سوءتفاهم ها درباره ی بیخدایی (آتئیسم) و بیخدایان بسیارند. مردم نمی دانند بیخدایی چیست، تعریفش چیست، یا تفاوت آن با لاادریگری (اگنوستیسیم) چیست. گمان می کنند که بیخدایی هم یک دین است، که نیازمند ایمان است، یا صورتی از کفر و انکار است،یا فکر می کنند هیچ بیخدای واقعی وجود ندارد یا در روز تنگی هیچ کس بیخدا نمی ماند ... . این نوشتار می کوشد ضمن معرفی بیخدایی، به برخی از رایج ترین پرسش ها و خطاها در مورد بیخدایی پاسخ دهد.
منبع : About.com
تعریف بیخدایی چیست؟
بیخدایی، در تعریف وسیع آن، به معنای باور نداشتن به وجود هر نوع خدایی ست. اما اغلب دینداران تأکید دارند که بیخدایی به معنای انکار وجود هر نوع خدایی است؛ اما میان باور نداشتن و انکار فرق است. انکار وجود خدا را در بهترین حالت می توان سوء تعبیری از اگنوستیسیم (لاادری گری) دانست. مطابق دیدگاه اگنوستیک، معرفت (دانش) به وجود خدا یا خدایان ناممکن است. اما لغت نامه ها و منابع تخصصی دیگر آشکار می کنند که بیخدایی می تواند تعریف بسیار وسیع تری داشته باشد. ادامه...
تعریف خداباوری (تئیسم) چیست؟
به بیان ساده، خداباوری به معنای باور داشتن به وجود حداقل یک خدا است – همین و بس. خداباور بودن یک شخص بستگی به این ندارد که به وجود چند خدا باور داشته باشد. ربطی هم به این هم ندارد که شخص چگونه واژه ی "خدا" را تعریف می کند. خداباوری نه بستگی به این دارد که باور شخص به خدا چگونه ایجاد شده و نه اینکه چگونه از باورش دفاع می کند. اگر کسی به وجود دست کم یک خدا باور داشته باشد، می توان او را تئیست نامید؛ حال تعریف اش از آن خدا هر چه که می خواهد باشد.
بیخدایی ضعیف و بیخدایی قوی
رایج ترین مفهوم بیخدایی نزد بیخدا ها، "نداشتن باور به هرگونه خدا" است. هیچ ادعا و انکاری در میان نیست. بیخدا کسی است که خداباور نباشد. گاهی این تعریف وسیع تر را بیخدایی "ضعیف" یا "ضمنی" می خوانند. یک قسم محدودتر از بیخدایی هم هست که گاهی بیخدایی "قوی" یا "صریح" خوانده می شود. در این قسم، بیخدا صریحاً منکر وجود هرگونه خدا می شود – ادعایی قوی مطرح می کند که باید برایش ادله ای ارائه دهد.
برخی از مردم بنا به دلایلی غریبی تصور می کنند که بیخدایی به خودی خود یک جور دین است. من گاهی در گروه های خبری، یا ایمیل هایی که دریافت می کنم، و در اتاق های گفتگوی اینترنتی با این تصور مواجه می شوم. شاید علت این باور این باشد که این افراد چنان غرقه در باورهای دینی خود هستند که نمی توانند تصور کنند که کسی بتواند بدون داشتن نوعی دین بتواند به زندگی خود ادامه دهد. شاید هم به خاطر وجود سوءتفاهم دیرینه ای در مورد چیستی بیخدایی باشد. و یا به این خاطر که این افراد متوجه نیستند که این سخن بی معناست.
دلایل اصلی این تصور هرچه که باشند، تصوری شایع است و در این نوشتار می کوشم با ذکر نامه ای که خودم دریافت کرده ام این بحث را مطرح کنم. حسن این نامه آن است که مرتکب بسیاری از خطاهای رایج می شود:
آقای عزیز،
متأسفم که باید نظر پیشین ام را تکرار کنم. من بر اعتقادم استوارم که: بیخدایی یک دین است. اینکه آیا این واژه با تعاریف فنی دین می خواند یا نه برایم اهمیتی ندارد؛ منظور من از "دین"، تعریف عملی آن است، که ممکن است به مذاق کسانی که همه ی ادیان را انکار می کنند خوش نیاید، چون بیخدا ها هم عاقبت به دامان همان چیزی می افتند که از آن متنفرند: یک دین. دینی با قواعدی مشخص، معادشناسی و فلسفه ای برای زندگی. دین ابزاری است برای فهم هستی. بیخدایی هم کاملاً با این تعریف جور در می آید. دین فلسفه ای برای زندگانی ارائه می دهد؛ بیخدایی هم همین کار را می کند. ادیان دارای پیشوایان، واعظان و اصولی هستند. بیخدایی هم به هکذا (نیچه، فوئرباخ، لنین، مارکس). دین پیروان مؤمنی دارد، که در پی پاسداری از خلوص و اصالت آنند. بیخدایی هم همین طور. و دین مسئله ای ایمانی است، و نه یقینی. پیروان مؤمن شما هم همین طور. پس به عالم ادیان خوش آمدید!
لطفاً مرا به خاطر این لحن ستیزه جویانه ببخشید. اما قصد من این است که برخی را به این موضع عقلانی فراخوانم (همه را نمی شود هدایت کرد) که پیروان همه ی ادیان خود را تافته ی جدابافته می دانند؛ خود را پاک و منزه و بری از خطا می خوانند و دیگران را گمراه. بیخدایی هم همچنین.
بخشی از این نامه را ذکر کردم تا تصویری از کل آن به دست دهم. اکنون بگذارید بخش بخش به آن بپردازیم تا ببینیم در پس آن چه نهفته است...
" اینکه آیا این واژه با تعاریف فنی دین می خواند یا نه برایم اهمیتی ندارد"
به بیان دیگر، نویسنده اهمیت نمی دهد که آیا از زبان برای رسیدن به مقصود مورد نظرش سوءاستفاده می کند یا خیر؟ این گرایش بسیار تأسف باری است، اما دست کم نویسنده آنقدر صادق هست که به آن اذعان کند – دیگران بی درنگ و بی پروا چنین ادعایی می کنند. درحقیقت تعریف دلبخوه نویسنده فاقد یکی از ویژگی های اساسی ادیان است -که همان باور به خدایان یا دیگر موجودات فراطبیعی باشد. و این سوءاستفاده از زبان است. در واقع، اگر نویسنده اصلاً علاقه ای به داشتن دیالوگی صادقانه دارد، باید برایش مهم باشد که آیا بیخدایی با تعاریف فنی "دین" می خواند یا نه.
حال بگذارید به تعریف مورد نظر او از ویژگی های "دین" بپردازیم:
" دینی با قواعدی مشخص، معادشناسی و فلسفه ای برای زندگی. دین ابزاری است برای فهم هستی."
آیا اصلاً در مورد بیخدایی می توان گفت که "قواعد مشخصی" دارد؟ به هیچ وجه. بیخدایی تنها یک "قاعده" دارد و آن تعریف بیخدایی است – که باور نداشتن به هرگونه خدایی باشد. ورای این اصل، بیخدا ها مطقاً آزادند که هرچه خواستند بکنند و باز هم خود را بیخدا بخوانند. این درست بر خلاف کاربرد "قواعد" در ادیان است. و چه بسا عدم درک همین مطلب باعث بسیاری از بدفهمی ها باشد.
آیا بیخدایی یک "معادشناسی" دارد؟ معادشناسی یعنی "باور درباره ی پایان جهان یا سرانجام درگذشتگان." حال، با اینکه مطمئنم که بسیاری بیخدا ها باورهایی در مورد چیستی پایان جهان و پس از مرگ دارند، اما این باورها نزد همه ی ما قطعی و یکسان نیستند. در واقع، داشتن هر باوری درباره ی پایان جهان دلبخواهی است، به عبارت دیگر، جزء ضروری بیخدایی نیست. بی باوری به وجود خدایان مطلقاً هیچ چیز درباره ی چگونگی پایان جهان و زندگی پس از مرگ نمی گوید. که این درست برخلاف 'معادشناسی' ادیان است.
آیا بیخدایی "فلسفه ای برای زندگانی" ارائه می دهد؟ مسلماً بیخدا ها فلسفه هایی برای زندگی خود دارند. یک فلسفه ی پرطرفدار می تواند اومانیسم سکولار باشد؛ دیگری می تواند عینیت گرایی باشد؛ یا روایتی از بودیسم باشد. اما هیچ فلسفه ی مشخص و قطعی مشترکی میان همه ی بیخدا ها وجود ندارد. در واقع، بی باوری به خدا(یان) هیچ پیامد منطقی ذاتی ندارد که شخص را به فلسفه ی خاصی در مورد زندگانی سوق دهد (گرچه بدون هرگونه فلسفه ای بودن قدری غریب می نماید). و این درست بر خلاف 'فلسفه ی زندگانی' ادیان است.
"دین ابزاری است برای فهم هستی. بیخدایی هم کاملاً با این تعریف جور در می آید."
اتئیسیم یک بی باوری است و نه یک فلسفه. بی باوری من به وجود کرم دندان یک فلسفه ی زندگانی نیست – برای کسی چنین است؟ به علاوه، یک فلسفه ی زندگانی ضرورتاً یک دین نیست و هر شخصی که فلسفه ای برای زندگانی داشته باشد لزوماً دین دار نیست.
"ادیان ها دارای پیشوایان، واعظان و اصولی هستند. بیخدایی هم به هکذا (نیچه، فوئرباخ، لنین، مارکس)."
بین این متفکران بیخدا اختلاف نظرات عمده ای هست – که همین مؤید نظر من در مورد بیخدایی است، که بیخدایی "قواعد مشخص و معینی" ندارد و دین محسوب نمی شود. در واقع بسیاری بیخدا ها هیچ علاقه ای به نویسندگان ذکر شده ندارند.
احزاب سیاسی، سندیکاها، دانشگاه ها هم، همگی روؤسا و رهبرانی دارند. پس باید گفت اینها هم دین هستند؟ البته که نه – هرکس چنین ادعایی کند فوراً دیوانه به حساب می آید، اما برخی مردم فکر می کنند این ادعا در مورد بیخدایی بخردانه است.
" دین پیروان مؤمنی دارد، که در پی پاسداری از خلوص و اصالت آنند. بیخدایی هم همین طور."
اصلاً بیخدایی چه خلوص و اصالتی می تواند داشته باشد که قرار باشد عده ای دغدغه ی پاسداری از آن را داشته باشند؟ کسانی هستند که، گیریم، در پی پاسداری از اصالت باورهای حزب دموکرات هستند – پس حزب دموکرات هم یک دین است؟ اقلاً احزاب سیاسی اندک شباهتی با "باورهای اصیل" دارند که به صیانت و پاسداری در برابر تغییرات تدریجی فرهنگ بیارزد.
" و دین مسئله ای ایمانی است، و نه یقینی. پیروان مؤمن شما هم همین طور."
پیروان مؤمن من؟! آنها دیگر کی هستند؟ نویسنده در مورد کی صحبت می کند؟ جوری نوشته که انگار من یک کشیش عالی مقام بیخدایی هستم. برخی تصور می کنند که کسانی که مرتباً سایت های بیخدای را می خوانند یا به اتاق های گفتگوی یا بولتن های بیخدای می روند، باید یک جور "پیروان" بیخدایی باشند. اما باید گفت: مؤمن همه را به کیش خود انگارد.
اینکه دینداری مستلزم وجود ایمان است بدین معنا نیست که وجود هر ایمانی (به هر شکل و صورتی) مستلزم دینداری باشد. من به وفاداری همسرم "ایمان" دارم. آیا این یک دین است؟ البته که نه. من به ارزش تجربه گرایی ایمان دارم. آیا این دین است؟ البته که نه. چنین تصوری احمقانه است. رابطه ی دین و ایمان یک سویه است، نه دوسویه.
