مرضی الطرفین آن زایل می شود. اما توجه
داشته باشید که دین عاری از معجزه ی مورد نظر گولد، مقبول بیشتر مؤمنان کلیسارو یا
قائم الصلاة نیست. در حقیقت چنین دینی سخت به کام مؤمنان معتقد تلخ می آید.  آلیس،
پیش از آنکه به سرزمین عجایب فرو رود، در مورد کتابی که خواهرش می خواند گفت: خدایی
که نه معجزه می کند نه دعاها را اجابت می کند چه فایده ای دارد؟ تعریف مطایبه آمیز
آمبروز بیِرس[7]
از فعل "عبادت کردن" را به خاطر آورید: "خواست به تعلیق درآمدن قوانین عالم به خاطر
عرضحال گویی که به بی ارزشی خود معترف است." بعضی قهرمانان ورزشی معتقداند که خدا
کمک شان می کند تا پیروز شوند – البته در مقابل حریفانی که به نظر نمی رسد استحقاق
کمتری برای امدادهای غیبی داشته باشند.  بعضی رانندگان معتقداند که خدا برایشان جای
پارک نگه می دارد – که ناگزیر باید این کار را به بهای محروم کردن بقیه انجام دهد.
این نوع خداباوری به نحو خجالت آوری شایع است، و بعید است معتقدان آن  بتوانند نظر
مساعدی به مکتب (ظاهراً) معقول نومایی داشته باشند.  

با این تفاصیل، بگذارید از گولد
پیروی کنیم و به یک دین حداقلیِ نامداخله گر بسنده کنیم. یعنی، نه معجزه ای در کار
باشد، نه مراوده ای شخصی میان ما و خدا، نه به سخره گرفتن قوانین فیزیک، نه دست
درازی دین به چمنزار علم. دست بالا، دروندادی[8]
الاهی در شرایط اولیه ی جهان دخیل باشد، چنان که درگذر زمان، ستارگان، عناصر، شیمی
و سیارات شکل می گیرند ، و حیات تکامل می یابد. آیا به یقین می توان گفت که این
جدایشی مکفی است؟ آیا مکتب نوما می تواند از چالش این دین فروتنانه تر و بی فروغ تر
سرافراز درآید؟  

خوب شاید شما این طور فکر کنید.
اما پیش نهاده ی من این است که حتی یک خدای نوماییِ نامداخله گر هم، گرچه کمتر از
خدای ابراهیمی خشن و دست و پاچلفتی است، اما اگر با دیده ی انصاف و تدقیق بدان
بنگرید، همچنان یک فرضیه ی علمی است. به مطلب بازگردم: جهانی که در آن فقط ما باشیم
و باقی هوش های آهسته تکامل یابنده ی دیگر، بسیار متفاوت از جهانی است که وجودش
معلول طراحی هوشمندانه باشد. قبول دارم که در عمل ممکن است تمییز این دو نوع جهان
آسان نباشد. با این حال، فرضیه ی طراحی غائی ویژگی های کاملاً خاصی دارد، و تنها
آلترناتیو آن یعنی تکامل تدریجی، به معنای وسیع تکامل، هم به هکذا. این دو فرضیه، 
قریب به آشتی ناپذیری اند.  هیچ فرضیه ای غیر از تکامل نمی تواند تبیینی برای وجود
باشنده هایی ارائه دهد که ایجادشان بدون تکامل، ناممکن می نماید. و چنان که در فصل
4 نشان خواهم داد، نتیجه ی این استدلال برای فرضیه ی وجود خدا مهلک است.

  بالای صفحه

ادامه >>

آزمایش بزرگ دعا

 

[1]
. Alister McGrath

[2]
Rocks of Ages, S.J. Gould

[3]
. NOMA

[4]

.
  non-overlapping magiseral

[5]
. how questions

[6]
. why questions

[7]

 Ambrose
Bierce: روزنامه نگار و طنزنویس آمریکایی؛ نویسنده ی
داستان های کوتاه با تم مرگ و وحشت. م

[8]
. input

 

چندخداباوری

این که چرا باید حرکت از
چندخداباوری به تک خداباوری را یک پیشرفت تعالی-بخش بدیهی محسوب کرد معلوم نیست.
اما با شوخ طبعی وافر می توان حدس زد که اگر سیر این پیشرفت ادامه یابد بالآخره
آخرین خدای باقیمانده هم کنار گذاشته می شود و به بیخدایی می رسیم – همان فرضی که
ابن ورّاق[1]
(نویسنده ی کتاب چرا مسلمان نیستم؟ مطرح می کند.  دائرة المعارف کاتولیک
به یک ضربت قلم چندخداباوری و بیخدایی را رد می کند: " بیخدایی رسمی، دُگمی
متناقض است، و هرگز در عمل نتوانسته نظر مساعد تعداد قابل توجهی از آدمیان را جلب
کند. همین طور چندخداباوری ، که گرچه به راحتی در تصور عامه می گنجد، اما هرگز نمی
تواند رضایت خاطر یک فیلسوف را جلب کند." [17]

 

تک خداباوری شونیستی تا همین
اواخر در قانون مؤسسات  خیریه ی انگلستان و اسکاتلند مندرج بود، و خیریه های وابسته
به ادیان چندخدایی را از شمول تخفیف های مالیاتی محروم می کرد،  اما به مؤسسات
خیریه ای که  ادیان تک خدایی را تبلیغ می کردند حال اساسی می داد و از بازرسی های
سختگیرانه ی مصارف آن وجوه، که بایسته ی  یک دولت سکولار است، چشم می پوشید. من
آرزو داشتم  که عضوی از اجتماع محترم هندوان بریتانیا را وادارم تا پا پیش بگذارد و
علیه این تبعیض متفرعنانه در قبال چندخداباوری ، کارزاری مدنی  راه بیاندازد.

 

البته، بسی بهتر آن است  که
دولت تخفیف های مالیاتی جهت حمایت از کلیه ی مذاهب را کنار بگذارد. این کار ثمرات
عظیمی دارد، به ویژه در آمریکا که مبلغ پول های فارغ از مالیاتی  که کلیساها  به
جیب می زنند و صرف فربه تر کردن تله ونجلیست[2]
های پولدار می شود سر به آسمان می زند. واعظی به نام اورال رابرتز زمانی در
تلویزیون اعلام کرد که اگر در راه خدا 8 میلیون ندهید خودم را می کشم. باورکردنی
نیست، ولی  کلک اش قشنگ گرفت، معاف از مالیات! امورات رابرتز هنوز به خوبی می گذرد
می گردد، همین طور  امورات 'دانشگاه اورال رابرتز' در توسلای اوکلاهاما. ساختمان
این دانشگاه که 250 میلیون دلار خرج برداشته، که تمام اش از عطایای الاهی خود خدا
تأمین شده، که فرموده است: "دانشجویان را چنان بار آور که به ندای من گوش جان
بسپارند، به آنجا روند که نور من کم فروغ است، جایی که ندای مرا دشوار نیوشند، و
شفای مرا نشناسند، حتی دورترین جای زمین باشد. تلاش آنان از تو فراتر می رود، و من
چنین خشنود می گردم."

  بالای صفحه

وقتی خودم را به جای یک مبلغ
هندو می گذارم، می بینم باید پند "اگر نمی توانی مخالف ات را شکست دهی، به او
بپیوند" را آویزه ی گوش کنم. و بگویم چندخداباوری من در حقیقت چندخداباوری نیست
بلکه تک خداباوریست  در جامه ی مبدَل. فقط یک خدا وجود دارد که همان براهمای خالق ،
ویشنوی محافظ ، شیوای مخرّب، و خدایگان زن ساراساواتی، لاکسمی و پارواتی (همسران
براهما، ویشنو و شیوا)، گانِش خدای پیلتن، و چند صد خدای دیگر است که همگی بروزات
یا تجسّدات پروردگار یکتا هستند.

 

مسیحیان باید از این سفسطه بازی
خوشنود شوند. چرا که  در قرون وسطا جوی های مُرَکب، اگر نگوییم  خون، هدر داده اند
تا "راز" تثلیث را تشریح کنند، و انحرافاتی مانند شرک آریوسی را سرکوب کنند. آریوس
اسکندرانی، در قرن چهارم میلادی منکر شد که عیسی و خدا
هم-جوهر[3]
(یعنی از جوهر یا ذات واحد) بوده باشد. شاید بپرسید، حالا این اصلاً یعنی چی؟
"جوهر" چیست؟ معنای "ذات" دقیقاً چیست؟ تنها پاسخ معقول این است که "تقریباً هیچ".
با این حال این مجادله عالم مسیحی را برای یک قرن دوپاره کرد، و امپراتور کنستانتین
فرمان داد که همه ی نسخه های کتاب آریوس را بسوزانند.  جهان مسیحی بر سر مهملات
دچار تفرقه و شقاق شد – شیوه ی الاهیات[4]
همواره چنین بوده است.

 

آیا یک خدا داریم در سه جزء یا
سه خدا در یک جزء؟ دائرة المعارف کاتولیک موضوع را در خلال یک شاهکار
استدلال الاهیاتی برایمان روش می کند:

 

در وحدتِ جوهر
الوهیت، سه شخص است، پدر، پسر و روح القدس. این سه شخص حقیقتاً از هم متمایز هستند.
لذا به حکم فتوای آثانازیایی: "پدر خداست، پسر خداست، روح القدس خداست، لکن سه خدا
نیست بلکه یک خداست."

 

انگار قضیه روشن نشده باشد، که
دائرة المعارف مذکور در ادامه از قدیس گریگوری معجزه گر، الاهیدان قرن سوم
هم نقل می کند که:

 

لذا در تثلیث
هیچ مخلوقی نیست، هیچ یک معلول دیگری نیست: هیچ کدام بر بقیه افزوده نشده که گویی
پیش تر موجود نبوده باشد، بلکه سپس تر وارد شده: لذا نه پدر هرگز بدون پسر بوده، نه
پسر بدون روح القدس: و این تثلیث مقدس تا ابد باقی و لایتغیر است.

  بالای صفحه

 معجزه گری جناب قدیس گریگوری،
به هرچه که بوده باشد، وضوح صادقانه ی کلام نمی توانسته باشد. کلام او نمونه ی شاخص
مغلق گویی مطلوب الاهیون است. این الاهیات – بر خلاف علم و دیگر شاخه های معارف 
انسانی – از قرن هجدهم به بعد هیچ تکانی نخورده است. تامس جفرسون می گفت " استهزا
تنها سلاحی است که در برابر مغلق گویی کارآیی دارد. برای بررسی عقلانی ایده ها ، آن
ایده ها باید روشن و متمایز باشند؛ و تاکنون هیچ کس ایده ی روشنی درباره ی تثلیث
پیش ننهاده است. هرچه بوده  اجّی مجّی شارلاتان هایی بوده که خود را مبلغان عیسی
خوانده اند." این سخن جفرسون هم مثل اغلب سخنانش درست است.

 

نکته ی دیگری که نمی توانم از
ذکر آن خودداری کنم، اعتماد به نفس متفرعنانه ی اصحاب دین است. آنان جزئیات ریز
اموری را ذکر می کنند که نه هیچ شاهدی برایشان می آورند  و نه شاهد آوردن در
موردشان مقدور است. چه بسا همین واقعیت که هیچ شاهدی برای رد یا تأیید نظرات
الاهیاتی در کار نیست، موجب خصومت حاد با کسانی  می شود که نظراتشان اندکی دیگرگونه
باشد.  این نکته خصوصاً  در مورد آموزه ی تثلیث بارز است.

 

جفرسون در نقد خود به
کالوینیسم  استهزایش را نثار آموزه ای کرد که، به قول او، "سه خدا هست".  اما شاخه
ای از مسیحیت که بیشتر با چندخداباوری لاس می زند و آن را با خدایگان بیشتر متورم
می سازد مذهب کاتولیک است. کاتولیک ها مریم باکره را هم به تثلیث افزوده اند. مریم
کاتولیکی "ملکه ی بهشت" است، الاهه ایست که از خدایگانی همه چیز جز اسم آن را دارد،
کسی است که در حین عبادت درست پشت سر خدا قرار دارد. پرستشگاه  کاتولیکی هم انباشته
از لشکر قدیسانی است که اگر خدایچه  نباشند، با قدرت مداخله و تشفّی شان در حیطه ی
تخصصی خود کاملاً نقش خدایگانی دارند. انجمن کاتولیک ها برای تسهیل امور مؤمنان
فهرستی از 5120 قدیس همراه با زمینه های تخصصی شان تهیه کرده است، از جمله قدیسانِ
متخصص در امور: دردهای شکمی، قربانیان تجاوز، بی اشتهایی، اسلحه فروشی، نعلبندی،
شکسته بندی، بمب سازی، و مشکلات تخلّی.[5]
سرود  کُر فرشتگان میزبان را هم فراموش نکنیم که در نُه وحله تنظیم شده است:
سرافیان، کروبیان، سریرها، سروران، فضایل، قدرت ها، قلمروها، سرفرشتگان (رؤسای تمام
میزبانان) و آن فرشتگان ساده ی قدیمی، از جمله نزدیک ترین رفیق ما، فرشته ی نگهبان
که همیشه ما را می پاید.  گیرایی اسطوره شناسی کاتولیک برای من، کمتر به خاطر هنر
نازل آن، و بیشتر به سبب لاقیدی سبکسرانه ای است که آئین کاتولیک در شاخ و برگ دادن
به جزئیاتی دارد که بی مهابا ابداع کرده است.

  بالای صفحه

پاپ ژان پل دوم بیش از همه ی
اسلاف اش در طی قرون و اعصار قدیس کشف کرد. در ضمن او علاقه ی خاصی به مریم باکره
داشت. شوق پلی تئیستی وافر او هنگامی آشکارا بروز کرد که در سال  1981 در رُم از یک
ترور نافرجام جان به در برد، و نجات خود را مدیون دخالت "بانوی فاتیمایی ما"[6]
دانست و فرمود: "یک دست مادرانه گلوله را هدایت کرد." برخی پرسیدند که که پس چرا آن
مادر مهربان کاری نکرد که گلوله اصلاً به حضرت پاپ نخورد. عده ای دیگر گفتند که
شاید آن تیم پزشکی که شش ساعت در حال جراحی پاپ بودند هم مستحق قدری لطف باشند؛ اما
چه بسا دستان  آنها هم توسط  آن دست مادرانه هدایت شده باشد. نکته ی مربوط به مطلب
ما این است که به نظر پاپ نه فقط "بانوی ما" گلوله را هدایت کرده، بلکه آن بانو
مشخصاً "بانوی فاتیمایی ما" بوده است. ظاهراً قدیسه های دیگرمثل بانوی
مجوگوری ما، بانوی آکتیایی ما، بانوی زیتونی ما، بانوی گراباندالی ما و بانوی ناکی
ما در آن موقع مشغول مأموریت های دیگر بوده اند.

 

 اقوام  دیگر مانند یونانیان،
رومیان، و وایکینگ ها چگونه این قبیل معماهای چندخداباوری را حل می کردند؟ آیا ونوس
نام دیگر آفرودیته بود، یا آنها الاهه های جداگانه ی برای عشق بودند؟ آیا ثور با
چکش اش ظهوری از والتون بود، یا خدایی بود جداگانه؟ برای کی مهم است؟ زندگی کوتاه
تر از آن است که آن را برای تمایز نهادن میان یک وهم از اوهام فراوان  دیگر صرف
کنیم. من بحث از چندخداباوری را به این سبب گشودم که متهم به غفلت از آن نشوم، و
چیز بیشتری در این باب نخواهم گفت. من همه ی خدایگان را، چه چندخدایی باشند و چه تک
خدایی، به سادگی "خدا" می خوانم. همچنین در نظر دارم که خدای ابراهیمی  رَجُل فحولی
است (به بیان ملایم)، و به همین خاطر در موردش ضمایر مذکر را به کار می برم.
الاهیدانان پیشرفته تر مدعی می شوند که خدا فاقد جنسیت است، در حالی که الاهیدانان
فمینیست چاره ی جبران بی عدالتی های تاریخی را در مؤنث شمردن خدا می دانند. اما آخر
یک زن ناموجود با یک مرد ناموجود چه فرقی دارد؟ ظاهرا در تلاقیگاه غیرواقعی و
اُشکولانه ی فمنیسم و الاهیات، وجود خصیصه ای کم فروغ تر از جنسیت است.

 

توجه دارم که می توان منتقدان
دین را متهم کرد که از غنای زاینده ی سنت ها و جهان بینی هایی که دین خوانده می
شوند چشم می پوشند. آثار عالمانه ی مردم شناسی، از شاخه ی طلایی سِر جیمز
فریز[7]
گرفته، تا تبیین دین پاسکال بویر[8]،
یا به خدا توکل می کنیم اسکات آتران[9]،
به طرزی سرگرم کننده پدیده شناسی غریب خرافات و مناسک را مستند کرده اند. چنین کتاب
هایی را بخوانید تا از غنای ساده لوحی بشر شگفت زده شوید.

  بالای صفحه 

اما هدف در این کتاب شرح این
خرافات نیست. من همه نوع  فراطبیعت گرایی را تقبیح می کنم، و مؤثرترین شیوه ی این
کار تمرکز بر نوعی فراطبعیت گرایی است که نزد خوانندگانم شناخته شده تر است  - نوعی
که بیش ازهمه جوامع ما را تهدید می کند. اغلب کسانی که کتاب مرا می خوانند در سنت
یکی از این سه دین "بزرگ" تک خدایی پرورش یافته اند (البته اگر مورمونیسم[10]
را هم حساب کنید می شود چهار تا). همه ی این ادیان، ابراهیم را بزرگِ خاندان خود را
 می دانند، و خوب است در ادامه ی کتاب، این خاندانِ سنت ها را مد نظر داشته باشیم.

 

در این جا هم مثل همیشه خوب است
که در برابر ایرادی که ناگزیر به  این کتاب خواهند گرفت پیش دستی کنیم. خواهند گفت
"خدایی را  که داوکنیز قبول ندارد من هم قبول ندارم. من هم اعتقاد ندارم که پیرمردی
با ریش سفید دراز در آسمان نشسته است."  – ایرادی که به سان آمدن  شب در پس روز،
قطعی است. مطرح کردن چنان مردی یک جور حواس پرت کنی نامربوط است و به قدر درازی
ریش، ملالت بار. درواقع، حواس پرت کنی طرح این ایراد بدتر از نامربوطی آن است.
ایرادگیر، سفاهت این ایده را مطرح می کند تا توجه ما را از این حقیقت منحرف کند که
 سفاهت موضوع باور خودش هم دست کمی از سفاهت این ایده ندارد. می دانم که شما
اعتقادی به پیرمرد ریشویی که بر ابرها نشسته ندارید، پس بگذارید بیش از این وقت مان
را تلف نکنیم. حمله ی من متوجه هیچ روایت خاصی از خدا یا خدایان نیست. هدف حمله ی
من خدا، همه ی خدایگان و تک تک امور فراطبیعی است، هرجا و هرگاه و هرگونه که می
خواهند باشد.

  بالای صفحه

  ادامه >>
تک خداباوری

 

[1]
. Ibn Warraq,   ‘Why I am not a Muslim’

[2]

. televangelist
کنایه ایست به تبلیغ گران [ اونجلیست]  هایی که مدام در تلویزیون به وعظ و
تبلیغ مشغول اند. م

[3]
. consubstantial

[4]
. theology

[5]

. تمام این موارد از فهرست مذکور با حرف
a  و
b   شروع می شوند و  مؤلف
خاطرنشان می کند که نمی خواهد از حرف b
فراتر رود.م

[6]

.
 Our Lady of
Fatima

[7]
. Sir James Frazer

[8]
. Pascal Boyer

[9]
. Scot Atran

[10]

.  خانواده ای از چندین فرقه ی مسیحی  که  ریشه در
تعالیم جوزف اسمیت در حوالی سال 1830 در آمریکا دارند.

فصل ۳ : برهان های وجود خدا

استادی الاهیات نباید
جایگاهی در نهادهای ما داشته باشد.

تامس جفرسون


 
 

برهان های وجود خدا قرن هاست که
توسط متألهان صورت بندی شده اند، و دیگران، از جمله حامیان به اصطلاح "فهم متعارفی"[1]، 
بر آن صحه گذارده اند.

 

(دانلود کتاب پندار خدا)

 

 


 

"اثبات" های توماس آکوئیناس

پنج "اثبات"ی که توماس آکوئیناس
در قرن سیزدهم برای وجود خدا بیان کرده، مؤید هیچ چیز نیستند و، گرچه باید در بیان
این مطلب درنگ کنم، پوچی آنها به راحتی عیان شده است. سه برهان اول آکوئیناس تنها
شیوه های مختلف بیان مطلبی واحد هستند، و می توان آنها را با هم ملاحظه کرد. همگی
این برهان ها بر پایه ی دور باطل هستند – یعنی پاسخ یک پرسش، به پرسش دیگری منجر می
شود و این روند تا بینهایت ادامه می ییابد.

 

  1. متحرک لایتحرک[2].
    هیچ حرکتی بدون محرکی مقدم بر خود نیست. این امر به دور باطلی می انجامد، که تنها
    راه گریز از آن، فرض وجود خداست. ما کسی  را که  نخستین حرکت را ایجاد کرده خدا
    می نامیم.

 

 

  1. علت نامعلول[3].
    هیچ چیز معلول خودش نیست. هر معلولی علتی مقدم بر خود دارد، و باز هم به دور
    باطلی می رسیم، که برای ختم آن ناچاریم علت اولایی فرض کنیم، که همان خدا باشد.