به علاوه، دین باوران شیفته ی دوپهلو حرف زدن در مورد واژه ی "ایمان" هستند. "ایمان" چندین معنا دارد – که همگی معادل هم نیستند. آن قسم ایمانی که در بالا ذکر کردم و می توان نزد بیخدا ها مشترک انگاشت فقط به معنای اعتماد متکی بر تجارب پیشین است. به علاوه، چنین ایمانی بی حد و مرز نیست – تنها تا بدانجا پیش می رود که تجربه پشتیبانش باشد. اما در دین، "ایمان" معنایی بس عظیم تر دارد، باوری است که اساساً بی نیاز از تجربه یا حتی خلاف آن است.
"به عالم ادیان خوش آمدید!
لطفاً مرا به خاطر این لحن ستیزه جویانه ببخشید. اما قصد من این است که برخی را به این موضع عقلانی فراخوانم (همه را نمی شود هدایت کرد) که پیروان همه ی ادیان خود را تافته ی جدابافته می دانند؛ خود را پاک و منزه و بری از خطا می خوانند و دیگران را گمراه. بیخدایی هم همچنین."
چی؟ این عبارت یاوه است. گیریم که بیخدا ها خود را "تافته ی جدا بافته" بدانند. آیا این باعث می شود که دیندار خوانده شوند؟ چرند است.
در کل، نامه ی بالا می کوشد تا با ذکر نکات اشتراکی میان بیخدایی و ادیان، بیخدایی را هم در جایگاه یک دین بنشاند. من نشان دادم که یا چنین اشتراکاتی وجود ندارد – یعنی چنین نقاط اشتراکی میان دین و دیگر نظام ها یا باورهایی است که مسلماً دین نیستند – یا اینکه، چنین اشتراکاتی جزء ضروری بیخدایی نیستند. مشکل نویسنده این است که چیزهایی را ذکر کرده که لزوماً جزء دین نیستند. لازم نیست که یک دین رهبرانی داشته باشد، یا معادشناسی، مدافعان و غیره داشته باشد، تا دین محسوب شود. صرف اینکه چیزی چنین ویژگی هایی دارد هم دلیل دین بودن آن محسوب نمی شود. اگر کسی می خواهد خلاف این را ثابت کند بهتر است برای پشتیبانی از موضع اش کاری بهتر از فهرست کردن یک سری ویژگی ها صورت دهد – باید قویّاً توضیح دهد که چگونه هر یک از این ویژگی ها لازم و کافیست تا چیزی را دین محسوب کنیم.
شاید بررسی اینکه دین چیست به فهم این مطلب کمک کند. دائرة المعارف فلسفه در مدخل دین برخی از ویژگی های ادیان را ذکر می کند. هر چه این ویژگی ها در یک نظام باور بیشتر باشند، آن نظام بیشتر "دین وار" است. از آنجا که این تعریف ناحیه ی خاکستری گسترده ای حول مفهوم دین می کشد، ترجیح می دهم به تعاریف ساده سازی شده ای ارجاع دهم که در لغت نامه های عادی یافت می شود. ویژگی های زیر را ملاحظه کنید و ببینید چقدر با بیخدایی جور در می آیند:
باور به موجودات فراطبیعی (خدایان).
تمایز نهادن میان اشیای مقدس و حرام.
مناسک مربوط به اشیای مقدس.
یک نظام اخلاقی که از طرف خدا(یان) وضع شده است.
احساسات خاص دین باوری ( احترام، رازورزی، احساس گناه، ستایش) که در حضور اشیای مقدس و یا در خلال اجرای مناسک ظاهر می شوند و مرتبط به ایده ی خدا(یان) هستند.
عبادت و دیگر صور مراوده با خدا(یان).
یک جهانبینی، یا یک تصویر عام از جهان، به عنوان کلیتی که جایگاه شخص در آن معین شده است. این تصویر محتوی شکلی از مقصود متعالی یا هدف جهان و یک دسته راهنمایی ها برای انطباق شخص با این طرح کلّی است.
سازماندهی کم و بیش کلّی زندگی شخص بر اساس این جهانبینی.
یک گروه اجتماعی شکل گرفته حول موارد بالا.
با ملاحظه ی این ویژگی ها ی ادیان می بینیم که این ادعا که بیخدایی نوعی دین است مستلزم این است که یک تعریف "تک کاره" از "دین بودن" ارائه دهیم، که حاصل آن ابهام فزاینده ی کاربرد واژه ی دین است – اگر بیخدایی یک دین باشد، پس چه چیزی دین نیست؟
به علاوه، باید توجه داشت که مطابق ویژگی های بالا تئیسم هم به خودی خود یک دین محسوب نمی شود – تقریباً به همان دلایل که بیخدایی یک دین نیست. هنگامی که به تئیسم، به عنوان صرف باور به خدا(یان)- بیاندیشید، خود به خود مستلزم تقریباً هیچ یک از ویژگی های فوق نیست. برای دین داشتن، صرف داشتن یک باور یا نداشتن آن کفایت نمی کند. مسلماً این نکته را می توان در زندگی واقعی دریافت، زیرا تئیست هایی هستند که خارج از ادیان قرار می گیرند و ادیانی هم هستند که تئیستی نمی باشند.
خداباوری، در معنای وسیع کلمه، فقط باور به وجود دست کم یک خداست. برخلاف آن بیخدایی است: در تعریف وسیع کلمه، بیخدایی به معنای فقدان باور به وجود هر خدایی است. البته بر سر تعریف بیخدایی قدری اختلاف نظر وجود دارد. جالب است بدانیم که این اختلاف نظر های بر سر تعریف بیخدایی عمدتاً میان خداباوران است- خود بیخدا ها بر سر معنای بیخدایی توافق دارند.
به ویژه مسیحیان بر سر تعریف مورد استفاده ی بیخدا ها جدل می کنند و تأکید دارند که معنای بیخدایی متفاوت از آن چیزی است که بیخدا ها می گویند. به نظر آنان، بیخداانکار وجود هرگونه خدایی است؛ و اغلب به دلایلی غریب از فقدان باور به وجود خدا غفلت می کنند – این تعریف را می توان، در بهترین حالت، به اگنوستیسیم نسبت دارد که می گوید معرفت به وجود خدا ممکن نیست.
اما معنای وسیع بیخدایی دقیق تر است.
برخی بیخدا ها تا انکار وجود برخی یا همه ی خدایان پیش می روند (که تعریف محدود بیخدایی است)، اما همه ی آنان چنین نمی کنند، و به هیچ وجه لازم نیست کسی منکر وجود خدا باشد تا بتوان او را بیخدا خواند. شاهد این مدعا لغت نامه های معتبر و کامل چندصد سال اخیر غرب هستند که مصادیق کاربرد واژه بیخدا را نشان می دهند.
برتری تعریف وسیع بیخدایی بر تعریف محدود آن را می توان در این حقیقت یافت که تعریف وسیع، بر امکانات گسترده تری قابل اطلاق است. از دید کسانی که بر صحت تعریف محدود تأکید دارند، سه موضع اصلی را می توان اتخاذ کرد:
خداباوری (تئیسم): باور به خدا.
اگنوستیسیم: باور به اینکه معلوم نیست خدایی وجود دارد.
بیخدایی (اتئیسم): انکار خدا.
اما همین که تعریف وسیع از بیخدایی را بپذیریم، و تشخیص دهیم که اگنوستیسیم درباره ی معرفت است (که مسئله ای مربوط اما جداگانه است) و نه باور، در می یابیم که می توان چهار مقوله داشت:
خداباوری اگنوستیک: باور به خدا(ِیان) بدون ادعای معرفت یقینی وجود آن خدا(ِیان).
خداباوری گنوستیک: باور به خدا(یان) و اطمینان از وجود آن خدا(یان).
بیخدایی اگنوستیک: بی باوری (یا فقدان باور) به خدا(ِیان) بدون ادعای معرفت یقینی به عدم وجود آن خدا(یان).
بیخدایی گنوستیک: بی باوری (یا فقدان باور) به خدا(ِیان) در عین یقین به عدم وجود (یا امکان وجود) آن خدا(یان).
باید اذعان کرد که باورهای آدمیان همواره به سادگی قابل طبقه بندی نیستند و هر دو نظام طبقه بندی فوق شامل ساده سازی گرایش ها هستند. اما، دومی علاوه بر تشخیص نقاط بیشتری بر پیوستار باورهای آدمی، همچنین جا را برای نواحی خاکستری نیز باز می گذارد که در آنها شخص درجات مختلفی از یقین دارد. افراد مختلف می توانند برپایه ی سطوح مختلف یقین شان، سطوح مختلفی از باور داشته باشند، مطلبی که در طبقه بندی اول نمی گنجد.
در مورد چیستی باور ( اعتقاد) میان بیخدا ها و تئیست ها اختلاف نظرهای اساسی هست. به نظر بیخدا ها مؤمنان ساده لوح هستند – یعنی به سهولت و سادگی، و بدون داشتن مبنای عقلانی ادعاهای دین را باور می کنند. از سوی دیگر، خداباوران می گویند که غیرمؤمنان از سر لجاجت و دلبخواهی شواهد مهم حاکی از صدق دین شان را انکار می کنند و لذا شکاکیتی ناموجه را در پیش گرفته اند.
حتی برخی خداباوران معتقدند که بیخدایان در حقیقت می دانند که خدایی وجود دارد یا شواهدی بر وجود خدا هست، اما به طور ارادی منکر این معرفت می شوند و خلاف آن را می گویند. این عمل شان از روی خیره سری، طغیان، آزار یا علل دیگر است. به رغم وجود این اختلاف مهم، در مورد این که بحقیقتاً اور چیست، و مهم تر از آن اینکه علل باور داشتن چیست، بحث های عمیق اندکی صورت می گیرد. لذا داشتن درک بهتری ازاینکه چگونه شخص به یک باور می رسد می تواند روشن کند که آیا بیخدا ها حقیقتاً شکاکانی خیره سر هستند یا اینکه تئیست ها حقیقتاً زودباور اند.
چنین بررسی ای همچنین می تواند هم به تئیست ها و هم به بیخدا ها کمک کند تا استدلال ها ی خود را جهت اقناع طرف مقابل بهتر صورت بندی کنند.
به گفته ی تِرِنس پِنِلهام (Terence Penenlhum) در مورد منشاء باور دو مکتب فکری اصلی وجود دارد: ارادی گرا (voluntarist) و غیرارادی گرا (involuntarist). به نظر ارادی گرایان باور موضوعی است که به اراده و اختیار شخص بستگی دارد: ما همان طور که بر کنش هایمان کنترل داریم، بر باورهایمان هم کنترل داریم.
به نظر می رسد که تئیست ها اغلب ارادی گرا هستند. به ویژه مسیحیان عموماً طرفدار دیدگاه ارادی گرا هستند. برخی از پرکارترین الاهیون مانند توماس آکویناس و سورن کیِرکه گارد نوشته اند که باور داشتن – یا دست کم باور داشتن به جزمیات دینی – یک عمل ارادی و اختیاری است. چنین ادعایی شگفت آور نیست زیرا ما تنها هنگامی می توانیم در مورد باورهایمان مسئولیت داشته باشیم که بتوان بی باوری را گناهی دانست. گناهی که سزاوار مجازات با فرستادن آنان بی باوران به جهنم باشد. بی باوران از واعظان دینی می شنوند که آنان را به "باور درست" و "انتخاب مسیح" فرا می خوانند. معمولاً این مبلغان یادآور می شوند که بیخدایی گناهی است که ما را به لعنت الاهی گرفتار می کند. از سوی دیگر، غیرارادی گرایان می گویند که ما واقعاً نمی توانیم باورمان به هیچ چیز را انتخاب کنیم. به نظر آنان، باور یک عمل نیست و نمی توان به طور ارادی آن را حاصل کرد. مثلاً، هرکسی درمی یابد که حتی هنگامی که شخص بدون هیچ شک و شبهه ای نتیجه بگیرد که چه کاری را باید انجام دهد، بدان معنا نیست که به طور خودکار آن کار را انجام می دهد. در واقع ورای نتیجه گیری باید گام های دیگری هم برداشت تا عمل به وقوع بپیوندد.