 

  1. برهان کیهان شناختی[4].
    باید زمانی بوده باشد که در آن اشیای  فیزیکی  وجود نداشته اند. اما چون اکنون
    اشیای فیزیکی وجود دارند، پس باید امری غیرفیزیکی آنها را به وجود آورده باشد، که
    آن امر همانا خداست.

 

هرسه ی این برهان ها بر پایه ی
این ایده ی دورباطل هستند. دوری که خدا برای خاتمه دادن به بطلان آن احضار می شود.
همگی بر این فرض کاملاً ناموجه استوارند که خود خدا مصون از دور است. حتی اگر این
تجمل مشکوک را بپذیریم و وجود خاتمه دهنده ای را برای  دور باطل فرض بگیریم  و آن
را خدا نام نهیم، چون به هر حال به نامی نیاز داریم، مطلقاً هیچ دلیلی نداریم که آن
موجود واجد صفاتی باشد که معمولاً به خدا نسبت می دهند، صفاتی مانند: قادرمطلق بودن
(همه توانی)[5]
، عالم مطلق بودن (همه دانی)[6]،
الاهیت، خالقیت، بگذریم از خصال انسان واری مثل اجابت دعاها، بخشایش گناهان، و علم
به ما فی الصدور. در ضمن، این نکته هم  از نظرمنطق دانان پوشیده نمانده که همه دانی
و همه توانی منطقاً ناهمساز[7]
هستند. اگر خدا همه دان باشد، باید از پیش بداند که چگونه به مدد همه توانی اش در
سیر تاریخ دخالت خواهد کرد. اما این بدان معناست که نمی تواند نظرش را درباره ی
مداخلات خود تغییر دهد، پس همه توان نیست. کَرِن اُوِنز این نکته ی ظریف ناسازه وار
را با نثری گیرا چنین بیان کرده است:

 

خدای همه توانی که،

از همه چیز آینده خبر دارد،

همه توانی اش کجاست

تا رأی آینده ی خود را دیگرگون سازد؟

 

به بحث دور باطل و عبث بودن فرض
خدایی برای شکستن این دور بازگردیم.  به صرفه تر آن است که فرض کنیم که مثلاً یک
"تکینگی بیگ بنگ"[8]،
یا مفهوم فیزیکی دیگری که هنوز برایمان ناشناخته است، شکننده ی این دور باطل باشد.
خدا خواندن این دورشکن، در بهترین حالت بی فایده است و در بدترین حالت به طرز مهلکی
گمراه کننده. دستور آشپزی ادوارد لیر برای پختن کتلک کرامبوبلیوس ما را فرا می
خواند تا " چند تکه گوشت گاو دست و پا کنیم، و آنها را به ریزترین قطعات ممکن تقسیم
کنیم، و سپس آنها را باز هم ریزتر کنیم، به قدر هشت یا حتی الأمکان نه بار."  برخی
دورها به طور طبیعی ختم می شوند. دانشمندان قدیم از خود می پرسیدند که اگر ماده ای،
گیریم طلا را، به خردترین اجزای ممکن آن بشکافیم چه بر سر آن می آید. چرا نتوانیم
باز هر یک  از آن خرده ها را به دو نیم کنیم، و خرده ی باز هم خردتری از طلا
بسازیم؟ در این صورت، مسلماً دور با رسیدن به اتم پایان می یابد. کوچک ترین ذره ی
طلا هسته ی اتمی است که دقیقاً از هفتاد و نه پروتون و قدری بیشتر نوترون تشکیل شده
است، که هفتاد و نه الکترون گرد آن می گردند.  اگر طلا را باز هم بیش از یک اتم
واحد "بشکافید"، حاصل هرچه باشد، دیگر طلا نیست. این جور دورهای از نوع  کتلت
کرامبوبلیوس طبیعتاً به اتم ختم می شوند. اما اصلاً معلوم نیست که ختم طبیعی دورِ
آکوئیناسی، خدا باشد. البته، چنان که سپس تر خواهیم دید، این بیان ملایمی است.
فعلاً بگذارید فهرست اثبات های آکوئیناس را پی گیریم.

 

  1. برهان مراتب وجود[9].
    توجه داریم که امور عالم با هم فرق دارند. گیریم، مراتبی از الوهیت یا کمال در
    اشیاء هست. اما ما این مراتب را تنها با مقایسه شان با یک حداکثر دریافت می کنیم.
    انسان ها هم می توانند خوب باشند و هم بد، پس حداکثر خوبی نمی تواند درون ما
    باشد. لذا باید حداکثر دیگری باشد تا معیار کمال قرار گیرد، و آن حداکثر را خدا
    می نامیم.

 

آیا این یک برهان است؟ به همین
سیاق می توانید بگویید که بوگندویی مردم با هم فرق می کند، اما فقط هنگامی می
توانیم  بوگندویی مردم  را با هم مقایسه کنیم که یک معیار حداکثر، یا کمال
بوگندویی، موجود باشد. پس باید یک بوگندوی سرآمدِ بی همتا باشد، که خدایش می
خوانیم.  می توانید هر صفت دیگری را هم که دوست دارید جایگزین کنید، و به نتیجه ای
همین قدر احمقانه برسید.

 

  1. برهان غایت شناختی،
    یا برهان
    صُنع
    . امور جهان، به ویژه موجودات زنده،  چنان اند که طراحی شده می نمایند. و
    هیچ چیز طراحی شده ای را نمی شناسیم، مگر اینکه طراحی داشته باشد. بنابراین باید
    طراحی در جهان باشد، که خدایش می خوانیم.*
    مثال خود آکوئیناس، تیری بود از چله ی کمان رها شده و
    هدفی را آماج گرفته، اما موشک های ضدموشکِ گرماجوی امروزی بهتر گویای مقصود او
    هستند.

 

امروزه برهان صنع تنها برهانی
است که هنوز رواج و مقبولیت دارد، و به نظر بسیاری این برهان حریف را ضربه فنی می
کند. داروین جوان هم تحت تأثیر این برهان قرار گرفته بود. او این برهان را  دوره ی
لیسانس اش در کمبریج در کتاب الاهیات طبیعی ویلیام پالی خواند. از بخت بد
پالی، عاقبت داروین سالمند این برهان را ضربه فنی کرد. شاید هیچ گاه یک باور مقبول
عام این چنین با استدلالی هوشمندانه مضمحل نشده باشد که چارلز داروین برهان صنع را
نابود کرد. این نابودی کاملاً غیرمنتظره بود. به لطف داروین، دیگر درست نیست که
بگوییم هرچه که نزد ما طرح وار می نماید، طراحی دارد. تکامل توسط انتخاب طبیعی،
تمثال عالی طراحی است، که به بلندای شگرف پیچیدگی و برازندگی راه می برد. و از جمله
ی این نمودهای طرح وارگی، شبکه های عصبی هستند – که حتی در فروتنانه ترین صورت
هایشان – نشانگر رفتار هدف جویانه اند. حتی شبکه ی عصبی یک پشه ی ناقابل هم بیش از
آنکه شبیه یک تیر گسیل شده به سوی هدف باشد، به موشک های گرماجوی پیشرفته می ماند.
در فصل 4 به بحث برهان صنع باز خواهم گشت.

  بالای صفحه

ادامه >>

برهان هستی شناختی

[1]
. common sense

[2]
. The Unmoved Mover

[3]
. The Uncaused Cause

[4]
. The Cosmological Argument

[5]
. ominipoence

[6]
. omniscience

[7]
. incompatible

[8]
. big bang singularity

[9]

. The Argument
from Degree


 قیاس
منطقی زیبایی را که یک همشاگری ام در کلاس هندسه درباره ی اثبات یکی از قضایای
اقلیدس مطرح کرد فراموش نمی کنم: " مثلث  الف ب ث متساوی الساقین می نماید.
بناابراین..."
*

 

برهان "تجارب" شخصی

یکی از همدوره های معقول و
باهوش دوره ی لیسانس من، که عمیقاً متدین بود، برای کمپینگ به جزایر اسکاتلند رفت.
در نیمه شبی او و دوست دخترش در چادرشان از سروصدای پلیدی بیدار شدند – که بی شبهه
صدای خود شیطان بود: صدا از هر نظر اهریمنی بود. دوست من هرگز این تجربه ی مهیب را
فراموش نکرد، و این یکی از اسبابی بود که بعدها او را به کشیش شدن سوق داد. فکر
جوان من از این حکایت متأثر شد، و بعدها آن را برای جمعی از جانورشناسان که در
مهمانسرای روز اند کراون آکسفورد گرد آمده بوند روایت کردم. از قضا دو نفر از آنها
که پرنده شناس بودند از خنده روده بر شدند. یکی از آنها افزود که این نوع جیغ و
فغان های اهریمنی، که در نقاط مختلف جهان به لهجه های گوناگون قابل شنیدن است، صدای
پرنده ایست که به خاطر همین جیغ هایش اصطلاحاً "مرغ شیطان" نامیده می شود.

 

بسیاری برای این به خدا اعتقاد
دارند که معتقداند تصویری از خدا – یا یک فرشته یا باکره ای آبی پوش – را به چشم
خود دیده اند. یا خدا محرمانه با آنها سخن گفته است. برهان تجارب شخصی در نظر کسانی
مدعی اند که چنین تجاربی داشته اند یکی از متقاعدکننده ترین برهان های وجود خداست.
اما در نظر باقی مردم، و کسانی که معرفتی به روانشناسی دارند، این برهان کمتر از
همه متقاعدکننده است.

 

شما می گویید مستقیماً خدا را
تجربه کرده اید؟ بسیار خوب، کسانی هم هستند که یک فیل صورتی را تجربه کرده اند، اما
شاید دانستن این برایتان جالب نباشد. پیتر ساتکلیف، آدم کش یورکشایری، به وضوح صدای
عیسی را می شنیده که او را امر به کشتن زنان می کرد. او محکوم به حبس ابد شد. جورج
دبلیو بوش می گفت که خدا به او گفته که به عراق حمله کند ( افسوس که خدا به او وحی
نکرد که در آنجا سلاح های کشتار جمعی نیست). بیماران در تیمارستان فکر می کنند که
ناپلئون یا چارلی چاپلین هستند؛ یا همه ی دنیا علیه شان در حال توطئه اند؛ یا می
توانند پیام شان را به همه ی مردم القا کنند. ما به این ادعاها می خندیم اما این
وحی و کشف و شهودها را جدی نمی گیریم، بیشتر به این خاطر که عده ی زیادی از این
قبیل باورها ندارند.  تنها فرق تجارب دینی با این موارد این است که مدعیان داشتن
شان پرشمار اند. سام هریس، چندان کلبی مسلکی به خرج نداد هنگامی که در کتاب اش،

پایان ایمان[1]،

نوشت:

 

ما برای کسانی
که باورهای  فاقد توجیه عقلانی زیادی دارند نام هایی داریم. هنگامی این باورها
بسیار شایع باشند آن افراد را "دیندار" می خوانیم؛ در غیر این صورت معمولاً
"دیوانه"، "روانی" یا "خیالاتی" خوانده می شوند.".... مسلماً عقلانیت در جماعت
است.  در ضمن، این یک تصادف تاریخی صرف بوده که در جامعه ی ما باور به خالق عالم
بمافی الصدور جهان نرمال شمرده می شود، اما اگر فکر کنید که خدا توسط ضربه ی قطرات
باران بر پنجره ی اتاق خواب تان با شما ارتباط مورس برقرار می کند، بیمار روانی
محسوب می شوید. و به این ترتیب، گرچه مردمان دیندار معمولاً دیوانه نیستند، اما
باورهای اصلی شان مطلقاً دیوانه وار است.

 

در فصل 10 به موضوع توهم باز
خواهم گشت.

 

مغز انسان یک نرم افزار شبیه
سازی درجه ی یک را اجرا می کند. چشمان ما تصویر وفادارانه ای از جهان خارج، یا فیلم
دقیقی از آنچه در زمان می گذرد  ارائه نمی دهند. ذهن ما پیوسته در حال تجدید مدلی
است که از جهان خارج دارد: تجدید پالس های رمزگذاری شده ای که از خلال سلول های
بینایی گسیل می شوند، و در عین حال الگوی پراکنش آنها برساخته ی خود سیستم عصبی
است. توهم های بصری به خوبی یادآور این پدیده اند [47]. یک دسته ی عمده از توهم ها،
که مکعب نِکِر تنها یک نمونه از آنهاست، بدین سبب رخ می دهند که داده های بصری که
مغز دریافت می کند تنها با دو مدل از واقعیت سازگار اند. مغز هیچ مبنایی برای گزینش
میان آن دو مدل ندارد، ولذا ما مرتب یک ادراک بصری را از پی ادراک دیگر تجربه می
کنیم. پس تصویری که می بینیم، به معنای تحت اللفظی کلمه، مدام بین دو تصویر مختلف
در نوسان است.

 

این نرم افزار شبیه سازی در
مغز، به ویژه مناسب تشخیص چهره ها و اصوات است. من روی طاقچه ی پنجره ی اتاقم ماسکی
پلاستیکی از انشتین گذاشته ام. از روبرو که به این ماسک نگاه کنیم، عجیب نیست که،
به یک تصویر صلب می ماند. اما جالب است که وقتی از پلهو به آن نگاه کنیم، ادراک
بسیار عجیبی حاصل می کنیم. یعنی با گشتن به دور ماسک، به نظر می رسد که چهره هم می
گردد و به ما نگاه می کند، البته نه به طور ضعیفی که مثلاً به نظر می رسد که چشمان
مونالیزا به سمت شما می گردد. ماسک توخالی واقعآً می گردد. کسانی که قبلاً
چنین ماسکی ندیده اند، از دیدن این پدیده کاملاً شگفت زده می شوند.

 

چرا چنین پدیده ای رخ می دهد؟
هیچ کلکی در ساختن ماسک به کار نرفته است. هر ماسک توخالی ای چنین پدیده ای ایجاد
می کند. همه ی کلک در مغز ادراک کننده است. نرم افزار شبیه ساز درونی ما داده هایی
را دریافت می کند که حاکی از وجود یک چهره است. برای ادراک یک چهره، شاید به چیزی
جز یک جفت چشم، یک بینی و یک دهان در جاهای تقریباً مناسب نیاز نباشد. مغز با داشتن
این سرنخ های سرانگشتی باقی کار را انجام می دهد. نرم افزار شبیه سازی چهره به کار
می افتد و یک مدل کاملاً صلب از چهره می سازد، حتی اگر در واقع چیزی که چشم می آید
جز یک ماسک توخالی نباشد.

 

این داستان را به این خاطر گفتم
که قدرت شگرف نرم افزار شبیه سازی در مغز را نشان دهم. این نرم افزار می تواند
"تصویرها" و "تصورها"یی با بالاترین قدرت صادق نمایی بسازد. برای این نرم افزار
پیشرفته، شبیه سازی یک روح یا یک فرشته یا یک مریم باکره مثل آب خوردن است. در مورد
حس شنوایی هم به همچنین. هنگامی که صدایی را می شنویم، انتقال صوت از اعصاب شنوایی
به مغز مثل انتقال صوت از میکروفون به یک ضبط صوت باکیفیت، وفادارانه نیست. مانند
سیستم بینایی، در سیستم شنوایی هم مغز یک مدل شنیداری می سازد، که بر پایه ی داده
های شنوایی مدام در حال تجدید سامان داده های عصب شنوایی است. به همین سبب است که
غریو ترومپت را به صورت یک نوت واحد می شنویم، و نه ترکیبی از هارمونیک های تک نُتی
که طنین برنزی این صوت را ایجاد می کنند. به سبب توازن های هارمونیک متفاوت، همان
نُت ها در کلارینت دارای طنین "چوبی" می نمایند و در قره نی، دارای طنین "نیئی".
اگر یک سینتی سایزر صوتی را با دقت تنظیم کنید تا هارمونیک های مجزا را یکی یکی
ایجاد کند، تا مدت کوتاهی مغز آنها را به صورت ترکیب تُن های مجزا می شنود، تا
اینکه نرم افزار شبیه ساز "وارد می شود"، و از آن پس ما تنها نوت واحدی از ترومپت
یا قره نی یا هر آلت موسیقی دیگر را می شنویم. حروف صدادار و بیصدای گفتار نیز به
همین ترتیب در مغز برساخته می شوند، و به سطحی دیگر، آواهای  بالامرتبه تر و واژگان
بدل می شوند.

 

در کودکی ام، یک بار صدای یک
روح را شنیدم: صدای مردانه ای که نجوا می کرد، انگار که در حال خواندن ورد یا دعایی
بود. من تقریباً، اما نه کاملاً، می توانستم واژه هایش را تشخیص دهم، که طنینی جدی
و موقر داشت. من داستان هایی از زندگی  ارواح درخانه های قدیمی شنیده بودم، و اندکی
ترس برم داشته بود. اما از تخت برخاستم و و آهسته به طرف منبع صدا حرکت کردم. هرچه
نزدیک تر می شدم، صدا بلندتر می شد، و ناگهان، صدا در مغزم "زیر و زبر" شد. اکنون
آن قدر نزدیک بودم که منشاء اصلی صوت را تشخیص دهم. باد، که از سوراخ کلید به داخل
می وزید، صدایی ایجاد کرده بود که نرم افزار شبیه ساز مغز من آن را به سخن موقر
مردانه تعبیر کرده بود. اگر کودک تلقین پذیرتری بودم، ممکن بود که نه تنها سخنی
نامفهوم ، بلکه سخنانی مشخص و حتی جملاتی را "می شنیدم". و اگر هم تلقین پذیر بودم
و هم مذهبی بار آمده بودم، از سخنانی که باد زمزمه می کرد در شگفت می افتادم.

 

یک بار دیگر، تقریباً در همان
سن و سال، چهره ی عظیمی را دیدم که با شرارتی وصف نکردنی از پشت پنجره خیره شده
است. پنجره ی خانه ای که در حالت عادی، خانه ای معمولی در دهکده ای کنار دریا بود .
با ترس و لرز جلوتر رفتم تا اینکه آن قدر نزدیک شدم که توانستم ببینم آن چهره
واقعاً چیست: تنها شکل چهره مانند مبهمی بود که تصادفاً توسط پرده ها ایجاد شده
بود. خود چهره و سیمای ظاهراً شیطانی آن، برساخته ی مغز ترسان کودکانه ی من بود. در
11 سپتامبر 2001 برخی مردمان دیندار فکر کردند که در دود برخاسته از برج های دوقولو
چهره ی شیطان را دیده اند: خرافه ای دیگر بر پایه ی یک عکس. عکسی که در اینترنت درج
و به طور گسترده منتشر شد.

 

مدل سازی کاری است که مغز بشر
به خوبی از پس آن بر می آید. وقتی که خوابیم، آن را رؤیا می نامند؛ وقتی بیداریم،
آن را تخیل می نامیم، و هنگامی که تخیل خیلی زنده نماید، توهم. چنان که در فصل 10
نشان خواهیم داد، کودکانی که "دوستان خیالی" دارند، گاهی آنها را به وضوح می بینند،
درست انگار که واقعی هستند. اگر ساده لوح باشیم، توهمات و رؤیاهای خود را نه آنچنان
که هستند تعبیرنمی کنیم، بلکه مدعی می شویم که روحی، یا فرشته ای، یا خدا – و به
ویژه هنگامی که، جوان، زن و کاتولیک باشیم – مریم مقدس  را دیده ایم یا صدایش را
شنیده ایم. مسلماً این تصورات و نموده ها،  دلایل خوبی برای باور به وجود ارواح،
فرشتگان، خدایان، یا قدیسان نیستند.

 

اما نفی تصورات توده ای دشوارتر
است. مثلاً اینکه گزارش می دهند که به سال 1917 در فاتیمای پرتغال، هفتاد هزار نفر
نفر دیدند که خورشید "شروع به اشک ریختن در آسمان کرد و بر سر جماعت فروپاشید"
[49]. دشوار بتوان توضیح داد که چگونه هفتاد هزار نفر توانسته باشند که توهم واحدی
را تجربه کنند. اما حتی دشوارتر آن است که بپذیریم چنین چیزی واقعاً رخ داده باشد
بدون اینکه باقی مردم دنیا، به جز در فاتیما، شاهد آن بوده باشند –  و نه فقط آن را
دیده باشند، بلکه نابودی مصیبت بار منظومه ی شمسی، و نیروهای شتاب دهنده ی حاصل از
این رخداد را که برای پرتاب کردن هرکسی به آسمان کافی است حس کرده باشند. آدمی
ناگزیر به یاد  آزمون هوشمندانه ی دیوید هیوم برای وارسی معجزات می افتد: " هیچ
شهادتی برای اثبات یک معجزه کفایت نمی کند، مگر اینکه آن شهادت از قسمی باشد که کذب
آن معجزه آساتر از پدیده ای باشد که شهادت درصدد اثبات آن است."

 

شاید نامحتمل نماید که هفتاد
هزار نفر همزمان فریفته شوند، یا همزمان در توطئه ای شریک شوند. یا تاریخ در ثبت
این که هفتاد هزار نفر ادعای دیدن رقص خورشید را کرده اند، اشتباه کرده باشد. یا
همه ی آنها همزمان سرابی را دیده باشند ( وادرشان کرده باشند تا به خورشید خیره
شنوند، و این به اختلالی دربینایی شان انجامیده). اما هر یک از این فرضیات نامحتمل
محتمل تر از این آلترناتیو هستند که: زمین ناگهان از مدارش بیرون جهیده، و منظومه ی
شمسی نابود شده، بی آن که خارج از فاتیما، کسی متوجه قضیه شود. منظورم این است که
پرتغال این قدرها هم جداافتاده نیست.*

 

واقعاً نیاز به بحث بیشتری
درباره ی "تجارب" شخصی خدایان یا دیگر پدیده های دینی نیست. اگر شما چنین تجاربی
داشته اید، ممکن است سفت و سخت معتقد باشید که این تجارب صحت داشته اند. اما انتظار
نداشته باشید که بقیه هم حرف تان را بپذیرند، به ویژه اگر اندک دانشی از مغز و
سازوکار نیرومند آن داشته باشند.