چنین مطلبی اما در مورد باور کردن صادق نیست. همین که شخص بدون هرگونه شک و شبهه ای دریابد که چیزی باور کردنی است، دیگر پیمودن چه گام دیگری برای داشتن آن باور لازم است؟ هیچ ، به نظر می رسد دیگر لازم نیست هیچ کاری انجام شود. به این ترتیب، هیچ گام افزوده ی قابل تشخیصی نیست که بتوان آن را "انتخاب کردن" نامید.
اما این بدان معنا نیست که کنش ها و باور ها ارتباط تنگاتنگی با هم ندارند. در حقیقت، باورها معمولاً محصول کنش های گوناگونی هستند و ما به طور غیرمستقیم در قبلا باورهای که داریم و باورهایی که نداریم مسئول هستیم، زیرا به طور مستقیم مسئول کنش هایمان هستیم. برای مثال، می توان از شخصی به خاطر نداشتن باور (عقیده) ای در مورد زندگی جنسی همسایه اش تقدیر کرد، چون لازمه ی داشتن چنان باوری سَرَک کشیدن به امور زندگی دیگران است. از سوی دیگر، شخص می توان دیگری را به خاطر نداشتن باور (عقیده) ای در مورد انتخابات ریاست جمهوری آینده سرزنش کند، زیرا این فقدان باور به خاطر بی توجهی و کنکاش نکردن در اخبار کاندیداها و وقایع اخیر می باشد.
می توان فردی را به خاطر حصول یک باور ستایش کرد، چرا که او به خود زحمت داده تا مطالعه و تحقیق کند و صمیمانه کوشیده است تا حد امکان اطلاعات مربوط را جمع آوری کند. از سوی دیگر، می توان شخصی را به خاطر حصول باوری سرزنش کرد، چون او از شواهد، استدلال ها و ایده هایی را که می توانسته در مفروضات اش تردید ایجاد کنند آگاهانه چشم پوشی کرده است. بنابراین، اگرچه شاید نتوانیم قواعدی برای اینکه باید چه باوری داشت وضع کنیم، اما می توانیم اصولی اخلاقی برای چگونگی حصول باور و تأثیر بر باور هایمان طرح کنیم. فرآیند هایی که بتوانند کمتر یا بیشتر اخلاقی باشند.
نظر شخصی من قویاً متمایل به غیرارادی گرایی است. من می کوشم برای واعظان و مبلغان دینی توضیح دهم که من در حقیقت بیخدایی را "انتخاب" نکرده ام، بلکه بیخدایی تنها دیدگاهی است که با توجه به وضع فعلی معرفت و دانش ام می توانم داشته باشم. همان طور که نمی توانم این باور را "انتخاب" کنم" که رایانه ی روی میزم وجود ندارد ، باور به وجود خدا را هم نمی توانم "انتخاب کنم".
اگر بیخدایی فقط بی باوری به خدایان است، پس چه فرقی با اگنوستیسیم [لاادری گری] دارد؟
پاسخ:
بسیاری از کسانی که عنوان اگنوستیک را انتخاب می کنند از عنوان "بیخدا" ابا دارند – معمولاً تصور می شود که اگنوستیسیم "معقول تر" است، درحالی که بیخدایی "دگماتیک تر" است و فرق چندانی با خداباوری ندارد. آیا این دیدگاه درستی است؟
متأسفانه، خیر. شاید اگنوستیک ها صادقانه چنین عقیده داشته باشند که و تئیست ها هم صادقانه این ایده را تأیید کنند، اما این دیدگاه شامل سوءتفاهم های چندی در مورد بیخدایی و اگنوستیسیم است. پیش داوری ها و فشارهای علیه بیخدایی و بیخدا ها هم فقط موجب افزایش این سوءتفاهم ها می شوند. هنوز هم کسانی را بی محابا می گویند که حقیقتاً به هیچ خدایی اعتقاد ندارند تحقیر می کنند و می آزارند، اما "اگنوستیک" بودن محترمانه تر به شمار می آید. تصور می کنند که بیخدا ها به خاطر انکار وجود خدا جزم اندیش هستند، درحالی که اگنوستیک ها، که یقین ندارند، آزاداندیش هستند.
این تصور خطاست، چرا که بیخدا ها ضرورتاً منکر وجود خدایان نیستند و در حقیقت کسانی هم که یقینی به وجود خدا ندارند بیخدا محسوب می شوند – به سخن دیگر، بیخدا ها می توانند اگنوستیک هم باشند. همین که دریابیم که بیخدایی فقط به معنای فقدان باور به وجود خدایان است، آشکار می شود که اگنوستیسیم، آن طور که بسیاری فکر می کنند، "راه سومی" میان بیخدایی و تئیسم نیست. داشتن باور به یک خدا یا نداشتن باور به آن تمام امکانات را در بر می گیرد. اگنوستیسیم درباره ی باور به خدا نیست، بلکه درباره ی معرفت (دانش) است – این واژه در اصل برای توصیف موضع کسی ابداع شد که نمی تواند ادعا کند که به یقین می داند که خدایی هست یا نه.
به این ترتیب، معلوم می شود که اگنوستیسم هم با بیخدایی سازگار است و هم با خداباوری. شخص می تواند به خدا باور داشته باشد (تئیست باشد) بدون اینکه مدعی باشد که به یقین می داند که خدا هست؛ چنین شخصی تئیست اگنوستیک است. از سوی دیگر، اگر شخصی بی باور به خدایان باشد (بیخدا باشد) بی آنکه ادعا کند که به یقین می داند خدایی نیست یا نمی تواند باشد؛ یک بیخدای اگنوستیک محسوب می شود.
همچنین توجه به استانداردهای دوگانه ی این ادعای برتری اگنوستیسیم هم جالب است: می گویند اگنوستیسیم "بهتر" از بیخدایی است چون کمتر جزمی است. اگر بیخداها به خاطر اگنوستیک نبودن جزم اندیش هستند، پس خداباوران هم جزم اندیش هستند. از سوی دیگر، اگر خداباوران را بتوان آزاداندیش دانست، پس بیخداها را هم می توان آزاداندیش دانست.
سرانجام، حقیقت امر این است که شخص لزوماً بین بیخدا بودن یا اگنوستیک بودن مخیّر نیست. برعکس، نه تنها شخص می تواند هردو باشد، بلکه توأماً بیخدا و اگنوستیک بودن خیلی هم رایج است. یک بیخدا اگنوستیک ادعا نمی کند که به قطع و یقین می داند که هیچ چیزی تحت عنوان "خدا" وجود ندارد یا چنین چیزی نمی تواند وجود داشته باشد، بلکه می گوید که فعلاً باور ندارد که چنین چیزی حقیقتاً موجود باشد.
این سئوال بسیار خوبی است، اما متأسفانه پاسخ سرراستی ندارد. شاید دلایل بیخدا شدن همان قدر زیاد باشند که دلایل خداباور شدن. منظورم این است که راه های رسیدن به بیخدایی بسیار شخصی و فراوان است، و بستگی به شرایط زندگی فرد، تجارب و گرایش هایش دارند.
با این حال، می توان برخی شباهت های عام را میان برخی بیخدا ها، به ویژه بیخدا های غربی، ذکر کرد. اما باید توجه داشت که این موارد مشترک میان برخی بیخدا ها، به هیچ وجه لزوماً بین تمام بیخدا ها مشترک نیست. و حتی هنگامی هم که بیخدا ها ویژگی های مشابهی با هم دارند، نمی توان گفت که این ویژگی ها دقیقاً در همه یکسان است.
یک دلیل معین می تواند برای یک نفر بسیار تعیین کننده و سرنوشت ساز باشد، برای دیگری کمتر، و برای سومی هیچ نقشی بازی نکند.
معقول است که فرض کنید که این وجود ویژگی ها می توانند در مورد یک بیخدا صادق باشد، اما برای فهمیدن اینکه آیا واقعاً صادق هستند، و چگونه صدق می کنند، لازم است که از او سئوال کنید.
یک عامل رایج برای بیخدا شدن، روبرو شدن با گوناگونی ادیان است. غیر معمول نیست که بیخدای در خانواده ای دینی پرورش یافته باشد و این فرض برایش مسلم بوده باشد که سنت دینی خانواندگی اش همانا ایمان واقعی به خدای واقعی است. اما بعداً که این شخص در مورد دیگر سنت های دینی بیشتر می آموزد، رویکرد بسیار انتقادی تری نسبت به سنت دینی خودش و حتی کل ادیان پیدا می کند، و به تدریج نه تنها دین اش را رها می کند بلکه باور به وجود خدایان را هم از دست می دهد.
یک عامل دیگر بیخدا شدن می تواند داشتن تجربه ی بدی از یک دین باشد. شخصی که مؤمن به دینی بار آمده یا به دینی گرویده است، و به تدریج آن را سرکوب گر، ریاکارانه، یا مصیبت بار یافته یا ایمان بدان را بی ارزش دیده، سرانجام نسبت به آن دین دید انتقادی پیدا می کند، اما در مواردی ممکن است نسبت به کل ادیان مظنون شود، و مانند حالت قبل حتی باور به وجود خدا را هم زیر سئوال ببرد.
بسیاری از بیخدا ها هم بی باوری خود را حاصل علم می دانند. علم در چند قرن اخیر توانسته است جنبه هایی از زندگی و جهان را تبیین کند که پیش تر ملک مطلق دین محسوب می شدند. از آنجا که تبیین علمی کارآمدتر از تبیین های دینی و تئیستی از آب درآمده اند، توان دین برای جلب وفاداری مردم کاسته شده است. در نتیجه، برخی مردم نه تنها دین و مذهب را طرد کرده اند، بلکه باور به وجود خدا را هم کنار گذاشته اند. از نظر آنان، دیگر فرض وجود خدایان برای تبیین جهان و ویژگی های آن بی فایده و بی ثمر است.
برهان هایی فلسفی هم هستند که، از نظر بسیاری، موفق به ردّ اغلب تصورات رایج از خدا شده اند. برای مثال، بسیاری بیخدا ها می اندیشند که برهان شرّ (اینکه در جهان شرّ و تباهی وجود دارد)، باور به وجود خدایی علیم و قدیر را کاملاً نامعقول و نپذیرفتنی می سازد. اگرچه وجود خدایان فاقد این ویژگی های متعالی با برهان شرّ نفی نمی شود، اما دلایل خوب و موثقی برای باور به هیچ خدایی در دست نیست (نقد براهین وجود خدا). بدون دلایل موثق، باور داشتن یا ناممکن است یا بی ارزش.
و اما نکته ی آخر از بسیاری جهات مهم ترین نکته است. بی باوری، موضع پیش فرض است – هیچ کس با باورها زاده نمی شود. باورها از طریق فرهنگ و آموزش کسب می شوند. اصلاً بر عهده ی بیخدا نیست که بیخدایی را توجیه کند؛ بلکه وظیفه ی تئیست هاست که توضیح دهند چرا باور به خدا معقول است. در غیاب چنین تبیینی، باید تئیسم را بی بنیاد، و چه بسا نامعقول شمرد.