 

ادامه >>


برهان کتاب مقدس

 

[1]
. The End of Faith, Sam Harris


*
 گرچه درست است که زمانی والدین همسرم در پاریس مقیم
هتلی شدند به نام Hotel de l’Universe et
du Portugal  [ هتل دنیا و پرتغال].

 

برهان دانشمندان برجسته ی دیندار

 اکثریت مطلق مردمان
فرهیخته به دین مسیحیت بی اعتقاد اند، اما این بی اعتقادی  را در ملاء عام مخفی می
کنند، چرا که نگران اند که درآمدشان را از دست بدهند.

برتراند راسل

 

 

"نیوتون دیندار بود. شما خود را ارشد تر از نیوتون، گالیله، کپلر و
غیره و غیره تصور می کنید؟ اگر خدا از نظر امثال این دانشمندان وجود داشته، شما فکر
می کنید کی هستید که منکر خدا می شوید؟" انگار سستی خود این برهان کافی نیست که
برخی از عذرتراشان [آپولوژیست ها]  حتی نام داروین را هم به این فهرست می افزاید و
مدام شایعات متعفن، و آشکارا کاذبی، درباره ی گروش او به دین در بستر مرگ می
پراکنند.ª
 این شایعه پردازی  از زمانی شروع شده که یک "بانوی امید"
افسانه ی دلپذیری پرداخت که مطابق آن داروین در دم آخر، در نور عصرگاهی افتاده بر
بستر کتاب عهد جدید را ورق می زد و لب به اعتراف گشود که نظریه ی تکامل سراسر خطا
بوده است. در این بخش – به دلایلی که شاید حدس زدن شان چندان دشوار نباشد – توجه من
عمدتاً معطوف به دانشمندانی است که همواره از آنان به عنوان نمونه های دینداری یاد
می شود.

 

نیوتون واقعاً اظهار دینداری کرده بود. تا حوالی قرن نوزدهم
تقریباً همگان چنین می کردند. تا اینکه در این قرن فشارهای اجتماعی و قضایی در مورد
اظهار دین کمتر، و پشتیبانی علمی برای کنارنهادن دین بیشتر از قرن های پیش شد.
البته از هر دو سو استثناهایی هم بوده اند. چنان که جیمز هاوت در کتاب
2000 سال
بیدینی: مردمان مشهور با دلیری شک کردن[1]

نشان می دهد، حتی پیش از داروین هم همه ی دانشمندان مؤمن نبودند. و پس از
داروین هم برخی دانشمندان برجسته مؤمن مانده اند. دلیلی ندارد شک کنیم که مایکل
فاراده حتی پس از آشنایی با آثار داروین همچنان مسیحی ماند. او عضو فرقه ی ساندمانی
بود. فرقه ای که اعضایش معتقد به تعبیر تحت اللفظی انجیل بودند؛ در مراسم پیوستن
اعضای جدید پای آنها را می شستند؛ و برای اطلاع از اراده ی الاهی قرعه کشی می کردند
( فعل گذشته را به کار برده ام، چون این فرقه عملاً منقرض شده است). فاراده در سال
1860 به عنوان یکی از شیوخ این فرقه انتخاب شد، سال بعد از آن اصل انواع
داروین منتشر شد، و فاراده به سال 1867 با ایمان ساندمانی درگذشت. جیمز کلارک
ماکسول، همتای نظریه پردازِ فارارده ی آزمایشگر، هم مسیحی معتقدی بود. دیگر قطب های
فیزیک قرن نوزدهم بریتانیا، هم به هکذا. مثلاً  ویلیام تامسون، یا لُرد کلوین، که
کوشید نشان دهد که زمان برای رخ دادن تکامل کافی نبوده و لذا نظریه ی تکامل خطاست.
برآورد زمانی اشتباه این ترمودینامیک دان بزرگ ناشی از این فرض بود که او خورشید را
گویی از آتش می دانست که سوخت آن ظرف چند ده میلیون سال ته می کشد، و نه ظرف چند
هزار میلیون سال.  البته بر کلوین حرجی نیست که چیزی درباره ی انرژی هسته ای نمی
دانست. جالب اینکه، در نشست انجمن بریتانیایی به سال 1903، نوبت به جورج داروین،
دومین پسر چارلز داروین، رسید تا با اتکا به کشف رادیوم توسط ماری کوری، نظریه ی
پدرش را توجیه و لرد کلوین را که هنوز زنده بود پریشان سازد. 

 

در قرن بیستم شمار دانشمندان بزرگی که اظهار دینداری می کنند کمتر
می شود ،اما هنوز چندان نادر نیستند. به گمان من اغلب این دانشمندان دیندار متأخر،
تنها به معنای انشتینی کلمه دینداراند. چنان که در فصل 1 احتجاج کردم، دیندار
خواندن آنان، سوءاستفاده از معنای "دینداری" است. با این حال، برخی دانشمندان
بلندمرتبه هستند که به معنای سنتی و تمام و کمال کلمه صادقانه دیندار اند. در میان
دانشمندان معاصر بریتانیایی که اظهار دینداری می کنند، سه نفر هستند که همه جا اسم
شان با هم می آید: پیکاک، استانارد و پولکینگ هورن. هر سه یا برنده ی جایزه ی
تمپلتون بوده اند، یا عضو هیئت امنای این انجمن هستند. در پی بحث های خصوصی و عمومی
دوستانه ای که با هر سه شان داشته ام، از باورشان به وجود قانونگذاری کیهانی متعجب
نشده ام، بلکه حیرت ام از اعتقادشان به جزئیات دین مسیحی بوده است، یعنی،  رستاخیز،
بخشایش گناهان و باقی قضایا.

 

در ایالات متحده هم نمونه های مشابهی یافت می شود، برای مثال
فرانسیس کالینز، سرپرست پروژه ی شاخه ی آمریکایی پروژه ی ژنوم انسانی.§
اما در آنجا هم مانند بریتانیا، این گروه از دانشمندان به خاطر تحفه بودن شان مطرح
می شوند و محل  حیرت همکاران شان در جامعه ی دانشگاهی واقع می شوند. در سال 1996،
برای تلویزیون بی بی سی مستندی درباره ی جورج مِندِل، بنیان گذار نابغه ی علم ژنتیک
 تهیه می کردم. برای این برنامه در باغی قدیمی در کِلِرِ کمبریج با دوستم جیم
واتسون، بنیان گذار نابغه ی پروژه ی ژنوم انسانی، مصاحبه ای انجام دادم. البته خود
مِندِل مردِ دین، و راهب آگوستینی بود؛ اما در قرن نوزدهم می زیست و در آن زمان
راهب شدن آسان ترین راهی بود که مندل می توانست برای انجام تحقیقات علمی اش پیش
گیرد. برای مِندل، راهب شدن معادل برخورداری از بورس تحقیقاتی بود.  در آن مصاحبه
از واتسون پرسیدم که آیا امروزه دانشمندان دیندار بسیاری را می شناسد. او پاسخ داد
"عملاً هیچ کس. گهگداری با یکی مواجه می شوم، و کمی شرمنده می شوم [خنده]، چون، می
دانید، باور نمی کنم که کسی چیزی را به صرف وحی شمردن بپذیرد."

 

فرانسیس کریک، همکار واتسون در بنای کل انقلاب ژنتیک، عضویت خود در
کالج چرچیل در کمبریج را لغو کرد چون آن کالج تصمیم گرفته بود که کلیسای کوچکی ( به
درخواست یک متولی وقف) بسازد. در مصاحبه ام با واتسون، من این نکته را مطرح کردم
که، برخلاف او و کریک، بسیاری از مردم تعارضی میان دین و علم نمی یابند، چون ادعا
می کنند که علم درباره ی چگونگی امور است و دین درباره ی مقصود غائی امور. واتسون
فوراً پاسخ داد: " خوب، من فکر نمی کنم که بودن ما هیچ مقصودی داشته باشد.
ما صرفاً حاصل تکامل هستیم. می توانید بگویید، 'خدای من، اگر فکر می کنید وجود ما
مقصودی ندارد، پس حتماً زندگی بسیار غمباری دارید.'  اما من انتظار نهار دلپذیری را
دارم." و بعد هم نهار دلپذیری نوش جان کردیم.

 

تلاش های عذرتراشان برای یافتن دانشمندان دیندار مدرن نشان از
بیچارگی شان دارد، و آشکارا صدای پوکِ خوردن کفگیر به ته دیگ از آن به گوش می رسد.
تنها وب سایتی که توانستم پیدا کنم که مدعی ارائه ی فهرستی از "دانشمندان مسیحی
برنده ی جایزه ی نوبل" بود، فقط  توانسته بود نام شش نفر را از میان چند صد برنده ی
جایزه ی نوبل ذکر کند. معلوم شد که از این شش نفر، چهار نفر اصلاً جایزه ی نوبل
نبرده اند؛ و دست کم در مورد یکی شان مطمئن ام که، بیدینی است که تنها برای مراسم
اجتماعی به کلیسا می رود. یک پژوهش منظم تر که توسط بنجامین بیت هالاهمی انجام شده،
"نشان می دهد که کسانی که در علم یا ادبیات به دریافت جایزه ی نوبل مفتخر شده اند،
در قیاس با کل جمعیت جامعه شان، میزان بیدینی قابل توجه است." [52].

 

پژوهشی که لارسون و ویثام انجام دادند و مجله ی معتبر نیچر در سال
1998 به چاپ رساند، نشان می دهد که ازمیان دانشمندانی که نزد همکاران شان به قدر
کافی برجسته محسوب شده اند که به عضویت در آکادمی ملی علوم آمریکا پذیرفته شوند
(معادل عضویت در انجمن پادشاهی علوم بریتانیا) تنها هفت درصد به خدایی شخص وار باور
داشتند [53]. این تمایل بسیار آشکار به بیخدایی تقریباً درست برعکس شمای دینداری در
کلیت جامعه ی آمریکاست، که در آن بیش از 90 درصد به قسمی موجود فراطبیعی باور
دارند. دانشمندان غیربرجسته، که عضو آکادمی ملی علوم نبوده اند ، در میانه ی این
طیف قرار می گیرند. مانند دانشمندان برجسته، در این گروه هم دینداران مؤمن در اقلیت
اند، اما قلّت شان کمتر و نسبت شان حدود 40 درصد است.  این درست مطابق انتظار من
بود که دانشمندان آمریکایی کمتر از عموم آمریکاییان دیندار باشند، و نسبت دینداری
نزد برجسته ترین دانشمندان کمتر از همه باشد. آنچه شایان توجه است، تعارض حاد میان
دینداری عموم آمریکاییان و بیخدایی نخبگان روشنفکری است [54].

 

اندکی جای تعجب است که مطرح ترین وب سایت خلقت گرایان،

Answers in Genesis [پاسخ های
سِفر پیدایش]، پژوهش لارسن و ویثام را ذکر می کند، البته نه به عنوان شاهدی بر
اینکه ممکن است عیبی در دین باشد، بلکه به عنوان اسلحه ای در جدال داخلی  میان
عذرتراشان مذهبی، و علیه کسانی که مدعی اند تکامل با دین سازگار است. این وب سایت
در مطلبی تحت عنوان "آکادمی ملی علوم تا بن استخوان بیخداست"، با مسرت پاراگراف
نتیجه گیری نامه ی لارسن و  ویثام به سردبیر نیچر را نقل می کند:

 

در حین جمع بندی یافته هایمان، آکادمی ملی علوم جزوه ای منتشر کرد
که  مشوق آموزش تکامل در مدارس عمومی است، موضوعی که سبب تنش میان جامعه ی علمی و
برخی مسیحیان خلقت گرای آمریکا بوده است. این جزوه به خوانندگان اطمینان می بخشد که
"علم در قبال وجود یا عدم وجود خدا بیطرف است." بروس آلبرتز، رئیس آکادمی، می گوید:
"بسیاری از اعضای بسیار برجسته ی آکادمی هستند که خیلی هم دیندارند، و به تکامل هم
باور دارند، و خیلی هایشان زیست شناس هم هستند." پژوهش ما خلاف این مطلب را نشان می
دهد.

 

آدم احساس می کند که آلبرتز م به دلایلی که در بخش "مکتب تکامل
گرایی نِویل چمبرلین" ذکر کردم (فصل 2 را ببینید) وضع "نوما" را اتخاذ کرده باشد.
اما "پاسخ های سِفر پیدایش" سودایی بس متفاوت دارد.

 

انجمن پادشاهی علوم بریتانیا (و نیز کشورهای مشترک المنافع، از
جمله کانادا، استرالیا، نیوزلند، هندوستان، پاکستان، بخش انگلیسی زبان آفریقا و
غیره) معادل آکادمی ملی علوم ایالات متحده، است. در حینی که این کتاب به چاپ سپرده
می شود، همکارانم،  آر. الیزابت کورنول و مایکل استیرات در حال نگارش پژوهش مشابهی
درباره ی عقاید دینی اعضای انجمن پادشاهی علوم هستند. نتایج تفصیلی این تحقیق بعداً
به چاپ می رسد، اما آنان لطف کرده اند و به من اجازه داده اند که نتایج مقدماتی شان
را در اینجا ذکر کنم. آنان روش استانداردی برای طبقه بندی عقاید به کار برده اند که
شبیه مقیاس لیکرتی است. از همه ی 1074 عضو انجمن پادشاهی که آدرس ایمیل داشته اند
(یعنی اکثریت غالب اعضا)  نظرسنجی شده است و 23 درصد پاسخ داده اند (که آمار خوبی
برای این نوع پژوهش است). در این نظرسنجی گزاره های مختلفی طرح شده است، مثلاً: "من
به خدایی شخص وار اعتقاد دارم که به امور افراد بشر علاقمند است، دعاها را می شنود،
ملاحظه ی گناهان و بزه ها را دارد و درموردشان داوری می کند." برای هر یک از این
گزاره ها امتیازی بین 1 ( مخالفت قاطع) تا 7 (موافقت قاطع) اختصاص دادند. مقایسه ی
مستقیم نتایج حاصل از این تحقیق با تحقیق لارسن و ویثام اندکی دشوار است، چرا که
لارسن و ویثام مقیاسی سه امتیازی برای هر یک از گزاره ها وضع کرده بودند، اما روند
کلی هر دو پژوهش یکسان است. مانند اعضای انجمن ملی علوم آمریکا، اکثریت قاطعی از
اعضای انجمن پادشاهی هم بیخدا هستند. تنها 3.3 درصد قاطعانه موافق وجود خدایی شخص
وار بودند (یعنی به این گزاره امتیاز 7 داده بودند). درحالی که 78.8 درصد کاملاً
مخالف این گزاره بودند (یعنی به آن امتیاز 1 داده بودند). اگر "مؤمن" را کسی تعریف
کنیم که امتیاز 6 یا 7 به گزاره ی فوق بدهند و "بیدین" را کسانی که امتیاز 1 یا 2
به این گزاره بدهند، 213 بیدین و تنها 12 نفر مؤمن بودند. مانند تحقیق لارسن و
ویثام، و نیز ملاحظات بیت هالاهمی و آرگیل، کورنول و استیرات نیز دریافتند که زیست
شناسان حتی کمی بیشتر از فیزیک دانان گرایش به بیخدایی دارند. برای دانستن جزئیات
بیشتر، و باقی نتایج جالب توجه این تحقیق، لطفاً به مقاله ی خودشان که به زودی
منتشر می شود مراجعه کنید [56].

 

اما از دانشمندان آکادمی ملی و انجمن پادشاهی که بگذریم، آیا
شواهدی هم در دست است که بیخدایی در کلیت جامعه نزد تحصیل کرده ترها و باهوش ترها
فراوان تر باشد؟ درباره ی رابطه ی میان دینداری و سطح تحصیلی، یا رابطه ی دینداری و
ضریب هوشی (آی کیو) چندین تحقیقات انجام گرفته است. مایکل شِمِر، در کتابش
چگونه
ایمان می آوریم: جستجوی خدا در عصر علم[2]
،
پژوهش گسترده ای را شرح می دهد که خود او و همکارش فرانک سالووی به صورت کتره ای بر
روی آمریکاییان انجام داده اند. از جالب ترین نتایج این تحقیق، کشف رابطه ی معکوس
دینداری و تحصیلات بود (هرچه افراد مورد آزمون تحصیل کرده تر بودند، احتمال دینداری
شان کمتر بود). همچنین دینداری با علائق علمی و (قویاً) با لیبرالیسم سیاسی رابطه ی
معکوس داشت. هیچ یک از این نتایج عجیب نیست ، همان طور که رابطه ی مستقیم دینداری
فرد با دینداری والدین اش شگفتی برنمی انگیزد. جامعه شناسانی که جامعه ی بریتانیا
را مورد مطالعه قرار داده اند، دریافته اند که از هر دوازده بریتانیایی تنها یک نفر
باورهای دینی والدین اش را کنار می گذارد.

 

چنان که می توانید انتظار داشته باشید، پژوهشگران مختلف امور را به
شیوه های مختلفی می سنجند، و به همین خاطر مقایسه ی مستقیم نتایج پژوهش ها دشوار می
شود. اَبَرتحلیل[3]
شیوه ای ست که توسط آن پژوهشگر تمام مقالات پژوهشی چاپ شد درباره ی یک موضوع را
بررسی می کند و تعداد مقالاتی را که نتیجه ی واحدی گرفته اند می شمارد، و با تعدادی
که نتایجی دیگر گرفته اند مقایسه می کند. تنها اَبَرتحقیقی که من درموضوع رابطه ی
رابطه ی دینداری و ضریب هوشی می شناسم توسط پاول بِل انجام شده و در سال 2002 در

مجله ی مِنسا
[4]
منتشر شده است ( مِنسا انجمن افراد دارای ضریب هوشی بالاست، و عجیب نیست که این
مجله شامل مقالاتی در مورد اموری باشد که سبب گرد آمدن اعضای این انجمن شده اند)
[57]. بِل چنین نتیجه می گیرد که: "از 43 تحقیقی که از 1927 به این سو درباره ی
رابطه ی میان باور دینی و هوش و\یا سطح تحصیلات انجام گرفته، همه به جز چهار مورد
رابطه ای معکوس میان این دو یافته اند. یعنی هرچه هوش یا تحصیلات فرد بالاتر باشد،
احتمال دینداری یا داشتن هر نوع "اعتقادات" او کمتر است."

 

یک اَبَرتحلیل همواره از هر یک از تحقیقات مشمول در آن خصوصیت
کمتری دارد. خوب است پژوهش های دیگری در این زمینه صورت گیرد، و نیز مطالعات بیشری
درباره ی گروه های نخبگان، مانند اعضای دیگر آکادمی های ملی، و برندگان جوایز یا
نشان های مهم مانند نوبل، کرافورد، فیلد، کیوتو، کاسموس و غیره انجام گیرد.
امیدوارم ویرایش های آتی این کتاب شامل چنین داده هایی هم باشد. یک نتیجه ی معقول
تحقیقات موجود این است که عذرتراشان دینی عقل به خرج دهند و در ارائه ی  الگوهای
برجسته ی دینداری، دست کم وقتی نوبت به  دانشمندان می رسد، کمتر از آنچه عادت شان
است سروصدا راه اندازند. 

 

ادامه >>

قمارباز پاسکال

 

ª
 حتی مرا هم به بشارت گروش در بستر مرگ  مفتخر کرده اد.
در واقع این مدعایی مسجع و مکرر است، که هر بار در هاله ای از ابهام و فریب
تکرار می شود (مثلا،نک.
Steer 2003).
شاید من باید احتیاط به خرج دهم و برای صیانت از شهرت ام پس از مرگ، یک ضبط صوت
در بستر مرگ خود نصب کنم. لالا واردز می افزاید "چرا وقت مان را در بستر مرگ
هدر دهیم؟ اگر می خواهید جلوه گری کنید، چه بهتر که این کار را در زمان مناسب
انجام دهید، از جایزه ی تمپلتون بهره مند شوید، و خرفتی  را بهانه کنید."

[1]

. 2000 Years of
Disblief: Famous People with the Courage to Dout, James Haught

§
 با پروژه ی غیررسمی ژنوم انسانی اشتباه نشود، که
سرپرست آن "دزد دریایی" برجسته ( و بیدین) علم، کرایگ وِنتر است.