پس بهتر است به جای "چرا مردم بیخدا می شوند؟"، بپرسیم: "چرا مردم خداباور می شوند؟"
این پرسش غریبی است. آیا باید در پی پاسخ این باشیم که واقعاً خدایی هست یا نه، یا دل نگران فایده یا زیانی این یا آن دیدگاه داشته باشیم؟
شاید نکته ای هم در این سئوال باشد – چه بسا منظور پرسشگر این باشد که بیخدا بودن دارای "مزیت" صحیح تر بودن هست یا نه. بخردانه است که بگوییم داشتن باوری که واقعیت را دقیق تر تبیین می کند "برتر" از داشتن باوری با دقت کمتر است. اگر منظور از پرسش این باشد، پس باید گفت که تا وقتی که خداباوران قادر نباشند دلایل خوب عقلانی، منطقی و تجربی برای باور به وجود خدا ارائه دهند، بیخدایی مزیت دارد. در نبود چنین دلایل موثق مؤیدی برای ادعاهای خداباوران، خداباوری معقول نیست – و می دانیم در حالت کلی، بخت دقیق بودن باورهای معقول بیشتر از باورهای نامعقول است. نباید برای باور تئیستی استثنا قائل شویم.
یک طریق دیگر پاسخ گویی، این است که بگوییم بیخدایی همان مزیتی را دارد که شکاکیت در حالت کلّی دارد. هنگامی که به ادعایی فاقد شواهد کافی بر می خوریم، اگر آن را نپذیریم، خطر اینکه گول بخوریم، کلاه سرمان برود، یا تحمیق شویم کمتر است. هیچ تضمینی در کار نیست که روش شکاکانه همیشه به نتیجه گیری درست منجر شود، اما شکاکیت روش مناسبی برای حفظ صحت اندیشه و شخصیت، و اجتناب از مسخّر دین فروشان شدن است.
اما گاهی ممکن است تئیست هایی که این سئوال را مطرح می کنند، منظور دیگری در ذهن داشته باشند. این پرسش خیلی شبیه سئوالی کسی است که استدلال قمارباز پاسکال دلیلی برای باور به وجود خدا می داند. طبق این استدلال، باور به وجود خدا "شرط بندی خوب" ی است زیرا حتی اگر خدایی در کار نباشد، چیزی از دست نخواهیم داد – اما اگر خدا موجود باشد و ما به او باور نیاورده باشیم، به خاطر بی باوری مان تا ابد در آتش جهنم خواهیم سوخت.
این استدلال اشکالاتی جدی دارد و مبنایی عقلانی برای باور داشتن به خدا نیست. به همین خاطر کسی که پرسش بالا را با الهام از آن مطرح کند هم سئوال معقولی نکرده است. پرسشگر فرض می گیرد که باورها را می توان برپایه ی آنچه که فکر می کنیم به سودمان است "انتخاب کرد". – حتی اگر این فرض هم درست باشد، معلوم نیست که چنین انتخابی به سودمان باشد.
در هر صورت، من توضیح داده ام که چگونه و چرا می توان مزیتی در بیخدایی یافت – اما آیا زیانی هم در آن هست؟ بله، البته زیان هایی هم هست. بیخدا به ناچار در معرض سوءظن و بی اعتمادی بخش بزرگی از تئیست های جامعه است. بیخدا ها اغلب نمی توانند بی باوری شان را نزد همکاران، همسایه ها، دوستان، یا حتی خانواده شان ابراز کنند. حتی برخی بیخدا ها عاق والدین می شوند. بیخدا ها در معرض تبعیض ها و حماقت های بخش وسیعی از مردم هستند.
با این حال، هیچ یک از این دشواری ها دلیلی برای بیخدا نبودن نیست. بسیاری از مسیحیان و مسلمانان افتخار می کنند که چگونه همکیشان آنها به رغم تعقیب و آزار معارضان ایمان خود را حفظ کرده اند. پس چرا حفظ صداقت روشنفکری به رغم تعقیب و آزار ناشی از شکاکیت، یا بی باوری به خدا برای بیخدا ها هم مایه ی افتخار نباشند؟
در طی تاریخ کم نبوده اند افراد شاخصی که به بیخدایی، شکاکیت، اگنوستیسیم و نقد دین پرداخته اند. در این جا تنها فهرست وار اسامی برخی از برجسته ترین آنان ذکر می شود. با تعقیب پیوند این نام ها می توان زندگی نامه ی مختصری از این اشخاص را (به انگلیسی) یافت. این چهره های برجسته ی بیخدایی مورخ، فیلسوف، دولتمرد، حقوقدان، دانشمند و ... بوده اند.
اگرچه این افراد در زمان های مختلفی زیسته اند و پیشه های متفاوتی داشته اند، اما وجه مشترک همگی شان، علاقه به خرد، شکاکیت و تفکر انتقادی – به ویژه در مورد باورهای سنتی و جزمیات دینی است. این رویکرد انتقادی، در خلال قرون و اعصار، نقش برجسته ای در بالندگی دین و الاهیات ایفا کرده است، چرا که این افراد، و همگنان شان، چالش هایی مطرح کرده اند که قابل چشم پوشی و اغماض نبوده است.
آلفرد ژول اِیر (Ayer, A.J.)
میخائیل باکونین (Bakunin, Mikhail)
چارلز بردلا (Bradlaugh, Charles)
رودولف کارناپ (Carnap, Rudolf)
ویلیام ک. کلیفورد (Clifford, William K.)
آگوست کُنت (Comte, Auguste)
کلارنس دارو (Darrow, Clarence)
جان دیویی (Dewey, John)
محمد ابن زکریای رازی (پزشک، شیمی دان و فیلسوف نامی ایرانی)
اِلبرت اِلیس (Ellis, Albert)
لودویگ آندریاس فوئرباخ (Feuerbach, Ludwig Andreas)
جورج ویلیام فوت (Foote, George William)
زیگموند فروید (Freud, Sigmund)
اِدوارد گیبون (Gibbon, Edward)
اِما گُلدمن (Goldman, Emma)
امانوئل هالدمن-ژولیوس (Haldeman-Julius, Emanuel)
پل هنری هولباخ (Holbach, Paul Henri)
جورج یاکوب هالی اوک (Holyoake, George Jacob)
صادق هدایت (پدر رمان نویسی مدرن ایران)
سیدنی هوک (Hook, Sidney)
دیوید هیوم (Hume, David)
توماس هنری هاکسلی (Huxley, Thomas Henry)
رابرت گرین اینگرسول (Ingersoll, Robert Green)
جوزف لوئیس (Lewis, Joseph)
کارل مارکس (Marx, Karl)
جوزف مارتین مک کِیب (McCabe, Joseph Martin)
ابوالعلی معری (شاعری نامی عرب)
هنری لوئیس مِنکِن (Mencken, Henry Louis)
فردریش نیچه (Nietzsche, Friedrich)
تاماس پِین (Paine, Thomas)
آین راین (Rand, Ayn)
جان مک کینون روبرستون (Robertson, John Mackinnon)
برتراند راسل (Russell, Bertrand)
کارل ساگان (Sagan, Carl)
مارگرت سانگر (Sanger, Margaret)
ژان پُل سارتر (Sartre, Jean-Paul)
بیخدایی، در معنای خام و اصلی خود، مضمون چندانی ندارد. در اصل، بیخدایی به خودی خود چیزی بیش از بی باوری به هرگونه خدا نیست. اینکه چگونه یا چرا کسی فاقد باور به خدایان است همان قدر به تعریف بیخدایی مربوط می شود که چرایی یا چگونگی باور به خدایان به تعریف تئیسم مربوط است.
به بیان دیگر، مسلماً "چرایی و چگونگی" بیخدایی از فردی به فرد دیگر متفاوت است – پس هر بیخدای معقول نمی شود و حتی به خاطر معقول بودن هم کسی حتماً بیخدا نمی شود. اگرچه اغلب بیخدا ها تئیست ها را ساده لوح محسوب می کنند، اما در واقع خودشان هم می توانند همان قدر ساده لوح باشند.
بیخدایی و شکاکیت (scepticism) باید توأم باشند، اما اغلب چنین نیست و هنگامی که نوبت به بررسی باورهای سیاسی، اجتماعی، دینی، و پدیده های فرانرمال می رسد، بسیاری از بیخدا ها خیلی هم جزمی می شوند.
بسیاری بیخداها هستند که به روح، نیروهای روانی، اخترگویی، و بسیاری ایده های نامعقول دیگر باور دارند – بیخدا بودن شخص را در هر زمینه ای کاملاً خردمند نمی سازد. به رغم این مطلب، بیخدا هایی هستند که معتقدند برتری شکاکیت بر ساده لوحی بدان معناست که بیخدایی ذاتاً یک جور برتری بر تئیسم و دینداری دارد. پس می بینیم که برخی می گویند بیخدا ها ضرورتاً معقول تر و "بهتر" از تئیست ها هستند. اما این برداشت نه تنها تعصبی آشکار است، بلکه نمونه ایست از اینکه بیخدا ها هم می توانند رویکرد عقلانی را رها کنند و همان باورهای سخیفی را برگزینند که نزد دیگران خوار می شمرند.
یک بیخدا شکاک باید خود را عادت دهد تا به پرسشگری از اعتبار دین و ادعاهای تئیستی بپردازد و از آنان طلب شواهدی کند که قابل اثبات یا رد کردن باشند – این عادت را باید آگاهانه بپروراند، زیرا هیچ کس به صرف اینکه بیخدا است "طبیعتاً" واجد این خصال نمی شود. مسلماً شکاکیت به معنای ردّ بی ملاحظه ی ادعاهای تئیست ها نیست (البته، شاید، به استثنای ادعاهایی که میلیون ها بار شنیده اید).
برعکس، بدین معناست که به مدعی مجال و فرصت بدهیم تا برای ادعایش تأیید هایی عرضه کند و سپس به داوری در مورد پذیرفتنی بودن یا نبودن آن ادعا بنشینیم. بنابراین، شکاکیت عقلانی یک مؤلفه ی اساسی آزاداندیشی است (این ایده که تصمیم گیری در مورد دین باید بدون اتکا به مراجع و سنت، و مستقلآً صورت گیرد.) برای آزاداندیش نتایج نهایی نیست که اهمیت دارد، بلکه اصل مشخصّه ی آزادادیشی روش رسیدن به آن نتایج است.
طبیعیتاً چنین روش شناسی (متدولوژی) شکاکانه ای، خطاناپذیر یا مصون از دشواری ها نیست. صرف اینکه ادعایی نتواند از پرسشگری شکاکانه سرافراز بیرون آید به معنای نادرستی آن نیست – اما، بدین معناست که، حتی اگر درست باشد، نمی توانیم دلایل خوبی برای باور بدان داشته باشیم. شکاک خردگرا کسی است که باوری را به خاطر داشتن دلایل خوب مؤید آن می پذیرد، و باوری را که دلایل خوبی برای تأییدش ندارد، گرچه از نظر عاطفی یا رواشناختی برایش جذاب باشد، نمی پذیرد. شخصی که چیزی را بدون داشتن دلایلی خوب باور می کند، آدم معقول و خردگرایی نیست – و این نکته هم شامل بیخدا ها می شود و هم تئیست ها.
از سوی دیگر، یک ادعای کاذب هم می تواند از پرسشگری سرافراز بیرون آید. گاهی ما فاقد شواهد کافی و مرتبط هستیم، یا اینکه در تفکرمان دچار اشتباه می شویم پس ممکن است یک ایده ی نادرست را باور کنیم، هر چند که ابزارهای نقادی مان را با بهترین مهارت مان به کار گرفته باشیم. بسیاری از مردم ، چیزهای نادرستی را برپایه ی دلایلی خوب پذیرفته اند.
بنابراین، معلوم می شود که یک جنبه ی مهم شکاکیت و عادت خردورزی این است که هم تأیید و هم ردّ ادعاها باید مشروط و مستعجل باشند. اگر باورهایمان بخردانه باشند، آنگاه همیشه آنها را خطاپذیر می دانیم و مهیای اصلاح آنها در پرتو شواهد یا استدلال های جدید خواهیم بود.
به نظر می رسد که بیخدا ها [در آمریکا]، به همراه همجنس گرایان، از آخرین اقلیت هایی باشند که علیه آنها تبعیض های علنی اعمال می شود. در چهار ایالت آمریکا بیخدایان مجاز به استخدام دولتی نیستند. جرج بوش (پدر) در طی مبارزات انتخاباتی اش اعلام کرد، و بعداً این نظرش را تأیید کرد، که به باور او بیخدا ها نمی توانند میهن دوست باشند و نباید شهروند محسوب شوند.
انجمن پسران پیشاهنگ آمریکا بیخدا ها را در رده های خود نمی پذیرد، و تأکید دارد که بیخدا ها نمی توانند به بهترین شهروندان ممکن بدل شوند. مسیحیان مؤمن جار می زنند که بیخدا ها و اومانیست های سکولار توطئه کرده اند و خیال سرنگونی این کشور و شستشوی مغزی کودکان وطن را در سر می پرورانند – گرچه ما کم تعداد هستیم! معمولاً در رسانه ها و سیاست هم بیخدایی را به حساب نمی آورند.
یک مشکل اصلی مردم با بیخدایی این است که بیخدایی اصولاً ویرانگر جزمیت است.
بیخدایی اغلب مستلزم پرسشگری، شک کردن، و نپذیرفتن ادعاهایی است که شواهد خوبی تأییدشان نمی کند – اما جایگاه محترمی در فرهنگ دارند و وسیعاً پذیرفته شده اند.
کسانی که بر مسند قدرت نشسته اند، به آسانی نمی توانند چنین شکاکیت نامقیدی را تحمل کنند. اگر مردم دوره بیافتند و اصول زیربنایی باورهای دینی را به پرسش بگیرند، چگونه می توان آنها را از پرسش از اصول زیربنایی سیاست و امور اجتماعی باز داشت؟ حتی در کشور آزادی مانند کشور ما [آمریکا] هم، دین باید ورای شکاکیت و پرسشگری بماند.
یک مشکل آشکار دیگر مردم با بیخدایی این است که باورهای دینی عمیقاً در جامعه ریشه دوانده اند. حتی کسانی که صریحاً پیرو آموزه های دینی نیستند هم از انتقاد بی پروا بدان ابا دارند. دین برای مردم بسیار آسودگی بخش است، و هنگامی که هیچ امید دیگری برایشان نباشد، دین به آنها امید و راحتی می بخشد. مردم چنان به دامن این امید چنگ می زنند که، شوربختانه، هنگامی که این امید به پرسش گرفته شود، برآشفته می شوند. اما این امید باید چقدر ضعیف باشد که در برابر هر شکاکیتی چنین بی دوام و بی تاب است.
من، به عنوان یک بیخدا، بسیار خوشنود هستم که در کشوری زندگی می کنم که نه تنها مشوق آزادی دین است، بلکه آزادی از دین را هم به رسمیت می شناسد. من برای آزاد زیستن باید آزاد باشم که بدون تحمیل عقاید دولت به باور و وجدانم زندگی کنم. باید مجاز باشم که بدون باور به خدایان، و بدون تحمیل دین دیگران به زندگی ام زندگی کنم.
برای پاسخ گویی به کسانی که می کوشند شما را به دینی بگروانند، باید از پیش دلایل خوبی آماده داشته باشید. پس به شما توصیه می کنم که برای مطالعه و تفکر در مورد نقدهایی که به برهان های وجود خدا شده وقت بگذارید – اگر می خواهید نظرتان را له یا علیه وجود خدا جدی بگیرند، باید این برهان ها و نقدها را به خوبی بدانید.
ابتدا ببینیم مقصود از «آزاداندیشی» چیست. در واژه نامه های استاندارد، آزاداندیش "کسی است که عقایدش را برمبنای عقل مستقل از مرجعیت (اتوریته) شکل می دهد؛ به ویژه، کسی که منکر جزمیات دینی است، یا بدان ها مشکوک است." از این تعریف نتیجه می شود که آزاداندیش فردی است که خواستار ملاحظه ی تمام ایده ها و تمام امکانات است. برای چنین شخصی استاندارد تعیین صدق و کذب ادعاها، سنت، جزمیات، یا مراجع نیستند – بلکه عقل و منطق اند.
واژه ی آزاداندیش (Freethinker)را نخست آنتونی کالینز (1678-1729) رواج داد. او از دوستان صمیمی جان لاک فیلسوف بود . کالینز جزوه ها و کتاب های بسیاری منتشر کرد که در آنها به دین سنتی تاخت. او عضو گروهی بود که "آزاداندیشان" خوانده می شد و مجله ای با عنوان "آزاداندیش" منتشر می کرد. کالینز این واژه را برای اطلاق به کسانی به کار می برد که مخالف هرگونه دین سازمان یافته این بودند و مهمترین کتابش با عنوان گفتاری در آزاداندیشی (A Discourse of Free Thinking, 1713)) را به شرح دلایل خود برای اتخاذ این رویکرد اختصاص داد.
او از توصیف آزاداندیشی به عنوان یک موضع مطلوب فراتر رفت و آن را یک تکلیف اخلاقی اعلام کرد:
چون کسی که آزادانه می اندیشد نهایت جهد خود را برای راستی بذل می کند، هر آنچه را که خدا از بشر می خواهد ، خدایی که انجام هیچ تکلیفی را واجب تر از آن برای انسان نگزارد، به جا می آورد.
واضح است که کالینز آزاداندیشی را معادل با بیخدایی نگرفته – او عضو کلیسای انگلیکن باقی ماند. علت عصبانیت او باور به خدا نبود، بلکه مردمانی بودند بودند که صرفاً "عقاید مادربزرگ ها، مادران، یا کشیشان را می مکند."
در آن زمان، آزاداندیشی و جنبش آزاداندیش عموماً مطلوب کسانی بود که دئیست (معتقد به خدایی غیرشخص وار) بودند، درست همان طور که امروزه آزاداندیشی ویژگی بیخدا هاست. اما در هر دو حالت این رابطه انحصاری نیست. برای آزاداندیشی نتیجه نیست که اهمیت دارد، بلکه اصل فرآیند است. شخص می تواند تئیست و آزاداندیش باشد، یا برعکس، بیخدا باشد بدون اینکه آزاداندیش باشد.
در نظر آزاداندیشان و کسانی که خود را از این دسته می خوانند، داوری در مورد ادعاها بر پایه ی چگونگی رابطه شان با واقعیت است. باید بتوان ادعاها را آزمود و بتوان صحت و کذب شان را نشان داد – باید وضعیتی باشد که در آن بتوان گفت که ادعا کاذب است. چنان که یک عضو بنیاد آزادی از دین(Freedom from Religion Foundation) شرح می دهد:
برای اینکه بتوان گزاره ای را آزمود، آن گزاره باید قابل آزمون باشد (چه شواهد یا تجربیات تکرارپذیری مؤید آنند؟)، ابطال پذیر باشد ( به طور نظری، چه وضعی باعث ردّ آن می شود، و آیا همه ی تلاش ها برای ابطال آن به بن بست رسیده است؟)، صرفه جویانه باشد (آیا ساده ترین تبیین ممکن است، نیازمند کمترین فرضیات است؟)، و منطقی باشد (آیا فاقد تناقض، و سفسطه (یا مغالطه) است؟).
پس به وضوح می توان نتیجه گرفت که آزاداندیشی و تئیسم باهم سازگار اند و آزاداندیشی و بیخدایی لازم و ملزوم هم نیستند. ممکن است بسیاری از بیخدا ها از این نتیجه گیری شگفت زده یا حتی رنجیده خاطر شوند. ممکن است بیخدایی ایراد بگیرد که یک تئیست نمی تواند آزاداندیش باشد و همچنان تئیست باقی بماند زیرا تئیسم – باور به خدا- نمی تواند مبنایی عقلانی بیابد و متکی بر خرد باشد.
اما مشکل این ایراد در اینجاست که نتیجه را با فرآیند خلط می کند. همین که شخص این اصل را بپذیرد که باورهایش در مورد دین و سیاست باید مبتنی بر عقل باشند، و صمیمانه و صادقانه بکوشد که ادعاها را با محک عقل بسنجد، و آنهایی را که نامعقول هستند نپذیرد، آنگاه باید آن شخص را آزاداندیش محسوب کرد.
باز هم تکرار کنم که در آزاداندیشی، اصل فرآیند است و نه نتیجه – یعنی شخصی که از کمال صحت باز ماند از آزاداندیشی هم باز نمانده است. شاید بیخدا موضع تئیست ها را اشتباه آمیز و شکستی در کاربرد کامل عقل و منطق بیابد – اما کدام بیخدای واجد چنین کمالی است؟ آزاداندیشی مبتنی بر کمال نیست.
ظاهراً بسیاری از مومنان می اندیشند که بیخدایی هم یک جور دین است، اما هر کس فهم درستی از این مفاهیم داشته باشد، مرتکب چنین خطائی نمی شود. با این حال، چون این اشتباه بسیار رایج است، می ارزد که وسعت و عمق اش را بکاویم. در این جا ویژگی های مشخصه ی ادیان، که یک دین را از دیگر نظام های باور متمایز می سازند، مطرح می شوند و نشان می دهیم که بیخدایی به هیچ عنوان واجد هیچ یک از این ویژگی ها نیست.
باور به موجودات فراطبیعی:
چه بسا رایج ترین و بنیادی ترین وجه مشترک ادیان، باور به موجودات فراطبیعی باشد – که اغلب، اما نه همیشه، خدایانی را هم شامل می شود. قلیلی از ادیان فاقد این ویژگی هستند و اغلب شان بر پایه ی چنین باوری بنا شده اند. بیخدایی فقدان باور به خدایان است و لذا مانع باور به خدایان است، اما مانع باور به موجودات فراطبیعی نیست.اما، مهم تر اینکه، بیخدایی مؤید وجود چنین موجوداتی نیست و اغلب بیخدا های غربی هم به چنین هستنده هایی باور ندارند.
اشیاء، زمان ها و مکان های مقدس و حرام:
تمایز نهادن میان اشیاء، زمان ها و مکان های مقدس و حرام به مؤمنان کمک می کند تا به ارزش های متعالی و یا قلمروهای فراطبیعی مورد اعتقادشان تقرّب جویند. بیخدایی مانع باور به چیزهای "مقدس" به منظور عبادت خدایان می شود، اما برای دیگر مقاصد مقدس و حرام شمردن چیزها مانعی نیست – نه منکر چنین تمایزاتی می شود و نه مشوق آنها. چه بسا بسیاری از بیخدا ها هم زمان ها یا مکان های خاصی را "مقدس" محسوب کنند، به این معنا که برایشان ارزش یا حرمت ویژه ای قائل باشند.
اعمال عبادی معطوف به اشیاء، زمان ها و مکان های مقدس:
اگر مردم معتقد به قداست چیزی باشند، محتملاً مناسکی و مراسمی هم برایش دارند. در مورد مقوله ی "تقدس"، باید گفت که بیخدایی هیچ نفی و اجباری در اعتقاد به وجود مقدسات ندارد. – این موضوع اصلاً ربطی به بیخدایی ندارد. بیخدای که چیزی را مقدس می شمارد، ممکن است برای آن چیز نوعی مراسم یا مناسک داشته باشد، اما چنین مناسکی را نباید "مناسک بیخدای" محسوب کرد.