[2]
.
How We Believe: The Search for God in an Age
of Science, Michael Shermer

 

 

[3]
. mega- analysis

[4]
. Mensa Magazine

برهان زیبایی شناختی

در رمان مذکور از آلدوس هاکسلی،
شخصیت دیگری با گذاشتن استرینگ کوارتت شماره ی 15 بتهوون در آ مینور

(“Heiliger Dankegesang”) بر
روی گرامافون وجود خدا را ثابت می کند. گرچه ممکن است چنین برهانی متقاعدکننده
ننماید، اما نمایانگر یک دسته برهان های عامه پسند است. دیگر شمار تعداد چالش های
کم و بیش ستیزه جویانه ای از قبیل " اما شکسپیر را چگونه توضیح می دهید؟"  از دستم
در رفته است ( بنا به سلیقه تان می توانید شوبرت، میکل آنژ و الخ را جایگزین
کنید).  برهانی به این معروفیت، نیازی به تشریح بیشتر ندارد. اما منطق نهفته در این
برهان هرگز مورد تدقیق قرار نگرفته است، و هرچه بیشتر در مورد آن بیاندیشید، بیشتر
پوچی آن را در می یابید. مسلماً کوارتت های آخر بتهوون شکوهمند اند. همین طور سونِت
های شکسپیر. چه خدایی در کار باشد و چه نباشد، این آثار باشکوه اند. اما این آثار
اثبات وجود خدا نیستند؛ اثبات وجود بتهوون و شکسپیر هستند. معروف است که یک رهبر
بزرگ ارکستر گفته: "وقتی موزارت را دارید، دیگر چه نیازی به خدا دارید؟"

 

یک بار میهمان هفته ی یک برنامه
ی رادیویی بریتانیا بودم. در این برنامه که نام آن دیسک های صحرای برهوت
بود، میهمان مجبور بود انتخاب کند که اگر قرار باشد در یک صحرای برهوت رها شود، چه
دیسک هایی را با خود می برد. از جمله انتخاب های من

“ Mache dich mein Herze rein”

 از مکاشفات قدیس ماتیو، اثر باخ بود. مصاحبه گر نمی توانست بفهمد
که چگونه من بیدین، موسیقی دینی را انتخاب کرده ام. شما هم می توانید بپرسید که
چطور آدم می تواند از رمان بلندی های بادگیر لذت ببرد، در حالی که  می داند
کتی و هیت کلیف واقعاً هرگز وجود نداشته اند؟

[1]

 

می توانستم نکته ی دیگری را هم 
در پاسخ شگفتی مصاحبه گر ذکر کنم، نکته ای که در مورد تمام آثار دارای درونمایه ی
دینی، گیریم کلیسای سیستین یا نقاشی دیواری بشارت اثر رافائل، صادق است. حتی
بزرگ ترین هنرمندان هم باید زندگی شان را بگردانند، و به این خاطر سفارش ها را قبول
کنند. من دلیلی ندارم که در مسیحی بودن رافائل و میکل آنژ شک کنم – می توان گفت
مسیحیت تنها گزینه ی آن  دوران بود –  اما مسیحی بودن شان تنها از سر اتفاق بود.
کلیسا به لطف ثروت بیکران اش،  مهم ترین کارفرمای هنری آن دوران بود. اگر سیر تاریخ
به گونه ای دیگر بود، و سفارش نقاشی سقف یک موزه ی علوم  را به میکل آنژ می دادند،
آیا ممکن نبود که اثری به همان شگفت انگیزی کلیسای سیستین بیافریند؟ چقدر اندوهبار
است که ما هرگز نمی توانیم سمفونی مزوزوئیک بتهوون یا اپرای جهان گسترنده
ی موزارت را بشنویم. و چه حیف که ما از اوراتوریوی تکامل هایدن محروم
ایم – اما این مانع لذت بردن مان از خلقت او نمی شود. اگر این استدلال را از
سوی دیگر دنبال کنیم، چنان که همسرم با سردی به من خاطرنشان کرد، چه می شد اگر
شکسپیر مجبور بود آثارش را به سفارش کلیسا بیآفریند؟ در آن صورت مسلماً ما از
هملت
، شاه لیر، و مکبث محروم می شدیم. و در عوض چه نصیب مان می
شد؟ آثاری همین قدر خیال انگیز؟ به همین خیال باشید.

 

اگر برهانی منطقی باشد که وجود
آثار عظیم هنری را به وجود خدا پیوند دهد، هوادارن برهان زیبایی شناختی این برهان
پیوندی را توضیح نکرده اند. فقط فرض گرفته اند که چنین پیوندی بدیهی است، اما
مسلماً چنین بداهتی در کار نیست. شاید این استدلال هم صورت دیگری از برهان صُنع
باشد: مغز موسیقیایی شوبرت، معجزه ای باورنکردنی است، حتی عجیب تر از چشم مهره
داران. یا شاید، به طرزی فرومایه تر، این نگرش ناشی از نوعی حسادت نسبت به نوابغ
باشد: چطور یک انسان دیگر می تواند چنین موسیقی\ شعر\ هنر زیبایی بیآفریند که من
نمی توانم؟ پس کار باید، کار خدا باشد.

 

ادامه >>

برهان "تجارب" شخصی

 

 

[1] . Wuthering
Heights یکی از معروف ترین رمان های  ادبیات انگلیسی،
که داستان عاشقانه و پرشوری است  میان دو شخصیت اصلی، کاترین [کتی] ارن شاو هیتکلیف.م

 

برهان های بایِسی

فکر می کنم غریب ترین تلاش هایی که برای اثبات وجود خدا شده، برهان بایِسی است که اخیراً استفان آنوین در کتاب احتمال وجود خدا[2] پیش نهاده است. من ابتدا تردید داشتم که این برهان را ، که ضعیف ترین و کم ارج ترین برهان نزد قدما است، ذکر کنم. اما کتاب آنوین پس از انتشار به سال 2003 توجه رسانه ای فراوانی به خود جلب کرد، و مجال گرد هم آمدن برخی رویه های تبیینی را فراهم کرد. من قدری با مقاصد او همدلی داشتم، چون همان طور که در فصل 2 گفتم، معتقدم که وجود خدا یک فرضیه ی علمی است که، دست کم اصولاً، قابل بررسی می باشد. همچنین تلاش دون کیشوت وار آنوین جهت تعیین رقم احتمال وجود خدا کاملاً سرگرم کننده است.
 
عنوان فرعی کتاب، محاسبه ی ساده ای که حقیقت غائی را ثابت می کند، همه ی نشانگان کتاب بعدی ناشر را دارد، چرا که چنین اعتماد متکبرانه ای در متن آنوین یافت نمی شود. بهتر است این کتاب را نوعی "راهنمای کاربردی" محسوب کنیم، قسمی اعمال  قضیه ی مقادیر گنگِ بایِس برای  یک بررسی موردی بی مایه. آنوین می توانست معادلاً برای توضیح قضیه ی بایِس مورد یک قاتل فرضی را مثال بزند. بازرس  شواهد را مرتب می کند. اثر انگشت روی تپانچه نشان از خانم پیکاک دارد. این ظنّ را با یک کمیّت احتمالاتی به او نسبت دهیم. با این حال، پرفسور پلوم هم  انگیزه ای برای مقصر جلوه دادن این خانم دارد. پس احتمال مظنون بودن خانم پیکاک را قدری کاهش دهیم. طبق نظر کارشناس قضائی، هفتاد درصد احتمال دارد که تپانچه از فاصله ی دور به دقت شلیک شده باشد، و این نشانگر مظنونی است که آموزش نظامی دیده است. پس مقداری برای احتمال ظنّ مان به کلنل موستارد نسبت دهیم. اما عالیجناب گرین بیشترین انگیزه را برای قتل داشته است§ پس تخمین عددی مان از احتمال مظنونیت او را افزایش دهیم. اما آن موی بلند طلایی روی ژاکت قربانی می تواند موی خانم اسکارلت باشد... و الی آخر. ترکیبی از احتمالات کم و بیش سوبژکتیو در ذهن بازرس غلیان می کند، و او را به نتیجه گیری های گوناگون می کشاند. اما فرض بر این است که قضیه ی بایِس در نتیجه گیری نهایی به او کمک می کند. این قضیه موتوری ریاضی برای ترکیب احتمالات تخمینی گوناگون و رسیدن به حکمی نهایی است، که تخمین احتمالاتی کمّی خاص خود را دارد. البته درستی تخمین نهایی هم  فقط می تواند به درستی ارقام ورودی باشد.  این ورودی ها معمولاً در معرض داوری سوبژکتیو اند، با تمام تردیدهایی است که ناگزیر از آن ناشی می شود. اصل GIGO (آشغال بدهی، آشغال تحویل می گیری)* در اینجا هم برقرار است – و در مورد مثال آنوین از احتمال وجود خدا، "برقرار است" واژه ی بسیار ملایمی است.
 
آنوین یک مشاور مدیریت ریسک است که ، در مقابل شیوه های احتمالاتی رقیب، عَلَم  استنتاج بایسی را بر افراشته است. او کاربرد قضیه ی بایِس را، نه در مورد یافتن قاتل، بلکه درباره ی عظیم ترین نمونه ی آزمون، که وجود خدا باشد، اعمال می کند. روش او این است که با عدم اطمینان کامل آغاز می کند، یعنی ابتدا به وجود و عدم وجود خدا کمیت 50 درصد نسبت می دهد. سپس او شش فکت را در نظر می گیرد که ممکن است به مسئله مربوط باشند، و به هر یک ضریبی عددی نسبت می دهد و این شش رقم را به موتور قضیه ی بایس می خوراند تا ببیند این موتور چه رقمی بیرون می دهد. مشکل اینجاست که ( باز تکرار کنم) شش ضریب داده شده، کمیت هایی اندازه گیری شده نیستند، بلکه داوری شخصی خود استفان آنوین می باشند، که برای حل قضیه شکل عددی به خود گرفته اند. این شش فکت از این قرارند:
 

  1. همه ی ما درکی از خیر داریم.
  2. مردم کارهای شرمی کنند ( هیتلر، استالین، صدام حسین).
  3. طبیعت کارهای شر می کند ( زلزله ها، سونامی ها، طوفان ها).
  4. شاید معجزات کوچکی رخ دهند (من کلیدم را گم می کنم و دوباره پیدایش می کنم).
  5. شاید معجزات بزرگی رخ دهند ( ممکن است عیسی پس از مرگ زنده شده باشد).
  6. مردم تجارب دینی دارند.

 
 پس از یک مسابقه ی پر سروصدای بایسی، که در در آن خدا جلو می افتد، بعد عقب می ماند، بعد سخت تقلا می کند تا به حد نصاب  50 درصدی که از آن آغاز کرده برسد، سرانجام خدا موفق می شود، به لطف تخمین های آنوین، به 67 درصد احتمال وجود دست یابد. حال، بماند که این مسابقه چه ارزشی دارد ( به نظر من که هیچ). سپس آنوین تصمیم می گیرد که احتمال بایِسی 67 درصد وجود به قدر کافی زیاد نیست، پس گام عجیبی برمی دارد تا با تزریق فوری "ایمان"، این احتمال را دوپینگ کند و به 95 درصد برساند.  این به یک شوخی می ماند، اما او واقعا ًهمین کار را می کند. کاش می توانستم بگویم که او چطور این مقادیر را توجیه می کند، اما در واقع هیچ توجیهی در کار نیست. من در جای دیگر هم این ترّهات را شنیده ام. یک بار هنگامی که دانشمندان دینداری را که اتفاقاً آدم های باهوشی هم بودند به چالش می گرفتم تا باورشان به خدا را توجیه کنند، با وجود پذیرش این که هیچ شاهدی بر وجود خدا نیست، باز می گفتند: "قبول دارم که هیچ شاهدی نیست. اما به همین دلیل است که این باور را "ایمان" می خوانند ( واین جمله ی اخیر را با اعتقادی طلبکارانه بیان می کردند، نه با پوزش یا شرمندگی ).
 
شگفت آنکه، فهرست شش گزاره ی آنوین، نه برهان صُنع را شامل می شود، و نه هیچ یک از باقی پنج "اثبات " آکوئیناس را، و نه برهان های گوناگون هستی شناختی را. او هیچ  علاقه ای به این برهان ها ندارد: آنها حتی یک نمه هم تخمین عددی احتمال وجود خدا را نمی افزایند. او این برهان را مطرح می کند و مثل یک احتمالات دان خوب، همه را عبث می شمارد. فکر می کنم این بخش اثرش ارزنده است، هرچند دلیل او برای رد برهان صٌنع با دلیل من فرق دارد.  اما به نظرم برهان هایی هم که او تدریجاً اذن دخول شان را به دالان بایسی می دهد، همان قدر ضعیف هستند. مقصودم فقط این است که ضرایبی که آنوین به طریق سوبژکتیو وضع می کند، با ضرایبی که من وضع می کنم فرق دارند. بالآخره، داوری های سوبژکتیو برای کی اهمیت دارند؟ به نظر آنوین، این فکت که ما حسی از خوبی و بدی داریم  کاملاً حامی وجود خداست، درحالی که من اصلاً نمی فهمم چرا این فکت باید ما را از موضع نخستین مان در قبال خدا جابجا کند و به این یا آن سو بکشاند. در فصل های 6 و 7 کتاب نشان می دهم که حس خوبی و بدی داشتن هیچ دلیلی معتبری نیست که خوبی و بدی ارتباط  آشکاری با وجود الاهیتی فراطبیعی داشته باشد. درست مانند توانایی مان در لذت بردن از یک کوارتت بتهوون، حس ما ازخوبی نیز در صورت وجود یا عدم وجود خدا همین طور دست نخورده می ماند.
 
از سوی دیگر، به نظر آنوین، وجود شر، و به ویژه بلایای طبیعی مثل زمین لرزه و سونامی، به شدت خلاف احتمال وجود خدا هستند. در این مورد، داوری آنوین متفاوت با من اما همنوا با نظر بسیاری از متألهان ناراحت است. "دادباوری"[3] (یعنی تبرئه ی مشیت الاهی در قبال  وجود شر) خواب  را از چشم متألهان می رباید. کتاب مرجع فلسفه ی آکسفورد[4]، که مرجع بسیار معتبری است، مسئله ی شر را "توانمندترین ایراد به خداباوری سنتی" می خواند. اما این ایراد فقط متوجه وجود یک خدای خوب است. خوبی جزء تعریف فرضیه ی خدا نیست، بلکه فقط یک ضمیمه ی مطلوب بدان است.
 
مسلماً کسانی از سلک متألهان غالباً در تمییز آنچه که صادق است و آنچه که دوست دارند صادق باشد، دچار ناتوانی مضمن هستند. اما برای یک مؤمن پیشرفته تر که به قسمی هوش فراطبیعی اعتقاد دارد، حل و فصل مسئله ی شر، به سادگی آب خوردن است. فقط کافیست خدا را بدنهاد فرض کنید  – مثل خدایی که در هر صفحه  از عهد قدیم  می خرامد. یا اگر چنین خدایی را دوست ندارید، خدای جداگانه ی اختراع کنید، و او را شیطان بنامید، و نبرد او با خدای خوب را عامل رنج موجد در جهان بشمارید. یا  فرض کنید که خدا نسبت به رنج بشر بی اعتناست. یا – به عنوان یک راه حل پیشرفته تر – خدایی را فرض بگیرید که دغدغه هایی مهم تر از مصائب بشری دارد. یا خدایی که به رنج بشر بی اعتنا نیست، اما این رنج را بهایی می داند که بشر باید بپردازد تا از اراده ی آزاد در جهانی منظم و قانونمند برخوردار باشد. هر یک از این بهانه ها خریدارانی نزد متألهان دارد.
 
به این دلایل، اگر قرار بود من تمرین بایسی آنوین را تکرار کنم، نه مسئله ی شر مرا از فرض احتمال صفر (در مورد آنوین 50 درصد) تکان می داد و نه ملاحظات اخلاقی. اما نمی خواهم بر سر این نکته بحث کنم، چون هیچ جاذبه ای در مجادله برسر عقاید شخصی نمی یابم، چه نظر آنوین و چه نظر خودم.
 
برهانی که بسیار قوی تری است، و بستگی به داوری شخصی هم  ندارد، برهان نامحتملی است. این برهان به طرز چشمگیری می تواند ما را از لاادری گری 50 درصدی حرکت دهد، و بسی به دور از حد خداباوری مورد نظر بسیاری از مؤمنان، و بسی به سوی حد بیخدایی مورد نظر من بکشاند. تاکنون چندین بار به این برهان اشاره کرده ام. کل این برهان را می توان در این پرسش آشنا خلاصه کرد که: " کی خدا را ساخته است؟" بسیاری از مردم اندیشمند این پرسش را نزد خود کشف کرده اند. فرض یک خدای طراح نمی تواند پیچیدگی سازمان یافته را تبیین کند زیرا خدایی که بتواند چیزی را طراحی کند باید خودش به قدر کافی پیچیده باشد که به نوبه ی خود محتاج قسمی تبیین باشد. خدا ما را به دور باطلی می کشاند که خود نمی تواند ما را از آن برهاند. چنان که در فصل بعد نشان خواهم داد، این برهان، گرچه ازحیث فنی عدم وجود خدا را ثابت نمی کند، اما معلوم می کند که وجود او حقیقتاً بسیار بسیار نامحتمل است.
 
 ادامه >>  چرا به احتمال قریب به یقین خدایی نیست
 

[1] . Bayesian Argument

[2] . The Probability of God, Stephen Unwin

§ عالیجناب گرین نام شخصیتی در برخی بازیهای روی تخته (کلودو) است که در بریتانیا ( که محل ابداع  بازی است)، استرالیا، نیوزلند، هند و دیگر کشورهای انگلیسی زبان به جز آمریکای شمالی به همین نام شناخته می شود. جالب اینکه در آمریکا نام این شخصیت به آقای گرین تغییر یافته است. قضیه از چه قرار است؟

* Garbage in, Garbage Out

[3] . Theodicy

[4] . Oxford Companion to Philosophy

برهان هستی شناختی و دیگر برهان های پیشینی

برهان های وجود خدا در دو مقوله
ی اصلی می گنجند: برهان های
پیشینی[1]،
و برهان های
پسینی[2]
.
پنج برهان توماس آکوئیناس برهان های پسینی هستند، یعنی بر پایه ی  بررسی جهان خارج
اند. معروف ترین برهان پیشینی، یعنی برهان هایی که تنها بر استدلال نظری محض تکیه
دارند، برهان هستی شناختی است، که توسط قدیس آنسلم اهل کانتربوری به سال
1078 مطرح شد و سپس روایت های متعدد  آن توسط فیلسوفان تکرار شده است. یک جنبه ی
غریب برهان آنسلم این است که مخاطب روایت اصلی برهان اصلاً بشر نیست، بلکه خود
خداست.  آنسلم این برهان را به صورت یک دعا مطرح کرد. (شاید فکر کنید که هر موجودی
که بتواند به دعا گوش فرا دهد نیازی ندارد تا به وجود خود متقاعد شود).

 

آنسلم گفت که می توان موجودی را
تصور کرد که هیچ چیز بزرگ تر از آن متصور نباشد. حتی یک بیخدا هم می تواند چنین
موجود متعالی ای را تصور کند، گرچه وجود آن در دنیای واقعی را منکر می شود. اما،
برهان چنین ادامه می یابد که، موجودی که در جهان واقعی نباشد، مسلماً، فاقد کمال
است. بنابراین با تناقض روبرو می شویم، و سُک سُک، خدا وجود دارد!

 

بگذارید این برهان بچگانه را به
زبان مناسب اش ترجمه کنیم، که همان زبان میدان بازی باشد:

 

"باهات شرط می بندم که می توانم
ثابت کنم خدا وجود دارد."

"شرط می بندم که نمی توانی."

"باشه، پس عالیِ عالیِ عالی
ترین چیز ممکن را تصور کن."

"خوب، که چی؟"

"حالا، این عالیِ عالیِ عالی
ترین چیز راستکی است؟ وجود دارد؟"

"نه، فقط توی فکر من است."

"اما اگر واقعی بود که عالی تر
بود، چون چیز عالی راستکی بهتر از خیال مسخره توی فکر توست. پس من برایت ثابت کردم
که خدا وجود دارد. هاجاستن و واجستن، همه ی بیخداها احمق هستن."

 

من در این
گفتگوی کودکانه واژه ی "احمق" را عمداً به کار بردم. خود آنسلم آیه ی اول مزمور 14
را نقل می کند: "احمق در دل می گوید خدایی نیست" و گستاخانه بیخدایان فرضی اش را 
"احمق" (به لاتینی
insipiens

) می خواند:

 

بدین ترتیب،
حتی احمق هم متقاعد می شود که، دست کم، امری در فهم هست که بزرگ تر از آن متصور
نیست. زیرا وقتی او وصف آن امر را می شنود آن را در می یابد. و هر چه به فهم در
آید، در فهم موجود است. و مسلم است که آن چه هیچ چیز بزرگ تر از آن متصور نیست، نمی
تواند تنها در فهم موجود باشد. زیرا، فرض کنید تنها در فهم موجود باشد: آنگاه می
توان تصور کرد که در واقعیت هم موجود باشد؛ که بزرگ تر است.

 

همین اخذ این نتیجه ی عظما از
چنین نیرنگ بازی منطقی نمایی، حس زیبایی شناسانه ی مرا می آزارد، پس باید مراقب
باشم که از کاربرد واژگانی مثل "احمق" اجتناب کنم. برتراند راسل (که احمق نبود) در
این مورد سخن جالبی دارد: " متقاعد شدن به مغالطه آمیز بودن [برهان هستی شناختی]
آسان تر از یافتن این است که مغالطه دقیقاً در کجا [ی این برهان نهفته] است.  خود
راسل، در جوانی، این برهان  را متقاعد کننده یافته بود:

 

کاملاً آن
موقع  را به یاد می آورم که در یکی از روزهای سال 1894، موقع قدم زدن در مسیر
ترینیتی لاین، در بارقه ی شهودی دریافتم (یا فکر کردم که دریافتم) که برهان هستی
شناختی معتبر است. رفته بودم یک قوطی تنباکو بخرم؛ در مسیر برگشت، ناگهان آن قوطی
را به هوا انداختم و هنگام گرفتن اش فریاد زدم " اسکات کبیر، برهان هستی شناختی
معتبر است."

 

من تعجب می کنم که چرا راسل
چیزی مثل این نگفته: " اسکات کبیر، برهان هستی شناختی پذیرفتنی می نماید. اما اما
آیا زننده نیست که  حقیقت عظمایی درباره ی کیهان، حاصل یک بازی کلامی باشد؟  من
ترجیح می دادم کارم را با حل مسائلی مثل ناسازه های زنون شروع کنم." یونانیان بر سر
ناسازه هایی مثل "اثبات اینکه آشیل هیچ وقت به لاکپشت نمی رسد" دچار دردسر فراوانی