نظام اخلاقی با منشاء الاهی:
اغلب دین ها نوعی نظام اخلاقی را موعظه می کنند که معمولاً مبتنی بر باورهای استعلایی و فراطبیعی است. معمولاً ادعا می کنند که منشاء اخلاقیات، فرمان های الاهی است. بیخدا ها هم نظام هایی اخلاقی دارند، اما معتقد نیستند که این نظام ها از خدا ناشی شده، و معمولاً هیچ منشاء فراطبیعی برای اخلاقیات شان قائل نیستند. و نکته ی مهم تر اینکه بیخدایی هیچ نظام اخلاقی خاصی را تبلیغ نمی کند.
احساسات خاص دینی:
چه بسا مبهم ترین ویژگی دین، تجربه کردن "احساسات دینی" مانند تکریم، احساس رازورزی، پرستش و حتی احساس گناه باشد. ادیان، به ویژه هنگام حضور در مکان ها یا در نزد اشیای مقدس، برانگیزاننده ی این احساسات هستند، و چنین احساساتی معمولاً مربوط به حضور هستنده های فراطبیعی انگاشته می شود. ممکن است بیخدا ها هم برخی از این احساسات را تجربه کنند اما بیخدایی نه مؤید آنهاست و نه نافی شان.
عبادت و دیگر صور نیایش و ارتباط:
اگر به عبادت نپردازید، صرف باور به موجودات فراطبیعی چندان گرهی از شما نمی گشاید، لذا دین هایی که شامل چنین باوری هستند، طبیعتاً قسمی مناسک عبادی یا مراسم دیگر هم دارند. بیخدا ها به خدایان باور ندارند، پس معلوم است که درصدد مراوده با خدایی نیز بر نمی آیند. بیخدای که به قسم دیگری از موجودات فراطبعیت اعتقاد دارد ممکن است درصدد مراوده با آن بر آید، اما چنین مراوده ای کاملاً تبعی است و ربطی به بیخدایی ندارد.
داشتن یک جهانبینی و ساماندهی حیات فردی مطابق آن جهان بینی:
ادیان هیچ گاه فقط یک دسته باورهای مجزا و بی ربط به هم نبوده اند؛ بلکه یک جهانبینی کلی داشته اند که مبتنی بر این باورهاست و مؤمنان زندگانی شان را حول آن شکل می دهند. طبیعتاً اتیئست ها هم جهانبینی هایی دارند، اما بیخدایی به خودی خود یک جهانبینی نیست و هیچ جهانبینی خاصی را تبلیغ نمی کند. نظرات بیخدا ها در مورد زندگی با هم متفاوت است، زیرا پیرو فلسفه های مختلفی در مورد زندگانی هستند. بیخدایی یک فلسفه یا ایدئولوژی نیست، اما می تواند بخشی از یک فلسفه، ایدئولوژی یا جهانبینی باشد.
یک گروه اجتماعی که حول ویژگی های بالا شکل گرفته:
دینداران کمی را می توان یافت که همواره دین شان را در خلوت و انزوای فردی پی گیرند. اغلب ادیان شامل سازمان های اجتماعی پیچیده ای از مؤمنان هستند که برای عبادت، آئین ها و غیره دور هم جمع می شوند. بسیاری از بیخدا ها هم عضو گروه های گوناگون هستند، اما تعداد نسبتاً اندکی از بیخدا ها مشخصاً عضو گروه های بیخدای هستند – بیخدا ها به سازمان گریز بودن شان معروفند. در هر حال، اگر هم بیخدا ها عضو یک گروه باشند، حلقه ی اتحادشان موارد پیش گفته نیست.
برخی از این ویژگی ها اهمیتی بیشتر از بقیه دارند، اما هیچ یک آن قدر مهم نیست که بتوان آن را برای دین بودن چیزی کافی دانست. اگر بیخدایی فاقد یک یا دو تا از این ویژگی ها باشد، دیگر دین نخواهد بود. و اگر فاقد پنج یا شش تا از ویژگی های فوق باشد، می توان آن را دین خواند، اما به معنایی همان قدر استعاری که فوتبال را دین می خوانند.
حقیقت امر این است که بیخدایی فاقد همگی این ویژگی های ادیان است. گیریم که بیخدایی صراحتاً نافی اغلب ویژگی های فوق نباشد، اما این نکته در مورد تقریباً هر چیز دیگری هم صادق است. بنا براین، نمی توان بیخدایی را یک دین به حساب آورد. بیخدایی می تواند جزئی از یک دین باشد، اما نمی تواند به خودی خود یک دین باشد. این دو مقوله کاملاً با هم فرق دارند: بیخدایی فقدان باور مشخصی است، درحالی که دین شبکه ی پیچیده ای از سنت ها و باورهاست. این دو حتی قابل مقایسه هم نیستند.
پس چرا مردم ادعا می کنند که بیخدایی یک دین است؟ معمولاً این ادعا هنگام نقد بیخدایی و/یا اتیئست ها مطرح می شود. گاهی ممکن است انگیزه ای سیاسی پشت آن باشد، زیرا اگر بیخدایی یک دین باشد، فکر می کنند می توانند دولت را وادارند تا با صحه گذاشتن بر مسیحیت و نقش آن در اجتماع، جلو "اشاعه" ی بیخدایی را بگیرد. گاهی هم فرض می کنند که اگر بیخدایی هم یک "ایمان" دیگر باشد، پس نقدهای اتیئست ها بر باورهای دینی ریاکارانه است و می توان آنها را نادیده گرفت. از آنجا که ادعای دین بودن بیخدایی مبتنی بر قسمی سوءتفاهم است، باید مفرضات اشتباه آن را تشخیص داد و ریشه یابی کرد. این تنها مشکل بیخدا ها نیست؛ با توجه به اهمیت دین در جامعه، جلوه دادن بیخدایی به عنوان یک دین می تواند به کج فهمی مردم از خود دین بیانجامد. اگر نتوانیم دین را به درستی تعریف کنیم، چگونه می توانیم به بحث سازنده در مورد موضوعات حساسی مانند جدایی کلیسا و دولت، سکولاریزاسیون جامعه، یا تاریخ خشونت های دینی بپردازیم؟
بحث سازنده مستلزم روشن اندیشی در مورد مفاهیم و مفروضات است، اما کج نمایی های اینچنینی مانع تفکر روشن و منسجم هستند.
مفهوم "زحمت اثبات" در بحث ها بسیار حائز اهمیت است – این زحمت بر دوش هر طرف بحث که باشد، اوست که باید ادعاهایش را به طریقی "ثابت کند". اگر زحمت اثبات بر دوش فرد نباشد، کارش در بحث بسیار آسان تر می شود: تنها لازم است که ادعای طرف مقابل را بشنود، سپس آن بپذیرد یا ایراد بگیرد که از چه جهت آن دلایل یا شواهد آن نادرست یا نارسا هستند.
بنابراین، جای شگفتی نیست که بسیاری از مباحثه ها، از جمله بحث های میان بیخدا ها و خداباوران ها، شامل این بحث ثانوی هم هست که زحمت اثبات برعهده ی کیست و چرا. هنگامی که مباحثه گران نتواند بر سر این موضوع به توافق برسند، دنبال کردن بحث و به نتیجه رساندن آن بسیار دشوار می شود.
بنابراین، اغلب شایسته است که در ابتدای بحث بکوشیم تعیین کنیم که زحمت اثبات بر عهده ی کیست. نخستین نکته ای که باید به خاطر داشت این است که اصطلاح "زحمت اثبات" قدری افراطی تر از چیزی است که در عمل مورد نیاز است. این عبارت چنین القا می کند که انگار مدعی باید بدون هرگونه شک و تردیدی درستی ادعایش را ثابت کند؛ اما این وضع به ندرت پیش می آید. درست تر آن است که بگوییم "زحمت تأیید" ادعا با کیست – نکته ی اصلی این است که شخص باید نکاتی برای تأیید سخنانش ارائه دهد. این موارد می تواند شواهد تجربی، استدلال های منطقی، و یا حتی شواهد ایجابی (مثبت) باشند.
اینکه چه نوع نکات مؤیدی را باید ارائه داد کاملاً بستگی به سرشت ادعای مورد بحث دارد. برخی مدعاها ساده تر هستند و ارائه ی تأیید برایشان سهل تر است – اما در هر حال، ادعایی را که فاقد هر گونه تأیید و پشتیبان باشد نمی توان به عنوان باوری عقلانی پذیرفت. پس، هرکس که ادعایی می کند که آن را معقول می شمارد و انتظار دارد که دیگران آن را بپذیرند، باید گونه ای شواهد ارائه دهد.
نکته ی اساسی تری که باید به خاطر داشت این است که زحمت اثبات همواره بر عهده ی شخص مدعی است و نه شخص شنونده ی ادعا که ممکن است در ابتدا باور به آن ادعا نداشته باشد. پس، این نکته در عمل بدین معناست که زحمت اثبات ادعای وجود خدا بر عهده ی تئیست است، و نه بیخدا. شاید تئیست و بیخدا بر سر بسیاری مسائل توافق داشته باشند، اما تئیست است که ادعای اضافی وجود خدا را مطرح می کند.
این ادعای اضافی نیازمند تأیید و پشتیبانی است، و ارائه ی تأیید های عقلانی و منطقی برای یک ادعا شرط بسیار مهمی است. روش شناسی شکاکیت، اندیشه ی انتقادی، و استدلال منطقی به ما امکان تمایز نهادن میان ادعاهای معقول و یاوه را می دهند؛ هنگامی که کسی این روش شناسی را کنار بگذارد، دیگر هیچ بهانه ای برای عقلانی شمردن بحث خود ندارد.
با این حال، اغلب این اصل که زحمت اثبات بر عهده ی مدعی است نقض می شود، و نامعمول نیست که از کسی بشنویم که:"خوب، اگر باور نداری، ثابت کن که من اشتباه می کنم." انگار که اثبات نشدن خلاف یک ادعا به معنای درستی آن است. اصلاً این طور نیست – در واقع، این مغالطه ایست که به نام "حواله ی زحمت اثبات" یا مغالطه ی توسل به جهل خوانده می شود. اگر کسی ادعایی می کند، مجبور است که آن را ثابت کند؛ و دیگران مجبور نیستند که نادرستی آن را ثابت کنند.
اگر مدعی نتواند ادعایش را ثابت کند، آنگاه بی باوری به آن ادعا خود به خود موجه می شود. می توانیم تعبیر این اصل را در نظام قضایی ایالات متحده ببینیم که در آن متهم به جرم تا وقتی که اتهام اش به اثبات نرسیده مبرّا محسوب می شوند (اصل بر برائت است) و زحمت اثبات ادعای مجرم بودن فرد بر عهده ی مدعی (دادستان) است.
به لحاظ فنّی، دفاع از یک پرونده ی جنائی نیاز به هیچ کاری ندارد – و گاهی، هنگامی که دادستان به خوبی از پس وظیفه اش بر نمی آید، می بینیم که وکلای مدافع بدون فراخواندن هیچ شاهدی به محکمه تنها نظاره گر هستند زیرا احضار شهود را غیرضروری می یابند. در چنین مواردی شواهد مؤید ادعاهای دادستان چنان به وضوح ضعیف اند که نقض آنها فاقد اهمیت شمرده می شود.
با این حال، در واقع به ندرت چنین چیزی رخ می دهد. اغلب اوقات مدعیان چیزی برای ارائه دارند – در این صورت چه باید کرد؟ در این صورت زحمت اثبات به وکیل مدافع محول می شود. کسانی که شواهد ارائه شده را نمی پذیرند باید دست کم نشان دهند که رای حصول یک باور عقلانی تأییدهای ارائه شده کافی نیستند. این مطلب می تواند تنها با یادآوری نقایص شواهد مطرح شده هست (رویه ای که وکلای مدافع اغلب پیش می گیرند)، اما بخردانه تر آن است که برهان نقضی هم طرح شود. برهانی که شواهد را بهتر از ادعای مدعی تبیین کند. (جائی که وکیل مدافع برمی خیزد و حقیقت واقعه را مطرح می کند).
فارغ از اینکه ساختار پاسخ دقیقاً چه باشد، مهم این است که به خاطر داشته باشیم که گونه ای پاسخ دهی لازم است. "زحمت اثبات" مفهومی ایستا نیست که همیشه بر عهده ی یک طرف مباحثه باشد؛ بلکه چیزی است که با پیشرفت بحث، و ارائه برهان ها و برهان های نقض، به درستی میان طرفین بحث جابجا می شود. البته شما اصلاً مجبور نیستید که ادعای خاصی را صادق بدانید، اما اگر تأکید دارید که آن ادعا معقول یا موجه نیست، باید توضیح دهید که چگونه و چرا.
این سئوال مبتنی بر یک برهان رایج الاهیاتی است که برهان قمارباز پاسکال خوانده می شود: اگر مؤمن برخطا باشد و خدا وجود نداشته باشد، آنگاه او هیچ چیز از دست نمی دهد؛ برعکس، اگر بیخدا برخطا باشد و خدا وجود داشته باشد، آنگاه بیخدا در معرض خطر افتادن به جهنم است. بنابراین، عاقلانه تر آن است که روی باورداشتن شرط ببندیم نه روی بی باوری، پس بیخدایی قمار خطرناکی است.
این برهان مشکلات چندی دارد. یکی اینکه، فرض می کند که باورداشتن یا نداشتن انتخابی و اختیاری هستند که شخص می تواند خود انجام دهد، نه اینکه اوضاع و شرایط، شواهد، عقل و تجربه او را وادار به باور داشتن کنند. قمار کردن مستلزم داشتن قدرت انتخاب ارادی است، و به نظر نمی رسد که باور داشتن را بتوان بطور ارادی انتخاب کرد.
من، به عنوان یک بیخدا، نمی توانم بدون وجود دلایل خوب چیزی را باور کنم و، در حال حاضر، فاقد دلایل خوبی برای باور به وجود هرگونه خدایی هستم. بیخدایی انتخابی نیست، بلکه پیامد خودکار وضعیت فهم من است.
مشکل دیگر این است که برهان پاسکال فرض می گیرد که تنها دو گزینه هست: یا مؤمن برخطاست و یا بیخدا. اما در حقیقت، هردو می توانند برخطا باشند، چون ممکن است خدایی باشد، اما این خدا مطابق تصور شخص مؤمن نباشد. شاید خدایی سراسر متفاوت باشد – در حقیقت، ممکن است خدایی باشد که مردم را به خاطر باور داشتن برپایه ی برهانی مانند برهان پاسکال مجازات کند، اما شک و تردید بیخدا مایه ی رنجش خاطرش نگردد. شاید هر دوی ما در خطر باشیم . شاید هم خطری پیش روی هیچ کدام مان نباشد.
این مطلب ما را به برهان قمارباز بیخدا می رساند:
اصلاً چرا شما بیخدا نمی شوید؟ اگر خدایی باشد، خدایی که اخلاقی، نیک و شایسته ی احترام باشد، آنگاه از اینکه مردم به دلایل عقلانی در وجودش شک دارند دلگیر نمی شود. چنین خدایی مردم را به خاطر به کار گیری مهارت های اندیشه ورزی انتقادی و شکاکانه شان جهت بررسی مدعاهای دیگر انسان های جایزالخطا مجازات نمی کند. پس، شما چیزی از دست نخواهید داد.
و اگر خدایی باشد که مردم را به خاطر شکیّات عقلانی شان مجازات می کند، چرا می خواهید به هر قیمت تا ابد در محضرش حاضر باشید؟ چنین خدای هوسبازِ خودخواهِ نامطبوعی چندان به دل نمی نشیند. اگر نمی توانید به اخلاقی بودن این خدا مطمئن باشید، نخواهید توانست به وعده هایش را در مورد بهشت و دوزخ هم مطمئن باشید. از دست دادن مصاحبت چنین خدایی چندان هم ضایعه ای محسوب نمی شود.
من از شما نمی خواهم که بیخدایی را انتخاب کنید – چنین خواستی آشکارا بی معناست. اما از شما می خواهم که بیخدایی را جدی بگیرید. من از شما می خواهم که ملاحظه کنید که بیخدایی می تواند دست کم به اندازه ی تئیسم معقول باشد، و در حقیقت بسیار عاقلانه تر است. من از شما می خواهم که در مورد دین شکاک تر باشید و سئوال های سخت تر ، و انتقادی تری، در مورد باورهای سنتی بپرسید، بدون اینکه نگران پیامدهای این پرسشگری باشید.
شاید برخی جزئیات باورهایتان تغییر نکند – اما پس از پرسشگری باید باورهایتان قوی تر شوند. شاید برخی از باورهایتان تغییر کنند، اما همچنان تئیست بمانید – اما این موضع جدیدتان باید قوی تر باشد. و اگر سرانجام به خاطر نداشتن دلایل خوبی برای مؤمن ماندن به دین و/یا تئیسم تان، بیخدا شدید، چه از دست می دهید؟
اگرچه این پرسش از سایر پرسش های دیگری که اینجا مطرح شده خصوصی تر است، اما آن قدر تکرار شده که فکر می کنم واقعاً نیازمند پاسخ گویی است.
من همیشه بیخدا نبوده ام. اگرچه والدین ام مرا دیندار بار نیاوردند، اما بیخدا هم بار نیامدم. هنگامی که دانش آموز بودم، یک همکلاسی ام مرا به شرکت در مناسک کلیسا دعوت کرد و من هم پذیرفتم. والدین ام مرا همراهی نکردند، اما مانع ام هم نشدند. برعکس، هرچه از دست شان بر می آمد و لازم بود انجام دادند تا من بتوانم در فعالیت های نوجوانان کلیسا شرکت کنم.
با گذشت زمان علاقه ام به کلیسا به تدریج رنگ باخت، اما هنوز رفتن به کلیسا و مسیحی بودن و باورهای اصلی مسیحیت را ترک نگفته بودم.
در واقع، علاقه ام به خود دین زیاد شد، و هنگامی که وارد دانشگاه پنسیلوانیا شدم، فوراً در دوره های تاریخ دین نام نویسی کردم.
در خلال این دوره ها، به چشم اندازی در مورد دین رسیدم که هم عمیق تر بود (در مورد مسیحیت بیش از آنچه در کلیسا یاد گرفته بودم آموختم) و هم وسیع تر (در مورد بسیاری از ادیان دیگر و مذاهب دیگر مسیحیت هم بسیاری چیزها آموختم). پس کم کم باور به اینکه مسیحیت یگانه دین بر حق است را از دست دادم. در این هنگام، باورم بر این بود که مسیحیت دین معتبری است، اما شاید در گذر زمان توسط انسان ها تحریف شده باشد. به علاوه، معتقد شدم که دیگر ادیان هم به اندازه ی مسیحیت معتبر هستند. از بعضی استثنا ها که بگذریم، باور داشتم که همه ی ادیان کم و بیش اعتبار یکسانی دارند. به همین خاطر، احساس کردم که حقیقتاً آموزه ی دین خاصی را (جدای از خود تئیسم) نمی توان معقول و پذیرفتنی دانست.
اما چندان در مسیر دین گزینی کنکاش نکردم. همچنان که کلاس های دین، تاریخ، و فلسفه را – چه در آمریکا و چه خارج آن– پی می گرفتم، این فرض که خدایی وجود دارد هر چه کمتر باورکردنی به نظر می رسید. در حقیقت، با گذر زمان این آموزه را که خدایی وجود دارد به همان اندازه ی باور قدیمی ام به اینکه مسیحیت تنها دین برحق است نپذیرفتنی می یافتم.
هنگامی دقیق تر به برهان های به نفع وجود خدا پرداختم، دیگر به نظر چندان استوار نیامدند و دیگر آنها را توجیه گر باور عقلانی نیافتم. و هنگامی که برهان های ردّ وجود خدا را شناختم، به نظرم بسیار استوار تر از آنچه قبلاً تصور می کردم آمدند. این برهان های ردّ خدا، بی باوری به آن قسم خدایی را که پیش تر بدان باور داشتم و خدایان مورد ادعای دیگر ادیان توحیدی را توجیه می کردند.
می توانستم به زدودن هرچه بیشتر ویژگی هایی از خدا که برایم قابل توجیه نبود ادامه دهم، اما هرچه پیش تر رفتم، مفهوم خدا را تهی تر یافتم. چرا باید به خدایی تهی و بی معنا باور داشت؟ کوشیدم ویژگی هایی به خدا نسبت دهم که عقلانی باشند و در برابر برهان های ردّ وجود خدا تاب مقاومت داشته باشند – و همین کار را هم کردم. اما، با تأمل بیشتر دریافتم که آن ویژگی های نامعقول همان هایی هستند که شخصاً برایشان ارزش قائل بوده ام. من کاری بیش از آنچه که هزاران سال است الاهیون و رهبران مذهبی می کنند نکرده بودم. یعنی فرض کرده بودم که اگر خدایی باشد، باید مقید به همان ارزش هایی باشد که برای من ارزش محسوب می شوند. چه چیزی مرا برحق و ایشان را برخطا می کند؟
هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز.
گیریم که ممکن باشد که من در گزینش صفات خاصی برای خدا بر صواب بوده باشم – اما هیچ دلیلی برای این فرض نیست. می توانستم صفات دیگری را برگزینم و همان قدر شانس موفقیت داشته باشم. در حقیقت، من ناامیدانه می کوشیدم تا صفاتی را که دوست نداشتم از مفهوم خدا تخلیه و خدا را با صفاتی که دوست داشتم پر کنم تا بدین طریق ایمان شخصی ام به وجود خدا را حفظ کنم. این تلاش هیچ دلیلی جز حفظ ایمان نداشت. هیچ دلیل ی برای انتساب این صفات به خدا نبود، جز اینکه من آن صفات را می پسندیدم – و این بدان معناست که اصلاً مبنایی برای استدلال به نفع این خدای جدیدِ زاییده ی تصور من وجود نداشت. وجود خدایی مطابق مفهوم من به هیچ وجه معقول تر از وجود خدایی نبود که انکارش کرده بودم.
سرانجام، به مدد آموختن و مطالعه ی، بیشتر به نظرم بهتر آمد که این تلاش آفرینش گر را کلاً کنار بگذارم. در این حین، توجه بیشتر به مفهوم بیخدایی و خدا، منجر به تضعیف بیشتر ایمان ام شده بود. به تدریج، بدون اینکه واقعاً متوجه بوده باشم، ایمانم کلاً زایل شد. بالآخره، فهمیدم که در نبود دلایل خوبی برای باور به وجود خدایان، باورم به خدا کاملاً زایل شده است.
پس، من عاقبت از راه آموختن درباره ی دین و فلسفه به بیخدایی رسیدم – هرچه بیشتر به کنکاش در این دو موضوع آموختم، هم دین و هم تئیسم برای نپذیرفتنی تر شد. بی باوری فعلی من به وجود هرگونه خدایی مبتنی بر این است که من فاقد هرگونه دلایل خوبی برای باور به هرگونه خدایی هستم. بدون وجود دلایل خوب، باور داشتن برایم غیرممکن است.
پاسخ دادن به این سئوال، بدون دانستن در مورد وضعیت خاص فرد دشوار است. این پرسش را دو جور می توان تعبیر کرد: چرا شما، به عنوان شخصی با شرایط خاص خودتان، باید بیخدایی را بررسی کنید؟ و، چرا هرکسی باید بیخدایی و چالش هایی را که بیخدایی پیش روی باورهای تئیستی می نهد بررسی کند؟
نخست باید به پاسخ سئوال دوم پرداخت. خداباورانی که جزم اندیش نباشند باید به جِد به بررسی پرسش های شکاکانه درباره ی باورهایشان بپردازند، زیرا اگر چنان نکنند بدان معناست که فرض کرده اند که ممکن نیست اشتباه کرده باشند. یکی از جدی ترین چالش های پیش روی تئیسم از جانب بیخدایی مطرح می شود چرا که بیخدا ها فقط به این یا آن آموزه ی تئیستی شک ندارند، بلکه فاقد باور به بنیادی ترین ویژگی های باور تئیستی هستند، که باور به خدا باشد.
به علاوه، در بسیاری از نظام های باور تئیستی، صرف وجود بیخدا ها یک چالش جدی مطرح می کند.
بسیاری از تئیست ها به خدایی رحیم و قدیر باور دارند. خدایی که می خواهد همگان به او باور داشته باشند. اگر چنین باوری درست باشد، آنگاه چگونه ممکن است که کسی فاقد آن باشد؟ همین که بیخدا ها وجود دارند نشان می دهد که، اگر خدا موجود باشد، آنگاه شک و بی باوری نزد آدمیان برایش چندان مهم نیست.
اما سئوال دیگر: چرا یک شخص خاص باید بیخدا شدن را بررسی کند؟ در زمینه ی پرسشگری شکاکانه درباره ی خداباوری، بی باوری به وجود خدایان را باید یک گزینه ی حقیقی محسوب کرد زیرا ممکن است خداباوری از پس جواب دادن به انتقادات بیخدایی برنیاید. اگر درست باشد که خداباوری از پاسخگویی مناسب به منتقدانش عاجز است، تنها گزینه ای که باقی می ماند بیخدایی است. به بیان دیگر، اگر کسی نتواند دلایلی مناسب و عقلانی برای پذیرش خداباوری در برابر بیخدایی ارائه دهد، آنگاه بیخدایی طریقی عقلانی است – و چه بسا تنها طریق عقلانی باشد.
در واقع، درست نیست که به محض اینکه باوری را فاقد دفاع عقلانی، منطق یا شواهد کافی یافتید آن را یکباره کنار بگذارید. شاید زمان رها کردن کامل آن فرا نرسیده باشد، اما در هر صورت تعهدتان به آن باور باید فقط به اندازه ی قوّت شواهد و دلایل مؤید آن باشد – و در این زمینه، تعهدتان باید کاملاً ضعیف شده باشد.
بعداً، می توانید به دلایل به نفع خداباوری بپردازید. دلایلی که از پس آزمون شکاکیت و پرسشگری بیخدا بر آیند – اگر چنین باشد که زهی سعادت! اما تا آن موقع، بهتر است بپذیرید که وزن استدلال و شواهد به ضرر خداباوری می چربد و باور تئیستی بالفعل تان کاملاً موجه نیست.از آنجا که بیخدایی به طور ارادی انتخاب کردنی نیست، دلیلی برای بررسی "انتخاب" بیخدایی نیست، بلکه باید بررسی کنید که آیا اکنون بیخدا هستید یا نه.
عموماً تصور می شود باید بیخدایی "چیزی بیش از" صرف بی باوری به خدا باشد، چرا که بسیاری از بیخدایان همواره درگیر بحث با خداباوران هستند: بالآخره اگر قرار نیست طرف مقابل را به فلسفه یا دین خود گرواند، هدف از این بحث ها چیست؟
پس این پرسش بجاست که چرا بیخدایان درگیر چنین بحث هایی می شوند و هدف شان کسب چه نتیجه ای است؟ آیا این بحث کردن ها نمی رساند که بیخدایی یک جور فلسفه یا حتی دین است؟ نخست باید به این نکته توجه کرد که اگر خداباور های دیندار در صدد گرواندن بیخدا ها به دین خود نبودند بسیاری از این بحثها در نمی گرفت.
برخی بیخدا ها به دنبال جدل کردن هستند، اما بسیاری شان هم فقط از بحث کردن در مورد مسائل – و اغلب مسائل غیر دینی – لذت می برند. در واقع اینکه بیخدا به دعوت خداباور برای بحث پاسخ مثبت می دهد نمی رساند که اتیئسم چیزی بیش از فقدان باور به خدایان است.
نکته ی دومی که باید بدان توجه داشت این است که در میان بی باوران به خدایان تمایل بر حقی هست که به مردم درباره ی بیخدایی، اگنوستیسیم، و آزاداندیشی آموزش دهند. در مورد این مقولات سوءتفاهم ها و اسطورهای چندی وجود دارد و مردم در رفع این سوءتفاهم ها محق هستند. در این زمینه هم، تمایل به ارائه ی اطلاعات دقیق را نمی توان دال بر کیش یا فلسفه بودن بیخدا گرفت.
با این حال، مضمون برخی بحث ها ورای بیخدایی است. بحث هایی که مباحثه گران صرفاً بیخدا نیستند، بلکه بی باورانی هستند که مخصوصاً در جهت گسترش خردورزی و شکاکیت تلاش می کنند. در این صورت، موضوع بحث می تواند تئیسم و دین باشد، اما مقصود از بحث تشویق خردورزی، شکاکیت و اندیشه ی انتقادی است – و تبلیغ بیخدایی تنها بخشی از این هدف است.
هنگام شرکت در این بحث ها، بیخدا باید به خاطر داشته باشد که همه ی خداباور ها بی خرد و غیرمنطقی نیستند – اگر چنین بود، ردّ ادعاهای آنها بسیار آسان تر می شد. برخی خداباور ها جداً می کوشند عقلانی برخورد کنند، و بعضی به شایستگی چنین می کنند. آنها را فاقد هرگونه توان منطقی و استدلالی دانستن فقط باعث می شود که موضعی بسته و تدافعی در پیش گیرند، و به این ترتیب اصلاً کاری از پیش نمی برید. در اینجا سئوال بسیار مهمی پیش می آید: مقصودتان از بحث با یک خداباور چیست؟ اگر می خواهید به نتیجه ای برسید باید بدانید هدف تان چیست. آیا صرفاً در پی "پیروزی" در یک مباحثه هستید، یا قصد دارید احساسات منفی تان نسبت به دین و خداباوری را خالی می کنید؟ اگر چنین باشد، تفریح بدی را برگزیده اید.
آیا می خواهید مردم را به بیخدایی بگروانید؟ در این صورت بخت رسیدن به این هدف در طی یک بحث نزدیک به صفر است. نه تنها بعید است موفق شوید، بلکه تلاش تان ارزش چندانی هم ندارد. مردم، تا خود عادت خردورزی و تفکر شکاکانه را برنگزینند، فرقی نمی کند بیخدای جزمی باشند یا خداباور جزمی.
بر خلاف مؤسسات دینی که در پی تبلیغ "کلام خدا" و ایمان دینی شان هستند، من، به عنوان یک بیخدا در پی تبلیغ "کلام بیخدایی" نیستم – اصلاً "کلام بیخدایی"ی در کار نیست، که قرار بر تبلیغ آن باشد، دست کم بیخدایی چیزی مثل "پیام مسیحیت" یا "کلام الله" ندارد. من توضیح می دهم که بیخدایی چیست. روشن می کنم که بیخدایی چه نیست. می کوشم بسیاری اسطوره پردازی ها و سوءتفاهم ها را رفع کنم، و سرشت دین، تئیسم و دیگر اقسام باور را تشریح می کنم.
اگر اصلاً بشود گفت که من درپی تبلیغ چیزی هستم، آن چیز شکاکیت و اندیشه ی انتقادی از موضع بیخدای است. این اندیشه برخی را به بیخدایی می رساند و بعضی دیگر را به تئیسمی کمتر جزمی. هدف اما، این است که مردم را واداریم که نگاه شکاکانه تر و انتقادی تری داشته باشند. معلوم است که دین و تئیسم موضوعاتی هستند که باید با دید انتقادی تر به آنها پرداخت، اما مسلماً این ها تنها موضوعات شایسته ی نگرش انتقادی نیستند. اگر من منبر می روم به این خاطر است که مردم را وادارم که کمتر فریب بخورند و از ذهن های خودشان بیشتر برای اندیشیدن به مسائل استفاده کنند.
این تصور عمومی در مورد بیخدایان بسیار ناگوار است، زیرا، باید بگوییم متأسفانه، غالباً درست است. بله، بیخدا های عصبانی دور و برمان کم نیستند – اما باید دید آنها از چه چیزی این قدر عصبانی هستند؟
خیلی چیزها می توانند موجب عصبانیت بیخدا ها شوند: برخی در خانواده های بسیار مذهبی پرورش یافته اند، و با گذشت زمان به این نتیجه رسیده اند که چیزهایی که خانواده و روحانیون به آنها آموخته اند، غلط بوده اند. مردم دوست ندارند احساس کنند که توسط کسانی که برایشان موثق و مرجع محسوب می شوند، فریب خورده اند، به همین خاطر عصبانی می شوند.
برخی بیخدا ها دین و یا حتی تئیسم را فریب کار و تمامیت خواه، و لذا مضرّ به حال جامعه می دانند. هر بیخدای که دغدغه ی اجتماعی در دل داشته باشد و ببیند که نظام باوری بر جامعه حاکم است که او آن نظام را گمراه کننده یا سرکوبگر می داند، آزرده خاطر می شود. تأثیر چنین باورهایی می تواند موجب عصبانیت او شود.
با این حال، درست نیست که همه ی بیخدا ها عصبانی هستند. حتی در میان کسانی که تجارب فوق را داشته اند، بسیاری عصبانی نیستند، یا دست کم دیگر عصبانی نیستند. بسیاری از بیخدا ها خیلی هم شادمان اند و در پی تاختن به دین یا تئیسم نیستند. بنابراین، این نظر که همه ی بیخدا ها عصبانی هستند تعمیم بی موردی است.
چرا برخی مردم چنین سئوال هایی می کنند؟ یک دلیل آن آشکار است: به قدر کافی بیخدا عصبانی، به ویژه بر روی اینترنت، وجود دارد، که کسی صادقانه به این فکر بیافتند که بیخدا ها معمولاً عصبانی هستند. با این حال، این مضمون دیگر را هم دارد: انگار که اگر بیخدا ها همیشه عصبانی هستند، پس موضع بیخدایی تاحدی تضعیف و بی اعتبار است.
چنین چیزی اصلاً درست نیست، و مصداق بر مغالطه ی شخص ستیزی است. حتی اگر همه ی بیخدا ها هم از دست دین و/یا تئیسم عصبانی باشند، دلیل نمی شود که خداباوری معقول است یا بیخدایی نابخردانه است. اغلب یهودیان از دست نازی ها عصبانی هستند، اما آیا این بدان معناست که یهودیت بی اعتبار است؟ هنگامی که بحث بر سر معقول بودن موضع خداباوری یا بیخدایی باشد، پرسش بالا کاملاً بی ربط است. این مطلب تنها هنگامی به بحث بیخدایی مربوط است که پرسشگر صادقانه در پی بهبود روابط میان خداباوران و بیخدایان باشد.